🔹با دیدن مادر، از جا بلند شد. مادر همان جا دم در ایستاد. دستش را به دیوار، ستون کرد و گفت: - امروز روز جلسه است. وقت داری با هم بریم؟ مثل اینکه یکی از خانم ها هم حالشون خوب نیست. دوست داشتم برم عیادتشون. - بله مامان جون. وقت زیاد دارم. کی بریم؟ - اگه الان وقت داری، بریم اول عیادت، بعد هم جلسه ی ساعت پنج. 🔸ضحی چشمی گفت و مادر دست به دیوار گرفته و از چارچوب در خارج شد. ضحی فکر کرد "با اینکه مادر سخت راه می رود و درد دارد اما جلسه و عیادت را تعطیل نمی کند؛ آنوقت من به چه بهانه ای کارهایم را می خواهم تعطیل کنم؟" از جا برخاست. در کمد را باز کرد و مانتو و روسری و چادر تا کرده اش را بیرون آورد و برای تجدید وضو از اتاق خارج شد. 🔹هوا باز هم کمی سردتر شده بود. مادر، شال کمری اش را بسته بود و به کمک ضحی، آرام در صندلی جلو نشست. ضحی به آرامی در را بست و با پدر خداحافظی کرد. سوار ماشین شد و به سمت میدان قهرمان حرکت کرد. میدان را دور زد و وارد بلوار هشت بهشت شد. بلواری که شبیه تونلی سرسبز است. دور برگردان را دور زد و در اولین خیابان، پیچید. به سه راه اول که رسید، به مادر نگاه کرد. مادر سرش را به علامت تایید پایین آورد. وارد کوچه شد. سرعت را کم کرد تا خانه را رد نکنند. مادر دنبال پلاک 23 می گشت. خانمی چادری جلوی یکی از خانه ها ایستاده بود. مادر اشاره کرد. ضحی ماشین را جلوی خانم نگه داشت و دکمه شیشه سمت مادر را به پایین فشار داد. مادر و خانم جلالی، سلام و علیکی کردند و خانم جلالی سوار ماشین شد. آدرس را به ضحی گفت و ضحی حرکت کرد. همان کوچه را تا انتها رفت و خود را به بلوار گل پرور رساند. بلوار شلوغ بود. پای چپش را مدام روی کلاژ، فشار می داد و برمی داشت. 🔸مادر و خانم جلالی در مورد وضعیت خانم ابوالقاسمی صحبت می کردند و ضحی هم لبخند به لب، به گل های وسط بلوار نگاه می کرد. گلدان های بزرگی که طرح های مرغ روی بدنه آنها کار شده بود و وسطش، پر از گل بود. شیشه را پایین کشید تا بو بکشد اما سوز هوا، او را از این کار منصرف کرد. با صدای خانم جلالی که داشت احوالش را می پرسید کمی سرش را به سمت راست چرخاند. نگاه سریعی به خانم جلالی کرد و به جلو خیره شد. با این سوال، مجدد یاد بیمارستان افتاد و رها کردن آینده ای که سالها برایش تلاش کرده بود. سعی کرد تغییری در صدایش ایجاد نشود. شاد و سرحال پاسخ داد که همه چیز خوب است. از مادر، آدرس خانه خانم ابوالقاسمی را مجدد پرسید. به میدان که رسید، فرمان را به راست چرخاند. بیست متر جلوتر، وارد اولین خیابان شد. کوچه سوم غربی را پیدا کرد. حالا مادر و خانم جلالی بودند که دنبال پلاک می گشتند و ضحی، با گوشه چشمانش، خانه ها را رصد می کرد. 🔹در شیشه ای ساختمان سفید، نیمه باز بود. خانم جلالی، گوشی اش را از کیف خاکستری رنگش در آورد و شماره گرفت. - الو خانم ابوالقاسمی. ما پشت دریم. طبقه چند هستین؟ بله. بله. 🔻صدای باز شدن در با بله های خانم جلالی قاتی شد. ضحی در را باز کرد. مادر و خانم جلالی داخل شدند. ضحی در را بست اما بسته نشد و نیمه باز ماند. مجدد فشار داد. بی فایده بود. به سمت مادر و خانم جلالی که جلو آسانسور ایستاده بودند رفت. مادر سرش را نزدیک ضحی برد و به نجوا گفت: - دستگاه فشارت رو آوردی؟ ضحی نگاه پرسشگرانه اش را به صورت مادر دوخت. مادر مجدد گفت: - پس فکر کردی برای چی گفتم همراهم بیای خانم دکتر. اومدیم عیادت. - راست می گین. حواسم نبود. 🔹به سمت در خروجی رفت. صدای باز شدن در آسانسور به گوشش رسید. قفل باز شدن ماشین را زد. در صندوق عقب را باز کرد. کیف لوازم پزشکی سیّارش را که یادگار روزهای حضورش در روستا بود برداشت. صندوق عقب را که می بست، چشمش به ماشین شاسی بلند مشکی رنگی افتاد که پنجاه متر جلوتر، ایستاده بود. بخار سفید از اگزوزش بیرون می زد. سعی کرد شماره پلاک را بخواند اما نتوانست. چادرش را دور خودش جمع کرد و از پله های ورودی ساختمان سفید بالا رفت. در را که نیمه باز بود، هل داد و جلوی آسانسور رفت. خانم جلالی، با پایش جلوی بسته شدن در آسانسور را گرفته بود. تشکر کرد و داخل شد. در بسته شد و آسانسور به سمت بالا، حرکت کرد. 📣کانال در ایتا، سروش، بله eitaa.com/salamfereshte sapp.ir/salamfereshte ble.ir/salamfereshte