12 🔅🔅🔅 👈ادامه ترجمه هنگامى كه در غار بودم مردى دراز قد و يك چشم از بنى دئل پسر بکر وارد غار شد كه همراه گوسفندان خود بود و گفت: «كيستى؟» گفتم: «از طايفه بنى بكرم.» گفت: «من نيز از بنى بكرم و از تيره بنى دئلم.» آنگاه در غار خوابید و با آواز شعرى می¬خواند و می¬گفت : « من تا زنده ام مسلمان نميشوم» «و به دين اسلام نمي¬گروم » گفتم: خواهيد ديد، و چيزى نگذشت كه عرب بيابانى به خواب رفت و برخاستم و به بدترين وضعى که فردی فردی را بکشد او را كشتم و كمان خود را در چشم سالم او فرو كردم كه از پشت سر درآمد. آنگاه بیرون آمدم و وسط جاده را گرفتم و راه افتادم انگار که یک کرکس هستم و بر هودج بودم تا از شهر ضجنان خارج شدم سپس پشت شتر بودم تا به نقيع رسيدم و به دو تن از مكيان برخوردم كه به جستجوى اخبار پيامبر آمده بودند و آنها را شناختم و گفتم: «به اسارت تن دهيد» گفتند: «ما اسير تو شويم؟» يكي از ایشان را با تير زدم و كشتم و ديگرى را اسير گرفتم و سوى مدينه رفتم و به گروهى از پيران انصار برخوردم كه گفتند: «اين به خدا عمرو بن اميه است » كودكان اين سخن شنيدند و سوى پيامبر دويدند كه به او خبر دهند و من انگشتان اسير خود را با زه كمان بسته بودم پس پيامبر به من نگاه کرد و چنان بخنديد كه همه دندانهايش نمايان شد، آنگاه از من سوال كرد و ماجرا را گفتم و مرا ستود و دعاى خير كرد. » @salmanraoofi