🍃🌸 🇮🇷 🌸🍃 قسمت قبل؛ https://eitaa.com/salonemotalee/18240 ◀️ قسمت ۵۳م به سوی در انباری رفتم و آن را باز کردم. کاملا” مصمم بودم. - تنها در صورتی این شهر را ترک خواهم کرد که جان ابوراجح و خانواده‌اش نیز در امان باشد. اگر ابوراجح کشته شود و ریحانه و مادرش به سیاهچال بیفتند، من چگونه می توانم خودم را ببخشم که در این شرایط تنها به فکر نجات جانم بوده ام. نه، اگر این اتفاق بیفتد، دیگر زندگی برای من معنا نخواهد داشت. پدر بزرگ با التماس دست هایش را دراز کرد و گفت: "کجا می‌خواهی بروی؟ از دست تو کاری ساخته نیست." در آستانه در ایستادم و گفتم: "به خانه ابوراجح می‌روم. اگر قرار است به کوفه با شهری دیگر بروم با آنها خواهم رفت." پدربزرگ فهمید که نمی‌تواند جلویم را بگیرد. خودش را روی صندوق انداخت و در آخرین لحظه به من خیره شد. هیچ‌کدام نمی‌دانستیم که آیا باز یکدیگر را خواهیم دید یا نه……….. ………خدا خدا می‌کردم که ابوراجح و خانواده‌اش شهر را ترک نکرده باشند، وگرنه باید سرگردان شهرها و روستاها می شدم تا آنها را پیدا کنم. معلوم نبود سرانجام بتوانم آنها را بیابم. هنگامی که خانواده‌ای مجبور می‌شد چنان مخفیانه زندگی کند که دست ماموران سمج به آنها نرسد، من چگونه می‌توانستم آنها را پیدا کنم. بگذریم از اینکه جست‌وجوی آنها نیز کار عاقلانه‌ای نمی‌توانست باشد. ممکن بود ماموران مرا زیر نظر بگیرند و از طریق من آنها را به چنگ بیاورند. تمام کوچه پس کوچه ها را دویدم. در طول راه، ده‌ها فکر و خیال وحشتناک و ناراحت‌کننده از ذهنم گذشت؛ اگر ابوراجح و خانواده‌اش موفق به فرار می‌شدند، دیگر بعید بود آنها را ببینم.‌ اگر دستگیر می‌شدند، ابوراجح کشته می‌شد و ریحانه و مادرش به سیاهچال می‌افتادند. چگونه ریحانه می‌توانست آن سیاهچال وحشت‌انگیز را تحمل کند؟ از خدا خواستم که اگر قرار بود ریحانه به حبس در سیاهچال محکوم شود، من هم در کنارش به بند کشیده شوم. آن وقت گاهی می‌توانستم او را ببینم و با او حرف بزنم و شریک شکنجه‌ها و دردهایش باشم. این خیلی بهتر از آن بود که دیگر او را نبینم و یا اینکه ریحانه با یکی مانند مسرور ازدواج کند. از این اندیشه که مسرور ممکن بود از وزیر بخواهد ریحانه را به ازدواج با او مجبور کند، بر خود لرزیدم؛ هرچند ریحانه کسی نبود که به این زندگی خفّت‌بار تن دهد. او هرگز با خائنی که پدرش را به کشتن داده بود زندگی نمی‌کرد؛ اما شاید هرگز نمی‌فهمید که مسرور به آنها خیانت کرده است. من و ابوراجح کشته می‌شدیم و حمام و ریحانه به مسرور می‌رسید. چیزی بدتر از این قابل تصور نبود؛ هرچند قنواء که از خیانت مسرور اطلاع پیدا کرده بود، ساکت نمی‌نشست. در مقابل همه این افکار پریشان و عذاب‌دهنده، آنچه مایه‌ی امید بود و گوشه‌ای از ذهنم را چون فانوسی در شب تاریک، روشن می‌ساخت، آن بود که شاید موفق به دیدن ریحانه می‌شدم. ممکن بود هنوز اینها در خانه باشند. در این صورت می‌توانستم آنها را به کوفه ببرم. احتمال هم داشت ابوراجح مرا با خودشان به جای امن دیگری ببرد. دوست داشتم این‌گونه خیال کنم: در هنگام فرار از حلّه، ماموران به تعقیب ما می‌پرداختند. آن‌گاه من بالای صخره‌ای موضع می‌گرفتم و از ابوراجح و خانواده‌اش می‌خواستم تا وقتی من ماموران را به خود مشغول می‌کنم از آنجا دور شوند. ابوراجح، ریحانه و مادرش خود را به جای امنی که می‌توانست بالای کوهی باشد، می‌رساندند از آن بالا می‌دیدند که چگونه من چند مامور را با تیرو گمانم از پا در می‌آورم. ماموران کم‌کم حلقه محاصره را تنگ می‌کردند. در پایان مجبور می‌شدم شمشیرم را بکشم و یک تنه با چند نفر بجنگم.‌ عاقبت بر اثر زخم‌های فراوان، از پای درآمدم. تردیدی نبود که در این صورت، ابوراجح، مشت بر سنگی می‌زد و می‌گفت: حیف که هیچ‌گاه نتوانستم این هاشم را آن‌گونه که بود بشناسم! او بهترین دوست من بود. ریحانه نیز اشک می‌ریخت و می‌گفت: او در کودکی نیز فداکار بود. تنها خدا می‌توانست سرانجامی بهتر از این مرگ زیبا و دلخواه را برای من در نظر بگیرد. برای کسی که مرگ در کمینش نشسته بود و گذشته از این، نمی‌توانست با ریحانه ازدواج کند، چه سرانجام بهتری ممکن بود داشته باشد؟ 🔗 ادامه دارد ... قسمت بعد؛ https://eitaa.com/salonemotalee/18575 🔸🌺🔸-------------- 📚"سالن مطالعه" با کلی رمان، داستان، مقاله و ... مفید و خواندنی @salonemotalee