من و امیر زیر میز بهشون نگاه می کردیم و خنده ریسه می رفتیم.
انگار که گرگ زده باشه به گله .
بعد 3 دقیقه تمام شد و بیرون اومدیم.
از بس خندیده بودم جون تو دست و پاهام نمونده بود.
همه با خشم نگاهمون کردن و حسابی شکه شده بودن.
سامیار نشست و دستشو روی قلب ش گذاشت و گفت:
- داشتم اشهد می خوندما گفتم حتما شهید می شم!
قهقهه های من و امیر سالن و پر کرد.
کتک زدن من و امیر و موکول کردن به بعد و دور تا دور میز نشستیم.
سامیار اومد و نشست جفتم و گفت:
- حالا این 2 چیه؟
همه کنجکاو بهم نگاه کردن که دستامو بهم کوبیدم و با ژست گفتم:
- به مناسبت دو تا تیر خوردن ت دیگه.
شلیک خنده امیر به اسمون رفت.
سامیار با چشای گرد شده گفت:
- ها!
یکی زدم رو شونه اش و گفتم:
- به امید تیر های بیشتر صد سال به این سال ها شهید بشی انشاءالله.
همه خنده ای کردن و سامیار هم خندید.
با دیدن عکس روی کیک گفت:
- خودم این عکس و ندارم از کجا اوردیش؟
اوه اوه نفهمه من گرفتم.
یکم با دقت نگاه کرد و گفت:
- این همون روزیه که اومدم از دم در مدرسه ات بردمت رستوران کی عکس گرفتی من ندیدم؟
نگاه ها رو که حس کردم یکم همچین یه نموره خجالت کشیدم .
شونه ای بالا انداختم و با دست و سوت جیغ سامیار و همراهی کردیم و فوت کرد.
داشتم می