#قسمت_هشتم
#زمان_مشروط🕰
درب خانه محکم به صدا درآمد ، گویی در را میخواستند از جای بکندند با وحشت در را باز کردند آژان پشت درب نگاهی غضبناک به من کرد😳 و گفت پدرت کجاست ؟!
لرزهای بر اندامم افتاده بود و با لکنت زبان گفتم خانه نیست🥺
مرد آژان در را بیشتر باز کرد ، وارد خانه شد من خودم را به کناری کشیدم .
مرد وارد خانه شد مادرم با صدای بلندی گفت چه خبر شده قوم الظالمین وارد خانه شدند ؟
مرد آژان که بیشتر عصبانی شده بود جلو رفت و گفت سید کجاست؟
ما دستور بازداشت او را داریم، مادرم بر صورتش کوبید ، پدرم در حالی که نمازش را مام میکرد جلو آمد گفت :اگر میخواهید مرا بازداشت کنید برای چی مزاحم اهل و عیال میشوید؟!
آژان به صورت وحشیانه به پدرم حمله کرد و او را دستگیر کرد .
مادر شروع به اشک ریختن کرد 😢گفت به چه جرمی دستگیرش میکنید ؟!
آژان در حالی که پدرم را میبرد گفت همکاری در قتل ناصرالدین شاه با دستگیری پدرم شرایط خیلی سخت شد دلم گرفته بود و فضای خانه دچار خفقان شده بود شرایط اقتصادی و سیاسی کشور نابسامان بود ،اکنون شرایط خانه هم نامساعد شده بود.
بعد از چند روز مادرم چادرش را سر کرد و به سمت مسجد رفت تا با سید واعظ صحبت کند ،بتواند اجازه ملاقات بگیرد.
نویسنده : تمنا 💐😍