#رمان
#قسمت_نود_و_چهار
حرف راء گل تنوین را نوازش کرد و نون ساکن در کنار حرف راء نشست.
برهان ادامه داد: «حالا دستای هم رو محکم بگیرین، نون ساکن! لطفاً به جای علامت سکون، حرکت کوتاه کسره رو در دستت بگیر.»
حرف نون، مروارید سکون را در کولهاش گذاشت و حرکت کسره را در دستش گرفت. برهان گفت: «آمادهاید؟» و هلشان داد. بعد بازوهای محمدجواد را در پنجههایش گرفت و با فاصلهی کمی از زمین طوری که پاهای محمدجواد به برف برسد پرواز کرد. پرواز در میان برف های سفید برای محمدجواد تجربهی شیرینی بود.
همهی اهالی باغ قرآن در کوهپایه جمع شده بودند. محمدجواد و برهان به همراه حروفِ دو كلمه «خيرٌ إهبطوا» هم به آنها اضافه شدند. شاهین رو به اهالی باغ قرآن کرد و گفت: «برید دوستان من! به انتهای سفرتون نزدیک میشید.» بعد رو به محمد جواد کرد و گفت: «از این لحظه به بعد وظيفهی اصلی تو شروع میشه. برو پسرم و به یاد خدا باش. فالله خيرُ حافظاً و هُوَ ارحَمُ الراحمين.»
هرچه از کوهپایه فاصله میگرفتند، هوا بهاری تر و زمین سرسبزتر 🌿☘میشد و دیگر خبری از برف❄️ نبود. محمدجواد گاهی برمیگشت و به پشت سرش نگاه میکرد. برای او هنوز عجیب بود که یک طرف آن کوه، سبز🌿 و طرف دیگر آن برفی🌨 بود. آنقدر از آن کوه فاصله گرفتند که فقط قلهی کوه دیده میشد. برهان در میان درختان سرسبز🌳 ایستاد و همه را دور خود جمع کرد. از آنها خواست بنشینند و نفسی تازه کنند. اهالی باغ قرآن، کوله هایشان را بر زمین گذاشتند و دور هم نشستند. برهان در کنارشان نشست و گفت: «سفر آموزشی ما به پایان رسید. ما باید از منطقهی آموزشی مشترک خارج بشیم. هرچیزی که لازم بود یاد بگیرید، اکنون یاد گرفتهاید. مقصد بعدی ما دروازهی بهشته که برای رفتن به دروازهی بهشت زمان زیادی نداریم ⏳و باید هرچه سریعتر به اونجا برسیم؛ اما قبل از حرکت به سمت دروازهی بهشت محمدجواد باید چیزهایی رو یاد بگیره.»
محمدجواد نگاهش را به چشمان برهان دوخت و منتظر ماند تا او حرفش را ادامه دهد.
برهان گفت: «باید جسم و روحت رو قوی کنی. دو تا از دوستانم تو رو برای آموزش با خودشون میبرن و ما اینجا منتظرتون میمونیم.»
محمدجواد پرسید: «چرا باید جسم و روحم رو قوی کنم؟»
برهان نفس عمیقی کشید و ادامه داد:«چون قطعاً موجود تاریکی یک بار دیگه به سراغت میاد و ممکنه این بار مثل دفعهی قبل نجات پیدا...» جملهاش را نصفه رها کرد و ادامه داد: «باید
هرچه سریعتر آمادهی نبرد بشی.»
محمدجواد آب دهانش را به زحمت قورت داد و نگاهی به ذال انداخت. ذال که رنگ از رخش پریده بود😨 نگاهش را از محمدجواد دزدید.
ادامه دارد...
#داستان
#محمدجوادوشمشیرایلیا
ᘜ⋆⃟݊🌱•✿❅⊰'••'•'━━━•─
@setaresho7 اینجا ستاره شو
─•━━━•'••'•⊱❅✿•ᘜ⋆⃟݊🙋♂🙋♀