eitaa logo
ستاره شو7💫
782 دنبال‌کننده
3.1هزار عکس
2هزار ویدیو
50 فایل
یه ستاره💫 کاشتم واسه تو روشن و زیبا یه ستاره تو دلم💖 جا گذاشتم رنگ فردا... ارتباط با موسسه هفت آسمان @haftaaseman ارتباط با ادمین: @admin7aaseman ‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌ ‎‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌
مشاهده در ایتا
دانلود
ستاره شو7💫
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت79 آن‌شب‌را‌مهمان‌رزمندگان‌
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت80 ‌مارال‌خانم.‌ان‌شاءالله‌این‌دفعه‌که‌آمدم‌ مرخصی‌اگه‌شما‌و‌عموجان‌و‌خاله‌جان‌ اجازه‌بفرمایید،‌مراسم‌عقد‌و‌عروسی‌ رو‌با‌هم‌راه‌بندازیم.‌خوبه؟‌ ‌صدای‌خنده‌ي‌مارال‌آمد‌ و‌یوسف‌خوشحال‌شد. ‌آقایوسف‌حالتون‌خوبه؟‌اول‌حلالیت‌ میخواهید‌بعد‌حرف‌عقدو‌عروسی‌‌میزنید؟‌ ‌خُب‌دیگه،‌چه‌می‌شه‌کرد.‌نگفتید‌ نظرتون‌مثبته‌یا‌نه؟ ‌آقایوسف‌من‌که‌نباید‌درباره‌ي‌این‌موضوع‌ صحبت‌کنم.‌آقاجونم‌باید‌تصمیم‌بگیرن.‌ ‌خُب‌از‌درس‌و‌امتحان‌چه‌خبر؟‌برای‌کنکور‌هنوز‌ثبت‌نام‌نکردید؟‌یوسف‌شروع‌کرد‌به‌پرت‌و‌پلا‌گفتن‌و‌حرف‌های‌الکی‌زدن.‌میخواست‌هر‌چه‌‌میتواند‌با‌مارال‌صحبت‌کند‌و‌برای‌خودش‌انرژی‌ذخیره‌کند.‌ تازه‌‌چانه‌‌ی‌هر‌دو‌گرم‌شده‌بود‌که‌‌تقه‌ای‌به‌ در‌شیشه‌ای‌ خورد.‌در‌باز‌شد‌و‌دانیال‌گفت: ‌دو‌ساعته‌داری‌صحبت‌میکنی؟‌با‌کی‌حرف‌می‌زنی؟‌یوسف‌اخم‌کرد‌و‌دست‌روی‌دهنی‌گوشی‌ گذاشت‌و‌به‌دانیال‌توپید: ‌برو‌بچه،‌به‌تو‌چه؟‌ ‌چی‌چی‌به‌تو‌چه؟‌نکنه‌داری‌با‌آبجیم‌حرف‌می‌زنی؟‌بده‌من‌گوشی‌رو‌ببینم!‌ تا‌یوسف‌آمد‌به‌خودش‌بجنبد،‌دانیال‌گوشی‌ تلفن‌را‌قاپید:‌ ‌الو،‌تویی‌مارال.‌چشمم‌روشن.‌ بدون‌اجازه‌خان‌داداشت؟‌من‌اصلاً‌بچه‌نیستم‌و‌به‌منم‌مربوطه.‌ حالا‌گوشی‌رو‌بده‌به‌آقاجون.‌ گفتم‌گوشی‌رو‌بده‌آقاجون.‌ نخیر‌آقایوسف‌نمیتونن‌حرف‌بزنن.‌ چی‌گفتی؟‌منو‌تهدید‌میکنی؟ تا‌دانیال‌خواست‌جواب‌تهدید‌مارال‌را‌بدهد،‌یوسف‌که‌خونش‌به‌جوش‌آمده‌بود،‌ گوشی‌تلفن‌را‌از‌دست‌دانیال‌کَند‌ و‌او‌را‌با‌یک‌حرکت‌از‌کابین‌پرت‌کرد‌بیرون‌ و‌دستگیره‌در‌را‌محکم‌گرفت‌تا‌دیگر‌دانیال‌ مزاحم‌نشود.‌ دانیال‌خشمگین‌و‌عصبانی‌سعی‌مي‌کرد‌ در‌را‌باز‌کند؛‌اما‌زورش‌‌نميرسید.‌از‌پشت‌در‌ ‌شیشه‌ای‌شروع‌کرد‌به‌تهدید‌و‌خط‌و‌نشان‌ کشیدن.‌سیاوش‌از‌خنده‌ریسه‌رفته‌بود.‌ چند‌‌رزمنده‌ی‌منتظر‌دیگر‌هم‌به‌سیاوش‌ پیوسته‌و‌انگار‌در‌حال‌دیدن‌یک‌نمایش‌ باشند،‌غش‌غش‌می‌خندیدند.‌ □ □□ ‌یوسف‌با‌پاشنه‌ي‌پا‌به‌شکم‌رئیس‌بزرگ‌زد‌ و‌گفت:‌«راه‌برو‌حیوان.‌مگه‌ماست‌خوردی؟»‌ سیاوش‌و‌دانیال‌سوار‌بر‌رخش‌و‌کوسه‌ی‌ جنوب‌از‌او‌جلو‌افتاده‌بودند.‌دو‌رزمنده‌که‌ از‌روبه‌رو‌‌می‌آمدند،‌خند‌ه‌کنان‌گفتند:‌ «دربست،‌دربست!» یوسف‌به‌مزه‌پرانی‌‌آن‌ها‌اهمیت‌نداد.‌ افسار‌را‌کشید‌و‌پاشنه‌به‌شکم‌رئیس‌بزرگ‌ کوبید.‌قاطر‌کمی‌‌پا‌تند‌کرد.‌ سیاوش‌و‌دانیال‌شنگول‌و‌خندان،‌روی‌ قاطرشان‌بالا‌و‌پایین‌می‌شدند‌ و‌با‌هم‌صحبت‌میکردند.‌قاطر‌یوسف‌ کنار‌رخش‌رسید.‌ یوسف‌به‌دانیال‌اخم‌کرد‌و‌گفت:‌ «داری‌از‌حد‌خودت‌‌خارج‌می‌شی‌دانیال،‌ حواستو‌جمع‌کن».‌ ‌دارم‌برات‌آقایوسف.‌منو‌می‌‌اندازی‌بیرون؟‌ ‌ساکت!‌من‌فرمانده‌ات‌هستم.‌ یک‌کلمه‌دیگه‌حرف‌بزنی‌از‌گردان‌اخراجت‌ میکنم‌و‌اون‌وقت‌عملیات‌بی‌عملیات.‌ دانیال‌خواست‌جواب‌بدهد‌که‌سیاوش‌گفت:‌«بی‌خیال‌دانیال». ‌اگه‌امروز‌یه‌حرف‌درست‌و‌درمون‌زده‌باشی،‌ همین‌بود‌که‌الان‌گفتی.‌ یوسف‌این‌جمله‌را‌گفت‌و‌به‌رئیس‌بزرگ‌ هی‌کرد‌تا‌سرعت‌بگیرد‌و‌از‌آن‌دو‌جلو‌افتاد.‌ دانیال‌لب‌گزید‌و‌گفت:‌«حالشو‌میگیرم.‌ نوبت‌منم‌می‌شه.‌الان‌رئیس‌بازی‌برام‌ درمی‌آره.‌وقتی‌قرار‌شد‌برای‌عقد‌اجازه‌بدم‌ ‌میفهمه،‌با‌کی‌طرفه».‌ ‌برو‌بابا‌مگه‌آقاجونت‌ناکار‌شده‌تو‌‌اجازه‌ی‌ عقد‌خواهرت‌رو‌بدی.‌چیزی‌بگو‌که‌باورکردنی‌ باشه. ‌تو‌واسه‌چی‌از‌اون‌دفاع‌می‌کنی؟ ‌واسه‌این‌که‌الان‌ریشمون‌پیش‌آقایوسف‌ گروئه.‌اگه‌به‌سرش‌بزنه‌و‌نذاره‌ما‌تو‌عملیات‌ شرکت‌کنیم‌چي‌کار‌کنیم؟‌کمی‌فکر‌کن‌پسرجان!‌ ‌ادای‌بزرگترها‌رو‌درنیار.‌ترسو!‌سیاوش‌خندید‌و‌دیگر‌بحث‌را‌دنبال‌نکرد. ادامه دارد... ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯‌
ستاره شو7💫
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت80 ‌مارال‌خانم.‌ان‌شاءالله‌
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت81 ‌کمی‌بعد‌دانیال‌پرسید:‌«پدر‌و‌مادرت‌چی‌ گفتند؟» سیاوش‌خم‌شد‌و‌دستی‌به‌سر‌و‌گوش‌ کوسه‌ي‌جنوب‌کشید‌و‌گفت:‌ «مثل‌همیشه.‌مادرم‌فقط‌گریه‌میکرد‌ و‌التماس‌می‌کرد‌برگردم‌خونه،‌آقاجون‌هم‌ فقط‌خط‌و‌نشون‌کشید‌که‌اگه‌برگردی‌ جای‌سالم‌برات‌نمیذارم‌و‌پوست‌کله‌تو‌ غلفتی‌میکنم.‌هر‌دفعه‌تلفن‌می‌زنم‌همینه».‌ دانیال‌خندید‌و‌گفت:‌ «پس‌اگه‌بری‌مرخصی‌مادرت‌قربون‌صدقه‌ات‌می‌ره‌و‌حسابی‌بهت‌می‌رسه‌و‌باباتم‌حسابت‌ رو‌می‌رسه.‌خیلی‌بامزه‌است.‌این‌به‌اون‌در!» ‌باباتم‌تقصیر‌نداره.‌تو‌نمیدونی‌من‌با‌چه‌ دردسری‌تونستم‌فرار‌کنم‌و‌بیام‌جبهه.‌ مکافاتی‌که‌من‌کشیدم،‌رستم‌دستان‌ نکشیده.‌صد‌رحمت‌به‌‌هفت‌خان‌رستم.‌ ‌پس‌به‌خاطر‌همین‌میترسی‌بری‌مرخصی؟‌ ‌آره‌دیگه.‌مطمئنم‌اگه‌پام‌به‌خونه‌برسه،‌ اگه‌زنده‌بمونم،‌دیگه‌رنگ‌جبهه‌و‌این‌جا‌ رو‌به‌خوابم‌نمیبینم.‌من‌آقاجونم‌رو‌ می‌شناسم.‌بخواد‌کاری‌بکنه،‌میکنه.‌ اونم‌خیلی‌خوب‌و‌خوشگل. ‌اما‌سیاوش‌مانور‌دیشب‌خیلی‌باحال‌بود.‌ دیدی‌بچه‌های‌دیگه‌چطوری‌انگشت‌ به‌دهن‌موندن؟‌ سیاوش‌لبخندزنان‌سر‌تکان‌داد،‌یاد‌شب‌قبل‌افتاد.‌طبق‌قراری‌که‌در‌کل‌لشکر‌گذاشته‌ شده‌بود،‌مانور‌سراسری‌شب‌قبل‌برگزار‌شد.‌ قرار‌بود‌‌گردانهای‌عملیاتی،‌به‌سنگر‌های‌ دشمن‌فرضی‌حمله‌کنند.‌وظیفه‌ي‌گردان‌ ذوالجناح‌هم‌رساندن‌مهمات‌و‌آب‌و‌غذا‌ برای‌آن‌ها‌زیر‌آتش‌و‌گلوله‌بود.‌ این‌وسط‌کرامت‌به‌نوعی‌فرمانده‌ای‌را‌ به‌عهده‌گرفت‌و‌خیلی‌خوب‌از‌عهده‌کار‌برآمد.‌همه‌حتی‌کربلایی‌هم‌در‌مانور‌شرکت‌کردند.‌ با‌آن‌که‌کربلایی‌هنوز‌داغ‌دار‌قاطر‌محبوبش‌ آذرخش‌و‌مرگ‌ناجور‌آن‌بود،‌سوار‌بر‌چپول‌ در‌تمام‌مراحل‌مانور‌شرکت‌کرد‌و‌کم‌نیاورد.‌ دانیال‌خنده‌خنده‌پرسید:‌ «به‌نظرت‌حال‌حسین‌بهتر‌شده؟» سیاوش‌خنده‌اش‌گرفت.‌‌ ‌چیزیش‌نشده‌که.‌داره‌کولی‌بازی‌درمی‌آره.‌ فقط‌دوتا‌جفتک‌ناقابل‌خورد‌و‌دوباره‌همون‌شونه‌ي‌چپش،‌گاز‌گرفته‌شد!‌ ‌طفلک‌چه‌شانس‌بدی‌هم‌داره.‌ هیچکدوم‌از‌ما‌اون‌لحظه‌از‌کنار‌بشکه‌های‌ انفجار‌رد‌نشدیم‌به‌جز‌حسین.‌ اون‌قاطر‌بدمصب‌و‌بی‌صاحب‌هم‌نزده‌ می‌رقصه.‌دیدی‌وقتی‌بشکه‌ها‌ترکیدند‌ چه‌خل‌بازی‌درآورد؟‌الان‌که‌یادش‌می‌افتم،‌بدنم‌مورمور‌می‌شه.‌ نیمه‌های‌شب‌وقتی‌کاروان‌قاطرها‌ درحال‌عبور‌از‌کنار‌سنگر‌های‌دشمن‌فرضی‌ بودند،‌چند‌بشکه‌انفجاری‌با‌هم‌منفجر‌ شدند.‌حسین‌سوار‌بر‌جفتک‌آتشین‌درست‌ در‌سه،‌چهارمتری‌بشکه‌ها‌بود.‌ موج‌انفجار‌و‌حرارت‌آتش‌بشکه‌ها‌باعث‌شد‌جفتک‌آتشین‌دیوانه‌شود.‌ بعد‌روی‌پا‌های‌عقبش‌بلند‌شود.‌ حسین‌که‌هنوز‌منگ‌موج‌انفجار‌بود،‌ نعره‌زنان‌به‌پشت‌روی‌زمین‌سقوط‌کرد.‌ جفتک‌آتشین‌که‌به‌سیم‌آخر‌زده‌بود،‌برگشت‌و‌دندان‌انداخت‌و‌شانه‌چپ‌حسین‌را‌گرفت.‌حسین‌چنان‌جیغی‌کشید‌که‌دل‌همه‌ریش‌ شد.‌جفتک‌آتشین‌با‌یک‌حرکت‌حسین‌ را‌به‌هوا‌پرت‌کرد‌و‌با‌سرعت‌برگشت‌و‌یک‌ جفتک‌تخت‌سینه‌حسین‌کوبید.‌ حسین‌با‌دست‌هاي‌باز،‌زیر‌نور‌منورها‌ که‌آسمان‌را‌روشن‌کرده‌بودند،‌به‌عقب‌ پرت‌شد‌و‌بیهوش‌و‌بی‌هواس‌بر‌زمین‌ سقوط‌دوباره‌کرد.‌جفتک‌آتشین‌ دوباره‌میخواست‌به‌حسین‌حمله‌کند‌ و‌لگدمالش‌کند‌که‌کرامت‌از‌راه‌رسید.‌ با‌شجاعت‌شیرجه‌زد‌و‌از‌گردن‌قاطر‌دیوانه‌ راگرفت‌و‌به‌زور‌‌و‌زحمت‌او‌را‌آرام‌کرد.‌ علی‌با‌بغض‌ترکیده،‌بالاي‌سر‌جسم‌بیهوش‌ حسین‌دوید.‌حسین‌دیگر‌نفس‌نمی‌کشید.‌ علی‌جیغ‌زده‌بود:‌«ای‌وای،‌حسین‌مُرد!»‌ و‌خودش‌هم‌از‌حال‌رفت‌و‌کنار‌حسین‌افتاد.‌ همه‌هول‌کرده‌بودند.‌ یوسف‌فریاد‌زده‌بود:‌«یکی‌کاری‌کنه.‌ زود‌باشید». کرامت‌کنار‌حسین‌زانو‌زده‌و‌گفت:‌ «نفسش‌بند‌اومده.‌باید‌بهش‌تنفس‌ مصنوعی‌بدیم!»‌ ‌حالا‌تو‌این‌شیر‌تو‌شیر‌از‌کجا‌مخزن‌اکسیژن‌ پیدا‌کنیم.‌خودت‌یک‌کاریش‌بکن‌کرامت‌جان!‌‌من‌بلد‌نیستم.‌آخه‌چی‌کارش‌کنم؟‌اکبر‌با‌شور‌و‌هیجان‌داوطلب‌شده‌بود. ‌من‌بلدم.‌تو‌فیلم‌ها‌دیدم‌چي‌کار‌می‌کنند‌ برید‌کنار.‌دورشو‌خلوت‌کنید.‌ رگبار‌گلوله‌ها‌سینه‌آسمان‌را‌خط‌می‌انداخت.‌منورها‌پشت‌سر‌هم‌در‌آسمان‌روشن‌می‌شدند‌سایه‌آدم‌ها‌روی‌زمین‌کشدار‌مي‌شد.‌ اکبر‌دهان‌حسین‌را‌باز‌کرده‌و‌نفس‌عمیقی‌ کشیده‌و‌در‌دهان‌حسین‌فوت‌کرده‌بود.‌ سیاوش‌رفت‌جلو‌و‌خیلی‌جدی‌پرسید: ‌شک‌برقی‌چی‌؟از‌اونا‌که‌روی‌سینه‌مریض‌می‌زنند‌ و‌قلبش‌دوباره‌کار‌می‌افته.‌ ‌برو‌کنار‌ببینم.‌شک‌برقی‌از‌کجا‌بیاریم؟ ادامه دارد... ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯‌
ستاره شو7💫
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت81 ‌کمی‌بعد‌دانیال‌پرسید:‌«
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت82 باید‌رو‌سینه‌اش‌مشت‌بزنیم.‌من‌خودم‌دیدم‌که‌این‌کارو‌می‌کنند.‌ اکبر‌به‌حسین‌نفس‌مصنوعی‌میداد‌ و‌سیاوش‌با‌مشتهای‌محکم‌روی‌سینه‌ حسین‌میکوبید.‌ خدا‌میداند‌که‌عمر‌حسین‌به‌این‌دنیا‌ بند‌بود‌و‌دلش‌سوخت‌که‌بیشتر‌از‌آن‌ حسین‌به‌بهانه‌ی‌معالجه‌مشت‌نخورد!‌یکهو‌حسین‌نفس‌مانده‌در‌سینه‌را‌ پرصدا‌بیرون‌داد‌و‌با‌یک‌حرکت‌نشست.‌ اکبر‌جیغ‌زد: ‌زنده‌شد،‌زنده‌شد!‌ دانیال‌آب‌‌قمقمه‌اش‌را‌به‌صورت‌علی‌پاشید‌ و‌علی‌هم‌چشم‌باز‌کرد. ‌آی‌ی‌ی‌ی،‌من‌کجام؟!‌ حسین‌و‌علی‌چندلحظه‌به‌هم‌نگاه‌کردند.‌ علي‌یکهو‌پرید‌به‌آغوش‌حسین.‌ ‌تو‌زند‌های؟‌خدارو‌شکر،‌خدا‌رو‌شکر!‌ ناگهان‌حسین‌دردکشان‌علی‌را‌پرت‌کرده‌ کناری‌و‌زارزار‌گریه‌کرد:‌ ‌ای‌خدا،‌دیگه‌خسته‌شدم.‌ زودتر‌منو‌بکش‌راحت‌بشم!‌ با‌صلاحدید‌یوسف،‌ علی‌وحسین‌پای‌پیاده‌به‌مقر‌برگشتند‌ و‌بقیه‌‌ی‌باقی‌مانور‌را‌ادامه‌دادند.‌ دیگر‌در‌ادامه‌ی‌مانور‌مشکل‌جدی‌ای‌پیش‌ نیامد.‌به‌جز‌پاره‌سنگی‌تقریباً‌بزرگ‌ که‌بر‌اثر‌موج‌انفجار‌شوت‌شد‌و‌درست‌ به‌فرق‌سر‌کربلایی‌اصابت‌کرد‌و‌او‌را‌هم‌ ناکار‌کرد!‌کربلایی‌بقیه‌مانور‌را‌در‌حالت‌ بیهوشی‌و‌پشت‌چپول‌ادامه‌داده‌بود.‌ پس‌از‌مانور،‌صبح‌زود‌بعد،‌آقاابراهیم‌ و‌معاونانش‌در‌میدان‌صبحگاه‌از‌گردان‌ها‌ سان‌دیدند.‌‌آنها‌در‌جایگاه‌ایستاده‌ و‌‌گردانها‌از‌مقابلشان‌رژه‌می‌رفتند‌ و‌شعار‌میدادند.‌ وقتی‌نوبت‌گردان‌ذوالجناح‌شد،‌ کل‌رزمندگان‌لشکر‌شروع‌کردند‌به‌هلهله‌ و‌تشویق.‌ یوسف‌و‌نیرو‌هایش‌سوار‌بر‌قاطرها‌ با‌غرور‌و‌افتخار‌از‌برابر‌جایگاه‌عبور‌کردند.‌ حتی‌حسین‌و‌کربلایی‌که‌سرش‌را‌باندپیچی‌ کرده‌بود‌هم‌در‌این‌رژه‌شرکت‌داشتند.‌ نگاه‌ها‌عوض‌شده‌و‌به‌جای‌مزه‌پرانی‌و‌ خنده‌و‌مسخر‌ه‌کردن،‌همه‌یک‌صدا‌و‌با‌هم،‌ آن‌ها‌را‌تشویق‌ميکردند.‌ یوسف‌از‌خوش‌حالی‌در‌آسمان‌سیر‌میکرد.‌ لبخند‌پرغرور‌یک‌لحظه‌هم‌از‌چهره‌اش‌ محو‌نمی‌شد.‌ در‌جلسه‌ی‌پس‌از‌مانور،‌آقاابراهیم‌به‌یوسف‌ خبر‌داد‌که‌شروع‌حمله‌نزدیک‌است‌و‌گفت:‌ «یوسف‌بهتره‌کم‌و‌کسری‌ها‌را‌اعدام‌کني‌ و‌برای‌رفع‌آن‌ها‌اقدام‌کني».‌ یوسف‌دل‌تو‌دلش‌نبود.‌ تصمیم‌گرفت‌اول‌به‌تلفن‌خانه‌برود‌ و‌با‌نامزدش‌خداحافظی‌کند.‌ عملیات‌نزدیک‌بود‌و‌لحظه‌هاي‌ سرنوشت‌سازی‌در‌انتظار‌یوسف‌ و‌نیر‌وهایش‌بود. ادامه دارد... ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯‌
ستاره شو7💫
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت82 باید‌رو‌سینه‌اش‌مشت‌بزنی
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت83 یوسف‌و‌کرامت‌دهانشان‌از‌تعجب‌و‌حیرت‌ باز‌مانده‌بود.‌ چشمانشان‌داشت‌از‌حدقه‌بیرون‌می‌زد.‌ سیاوش‌و‌دانیال‌به‌یک‌دیگر‌لبخند‌زدند.‌ سیاوش‌دستش‌را‌به‌طرف‌کوسه‌ي‌جنوب‌ دراز‌کرد‌و‌با‌خوش‌حالی‌و‌غرور‌پرسید:‌ «چه‌طور‌شدند؟‌جالب‌نیست؟» یوسف‌به‌خود‌آمد.‌ برای‌آن‌که‌از‌منگی‌و‌بهت‌خارج‌شود،‌چند‌بار‌ سرش‌را‌تکان‌داد؛‌اما‌زبانش‌قفل‌شده‌بود.‌ کرامت‌سؤالی‌که‌یوسف‌نمیتوانست‌به‌زبان‌ بیاورد،‌پرسید:‌«چه‌بلایی‌سر‌این‌بدبختها‌آوردید؟»‌از‌سر‌دلسوزی‌و‌ناراحتی‌به‌رخش‌و‌کوس ‌هي‌جنوب‌نگاه‌کرد.‌ بدن‌رخش‌و‌کوسه‌ي‌جنوب‌زیر‌لایه‌ای‌از‌ تایر‌کلفت‌تریلی‌پنهان‌شده‌بود!‌پا‌هایشان‌هم‌در‌پوکه‌های‌بزرگ‌گلوله‌های‌ تانک‌از‌ران‌تا‌مچ‌مخفی‌شده‌بود!‌دو‌قاطر‌بیچاره‌مثل‌مجسمه‌شده‌بودند‌و‌ نمی‌توانستند‌تکان‌بخورند.‌ دو‌قابلمه‌ي‌بزرگ‌هم‌سوراخ‌کرده‌و‌روی‌ سرشان‌گذاشته‌بودند.‌گوش‌های‌بزرگشان‌از‌سوراخی‌ته‌قابلمه‌ها‌تکان‌تکان‌میخورد.‌ یوسف‌که‌گریه‌اش‌گرفته‌و‌حسابی‌عصبانی‌ و‌کفری‌شده‌بود،‌جیغ‌زد:‌ «این‌چه‌مسخره‌بازیه؟‌چرا‌این‌بدبخت‌ها‌رو‌به‌این‌حال‌و‌روز‌درآوردید؟»‌ دانیال‌تو‌ذوقش‌خورد.‌اخم‌کرد‌و‌گفت:‌ «به‌جای‌تشکر‌و‌دستتون‌درد‌نکنه،‌ چرا‌سرکوفتمون‌میزنید؟» ‌ساکت!‌پرسیدم‌چرا‌این‌بدبخت‌ها‌رو‌به‌این‌شکل‌و‌ قیافه‌درآوردید؟‌جواب‌بدید.‌ علی‌به‌پهلوی‌حسین‌که‌با‌شادی‌و‌شعف‌ این‌نمایش‌کمدی‌را‌سیر‌میکرد،‌زد‌و‌با‌صدای‌ آهسته‌ای گفت:‌ «خوب‌تماشا‌کن‌حسین‌جان.‌خیلی‌باحاله».‌ حسین‌که‌هنوز‌پکوپهلویش‌کبود‌و‌دردناک‌ بود،‌به‌خود‌پیچید‌و‌بی‌هوا‌یک‌لگد‌جانانه‌ به‌پشت‌علی‌کوبید‌و‌ناله‌کرد:‌ «زدی‌تو‌دنده‌ي‌شکسته‌ام‌بی‌معرفت!»‌ اکبر‌از‌خند‌ه‌های‌خاموش‌میلرزید.‌ مش‌برزو‌و‌کربلایی‌هم‌مثل‌یوسف‌و‌کرامت‌ گیج‌و‌پریشان‌شده‌بودند‌و‌نمیتوانستند‌ هیچ‌عکس‌العملی‌نشان‌بدهند.‌ دانیال‌رفت‌طرف‌رخش‌رستم.‌ مثل‌استادان‌مجسمه‌سازی‌که‌با‌افتخار‌ آخرین‌ساخته‌شان‌را‌به‌تماشاگران‌توضیح‌ میدهند،‌به‌خِنزر‌پنزِر‌هایی‌که‌به‌سر‌و‌بدن‌ قاطر‌بیچاره‌آویخته‌بود،‌اشاره‌کرد‌و‌گفت:‌ «این‌فکر‌از‌خیلی‌وقت‌من‌و‌سیاوش‌رو‌ مشغول‌کرده‌بود.‌حفظ‌جان‌این‌ها‌مگه‌ مهم‌نیست؟‌خوب‌نگاه‌کنید». به‌تایر‌کلفت‌که‌با‌طناب‌آن‌را‌دور‌شکم‌و‌کمر‌ رخش‌پیچیده‌و‌محکمش‌کرده‌بود،‌ اشاره‌کرد:‌‌این‌جلوی‌تیر‌و‌ترکش‌رو‌میگیره‌ و‌نمی‌ذاره‌زخم‌و‌زیلی‌بشن. بعد‌روی‌پنجه‌ي‌پا‌نشست‌و‌پوکه‌های‌طلایی‌ که‌ته‌آن‌ها‌را‌بریده‌و‌به‌پاهای‌رخش‌کرده‌بود،‌ تلنگر‌زد:‌‌اینام‌ضدضربه‌و‌ضدترکش‌هستند.‌خیلی‌هم‌محکمند.‌ سیاوش‌گفت:‌«باید‌برای‌سروکله‌شون‌هم‌ فکری‌می‌کردیم.‌به‌خاطر‌همین‌ته‌قابلمه‌رو‌ برای‌درآمدن‌گوششان‌سوراخ‌کردیم‌و‌به‌جای‌ کلاهخود‌سرشان‌گذاشتیم».‌ یوسف‌قاطی‌کرده‌بود.‌کرامت‌دست‌یوسف‌را‌محکم‌گرفت‌تا‌به‌سیاوش‌و‌دانیال‌یورش‌نبرد‌و‌زیر‌مشت‌و‌لگد‌خرد‌و‌خاکشیرشان‌نکند.‌ به‌آندو‌گفت:‌«باریکلا‌به‌عقلو‌هوشتان؛‌اما‌این‌ها‌با‌این‌همه‌زلم‌زیمبوی‌سنگین‌ می‌تونند‌راه‌برند‌یا‌باید‌همین‌طوری‌ببریم‌ بذاریمشان‌وسط‌میدون‌شهر،‌مردم‌ ‌به‌عنوان‌اثر‌هنری‌از‌دیدنشون‌کیف‌کنند؟»‌ سیاوش‌با‌پررویی‌گفت:‌«چرا‌راه‌نروند؟‌این‌ها‌که‌مثل‌ما‌نیستند!‌خیلی‌زور‌و‌طاقت‌دارند.‌نگاه‌کنید.‌ دانیال‌کمکم‌کن!»‌ ادامه دارد... ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯‌
ستاره شو7💫
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت83 یوسف‌و‌کرامت‌دهانشان‌از‌
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت84 سیاوش‌و‌دانیال‌هر‌کدام‌افسار‌قاطر‌خودشان‌را‌گرفته‌و‌کشیدند.‌ رخش‌که‌کله‌اش‌در‌قابلمه‌گیر‌کرده‌بود،‌شیهه‌کشید‌و‌خواست‌حرکت‌کند؛‌اما‌نتوانست.‌کوسه‌ی‌جنوب‌هم‌تقلا‌کرد؛‌اما‌حتی‌یک‌قدم‌هم‌برنداشت.‌ عصبانی‌و‌کفری‌شد‌و‌شروع‌کرد‌به‌فرت‌و‌فرت‌ کردن.‌ حسین‌که‌با‌اخلاق‌قاطرها‌آشنایی‌کامل‌ پیدا‌کرده‌بود‌ناخودآگاه‌دست‌زیر‌شکم‌جمع‌ کرد‌و‌هشدار‌داد:‌«برید‌عقب‌میخواهد‌جفتک‌بپرونه!» حدس‌حسین‌کاملاً‌درست‌بود؛‌اما‌کوسه‌ي‌جنوب‌تا‌آمد‌روی‌دست‌هایش‌ بجنبد‌و‌جفتک‌مرگبارش‌را‌به‌عقب‌پرتاب‌کند،‌سنگینی‌بدنش‌را‌طاقت‌نیاورد‌و‌دستانش‌ خم‌شد‌و‌تلپی‌با‌صورت‌روی‌زمین‌پخش‌شد.‌ رخش‌هم‌عرعر‌جانانه‌ای‌کرد‌و‌او‌هم‌به‌پهلو‌ افتاد‌روی‌زمین.‌ یوسف‌خند‌ه‌ای‌کرد‌که‌ترجمه‌ای‌از‌نوعی‌گریه‌ بود.‌سفیدی‌چشم‌هایش‌سرخ‌شده‌بود‌ و‌بدنش‌داغِ‌داغ.‌ به‌عمرش‌آن‌قدر‌سعی‌نکرده‌بود‌خودش‌را‌ کنترل‌کند‌و‌حمله‌نکند!‌ ‌تموم‌کنید‌این‌مسخره‌بازی‌رو.‌ فیل‌هم‌باشه‌با‌این‌همه‌سنگینی‌و‌ دستک‌و‌دُمبک‌نمی‌تونه‌تکون‌بخوره.‌ حتی‌اگر‌این‌ها‌بتونند‌وزن‌این‌خرت‌و‌پرت‌ها‌رو‌تحمل‌کنند،‌دو‌کیلو‌بار‌که‌روشون‌بذاری‌ چهار‌دست‌و‌پاشون‌باز‌می‌شه‌و‌می‌چسبند‌ به‌زمین‌.‌ای‌خدا،‌من‌چه‌گناهی‌به‌درگاهت‌ کردم‌گیر‌این‌جونورا‌افتادم!‌ یوسف‌ناله‌کنان‌راه‌افتاد‌رفت.‌ کوسه‌ي‌جنوب‌دست‌و‌پا‌می‌زد‌و‌دندان‌ نشان‌میداد.‌رخش‌هم‌بی‌طاقت‌شده‌بود‌ و‌جفتک‌می‌پراند‌و‌روی‌زمین‌خط‌می‌انداخت.‌ سیاوش‌و‌دانیال‌به‌هم‌نگاه‌کردند. سیاوش‌گفت:‌«ما‌زیاده‌روی‌کردیم.‌ باید‌از‌محافظ‌های‌سبک‌تر‌استفاده‌مي‌کردیم!» کلی‌طول‌کشید‌تا‌کرامت‌و‌بقیه‌به‌سیاوش‌ و‌دانیال‌کمک‌کردند‌و‌آن‌وسایل‌سنگین‌ و‌ابداعی‌را‌از‌سر‌و‌بدن‌و‌پا‌های‌رخش‌و‌کوسه‌ي‌جنوب‌جدا‌کردند.‌ دو‌قاطر‌نگون‌بخت‌تا‌سبک‌شدند،‌ به‌سرعت‌از‌جا‌بلند‌شده‌و‌با‌آخرین‌سرعت‌ به‌طرف‌اصطبل‌فرار‌کردند.‌ کرامت‌که‌خند‌هاش‌گرفته‌بود،‌با‌محبت‌و‌ دلسوزی‌به‌سر‌سیاوش‌و‌دانیال‌دست‌کشید‌ و‌گفت:‌«ناراحت‌نشید.‌همه‌میدونند‌قصد‌ شما‌خیر‌بوده». دانیال‌آه‌کشید‌و‌گفت:‌«آقاکرامت،‌به‌خدا‌ قسم‌دلم‌نمی‌آد‌حتی‌یک‌زخم‌کوچیک‌ به‌این‌ها‌بخوره.‌وقتی‌فکرش‌رو‌می‌کنم‌که‌ موقع‌عملیات‌ممکنه‌به‌تن‌و‌بدن‌این‌زبون‌ بسته‌ها‌تیر‌و‌ترکش‌بخوره‌و‌درد‌بکشند،‌ مُخم‌پریشون‌می‌شه.‌ با‌سیاوش‌هفته‌ها‌نقشه‌کشیدیم‌و‌ فکر‌کردیم‌تا‌به‌این‌راه‌حل‌رسیدیم،‌ این‌هم‌توزرد‌از‌آب‌دراومد».‌ کرامت‌گفت:‌«اما‌می‌شه‌برای‌حفظ‌ جونشون‌کا‌رهایی‌کرد».‌ سیاوش‌و‌دانیال‌با‌امیدواری‌به‌او‌نگاه‌کردند.‌ کرامت‌لبخندزنان‌گفت:‌ «اما‌این‌دفعه‌ما‌هم‌کمک‌می‌کنیم.‌ درسته‌بچه‌ها؟»‌و‌به‌علی‌و‌اکبر‌و‌حسین‌ نگاه‌کرد.‌آن‌سه‌حرفی‌نزدند.‌ مش‌برزو‌گفت:‌«چرا‌به‌جای‌تایر‌که‌هم‌ سنگینه‌و‌هم‌اذیتشون‌می‌کنه‌ از‌پتو‌استفاده‌نمی‌کنید؟» ‌آفرین‌مش‌برزو.‌بیایید‌شروع‌کنیم،‌ببینیم‌ چه‌طور‌می‌شه. دو‌روز‌تمام‌فکر‌کردند‌و‌نقشه‌ریختند‌و‌ فکرشان‌را‌روی‌قاطرها‌پیاده‌کردند.‌ سرانجام‌به‌را‌ه‌حل‌هایی‌رسیدند.‌ با‌استفاده‌از‌نردبان‌کوچک‌و‌جعبه‌خالی‌ مهمات‌که‌چوبی‌و‌محکم‌بود،‌وسایلی‌درست‌کردند‌تا‌قاطرها‌راحت‌تر‌بار‌و‌افراد‌را‌جا‌به‌جا‌ کنند.‌دور‌بدنشان‌را‌اندازه‌گرفتند‌و‌پتو‌های‌کهنه‌و‌کلفت‌را‌بریدند‌و‌دوختند‌و‌تن‌قاطرها‌ کردند.‌برای‌حفاظت‌از‌پاهایشان‌هم‌ پالان‌های‌کلفت‌و‌به‌درد‌نخور‌را‌بریدند‌ و‌مثل‌جوراب‌سا‌قبلند،پا‌های‌قاطرها‌را‌با‌آن‌ها‌پوشاندند.‌فقط‌را‌ه‌حلی‌برای‌حفظ‌سروکله‌ قاطر‌پیدا‌نکردند.‌خیلی‌فکر‌کردند‌و‌از‌قابلمه‌ و‌کلاهخود‌و‌وسایل‌دیگر‌استفاده‌کردند؛‌اما‌جواب‌نداد.‌قاطرها‌خوششان‌نمی‌آمد‌ سر‌و‌گردنشان‌پوشیده‌شود. آخر‌سر‌هم‌تسلیم‌شدند.‌ سیاوش‌گفت:«توکل‌به‌خدا.‌ایشالله‌ سروکله‌شان‌چیزی‌نمی‌شه.‌ ما‌هر‌کاری‌که‌از‌دستمون‌برمی‌اومد،‌ انجام‌دادیم.‌وقتی‌که‌نخواد‌بشه‌ خب‌نمی‌شه‌دیگه!» ادامه دارد... ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯‌
ستاره شو7💫
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت84 سیاوش‌و‌دانیال‌هر‌کدام‌ا
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت85 در‌جلسه‌مهم‌فرمانده‌هان‌گردان‌ها‌که‌بسیار‌مخفی‌و‌دور‌از‌چشم‌دیگران‌در‌محلی‌ پرت‌و‌تحت‌حفاظت‌بی‌عیب‌و‌نقص‌انجام‌ شد،‌یوسف‌و‌فرمانده‌هان‌دیگر‌از‌چند‌و‌چون‌ عملیات‌باخبر‌شدند.‌ عملیات‌درست‌در‌شب‌پس‌از‌سال‌نو‌انجام‌ می‌شد.‌ده‌ساعت‌پس‌از‌سال‌تحویل‌که‌ ساعت‌سه‌بعدازظهر‌بود.‌ طبق‌صلاحدید‌آقاابراهیم‌و‌معاونانش‌ قرار‌شد‌یوسف‌در‌سنگر‌فرماندهی،‌کنار‌ بی‌سیم‌های‌مرکزی‌بماند‌و‌نیرو‌هایش‌ با‌قاطرها‌در‌گردان‌های‌عملیاتی‌پخش‌شوند‌ تا‌مهمات‌و‌سلاح‌های‌سنگین‌و‌آذوقه‌را‌تا‌ بالای‌ارتفاعات‌حمل‌کنند.‌ یوسف‌اول‌با‌این‌طرح‌مخالفت‌کرد.‌ دوست‌نداشت‌در‌جای‌امن‌و‌بیخطر‌بماند‌ و‌نیرو‌هایش‌بدون‌او‌زیر‌آتش‌دشمن‌بروند،‌ اما‌چار‌ه‌ای‌نبود.‌بدن‌زخمی‌و‌پر‌از‌ترکشش‌ اجازه‌نمی‌داد‌تحرک‌زیادی‌داشته‌باشد. ‌آقاابراهیم‌نقشه‌ی‌منطقه‌را‌پهن‌و‌به‌ فرماند‌ه‌ها‌نشان‌داد‌که‌حمله‌را‌از‌کجا‌ شروع‌کنند‌و‌تا‌کجا‌پیشروی‌و‌در‌کدام‌نقطه‌ برای‌دفاع‌و‌پدافند‌توقف‌کنند.‌ یوسف‌دل‌توي‌دلش‌نبود.‌ تصمیمش‌را‌گرفت‌و‌به‌طرف‌مقر‌گردان‌رفت.‌ □ □□ آسمان‌صاف‌و‌یکدست‌آبی‌بود.‌ فقط‌روی‌قله‌ی‌کوه‌ها‌ابر‌های‌سفید‌و‌تیره‌ دیده‌می‌شدند.‌پرنده‌ها‌هیجان‌زده‌از‌آمدن‌ بهار،‌با‌هم‌در‌آسمان‌پرواز‌میکردند‌و‌قیقاج‌ می‌رفتند.‌زمین‌کم‌کم‌زنده‌می‌شد.‌ سبزه‌ها‌درحال‌روئیدن‌بودند‌و‌درختچه‌های‌ وحشی‌و‌درختان‌نزدیک‌حصار‌به‌گُل‌ نشسته‌بودند.‌زمین‌هنوز‌خیس‌و‌کمی‌ چسبناک‌بود.‌کربلایی‌داشت‌با‌قابلمه‌هایی‌ که‌روی‌اجاق،‌چسبیده‌به‌دیوار‌ساختمان‌بود‌ورمی‌رفت.‌بوی‌اشتهاآور‌غذا‌شکم‌گرسنه‌شان‌را‌به‌قار‌و‌قور‌انداخته‌بود.‌ سیاوش‌و‌دانیال‌با‌ظرف‌میوه‌های‌تازه‌شسته‌از‌راه‌رسیدند.‌سیب‌و‌پرتقال‌و‌خیار‌تازه‌را‌که‌ برق‌می‌زدند‌مرتب‌در‌یک‌دیس‌چیدند.‌ اکبر‌در‌حال‌چیدن‌و‌مرتب‌کردن‌سفره‌هفت‌ سین‌بود.‌علی‌داشت‌قرآن‌می‌خواند‌و‌حسین‌ رفته‌بود‌به‌قاطرها‌سر‌بزند.‌ یوسف‌گفت:‌«بفرمایید‌بشینید‌دور‌سفره».‌ سفره‌را‌کنار‌هفت‌سین‌پهن‌کردند.‌ کرامت‌خندید‌و‌گفت:‌«اکبر‌خیلی‌باسلیقه‌ هستی،‌چه‌قدر‌قشنگ‌درستش‌کردی!»‌ اکبر‌لبخند‌زد.‌کربلایی‌لنگ‌لنگان‌با‌دو‌دیس‌ پلو‌در‌دست‌آمد.‌یوسف‌دیس‌پلو‌را‌وسط‌ سفره‌گذاشت‌و‌بعد‌کربلایی‌بشقاب‌های‌ خورش‌قرمه‌سبزی‌و‌مرغ‌سرخ‌کرده‌را‌آورد.‌ زیر‌سقف‌آسمان‌گفتند‌و‌خندیدند‌و‌غذایشان‌را‌با‌لذت‌خوردند.‌یوسف‌به‌ساعتش‌نگاه‌کرد‌ و‌گفت:‌«بچه‌ها‌بجنبید‌وقتِ‌سال‌تحویله».‌ سریع‌سفره‌را‌جمع‌کردند‌و‌ظرف‌ها‌را‌شستند.‌ بعد‌همگی‌دور‌سفره‌هفت‌سین‌نشستند.‌ سیاوش‌گفت:‌«آقایوسف‌پس‌قاطرها‌چی؟»‌ یوسف‌گفت:‌«نکنه‌میخواهی‌او‌ن‌ها‌هم‌ بیان‌کنارمون‌سر‌سفره‌ي‌هفت‌سین‌بشینن؟»‌همه‌خندیدند.سیاوش‌خنده‌کنان‌گفت:‌ «سر‌سفره‌که‌نه‌اما‌نزدیکمون‌باشن‌باصفاتره».‌ رفتند‌و‌قاطرها‌را‌در‌حصار‌رها‌کردند.‌ سفره‌هفت‌سین‌را‌هم‌کنار‌حصار‌بردند.‌‌ مش‌برزو‌صدای‌رادیو‌کوچکی‌را‌که‌کنار‌آیینه‌ و‌قرآن‌بود‌زیاد‌کرد.‌گوینده‌با‌شور‌و‌هیجان‌ هر‌چند‌لحظه‌نزدیکی‌سال‌نو‌را‌مژده‌میداد.‌ یوسف‌گفت:‌«برای‌سلامتی‌خودتون‌و‌ ‌خانواده‌هاتون‌دعا‌کنید.‌ دعا‌کنید‌عملیاتی‌که‌در‌پیشه‌موفق‌باشه‌ و‌خون‌از‌دماغ‌کسی‌نریزه.‌ دعا‌کنید‌همه‌سلامت‌پیش‌خانواد‌ه‌هامون‌ برگردیم.‌برای‌همه‌دعا‌کنید».‌ همه‌سر‌پایین‌انداخته‌بودند‌و‌زیر‌لب‌دعا‌ میکردند.‌حتی‌سیاوش‌و‌دانیال‌هم‌جوگیر‌ شده‌و‌برای‌اولین‌بار‌آرام‌و‌متین‌سر‌جای‌ خود‌نشسته‌و‌به‌قول‌‌مش‌برزو‌آتش‌‌ نمیسوزاندند‌و‌دسته‌گل‌آب‌نمیدادند.‌ صدای‌شلیک‌توپ‌سال‌نو‌از‌رادیو‌بلند‌شد‌ و‌بعد‌موسیقی‌نوروزی‌و‌نقاره‌بارگاه‌ امام‌رضا(ع) پخش‌شد.‌ از‌سوی‌اردوگاه‌صدای‌رگبار‌گلوله‌های‌ ضد‌هوایی‌بلند‌شد.‌ یوسف‌‌به‌سرعت‌خیسی‌چشمانش‌را‌گرفت.‌ کرامت‌دست‌هایش‌را‌روی‌صورت‌گرفته‌و‌ شانه‌هایش‌تکان‌میخورد.‌ سیاوش‌به‌سختی‌جلوی‌‌گریه‌اش‌را‌گرفته‌بود.‌دوست‌نداشت‌دیگران‌گریه‌اش‌را‌ببینند؛‌اما‌وقتی‌دید‌دانیال‌گریه‌میکند،‌او‌هم‌به‌گریه‌ افتاد.‌اما‌چنان‌آه‌و‌ناله‌و‌هق‌هقی‌راه‌انداخت‌ که‌دیگران‌به‌جای‌متأثر‌شدن،‌از‌دیدن‌گریه‌‌ی عجیب‌سیاوش‌به‌خنده‌افتادند.‌سیاوش‌ ‌گریه‌کنان‌اعتراض‌کرد:‌ «چیه‌چرا‌می‌خندید؟‌من‌‌نمیخواستم‌گریه‌کنم،‌دانیال‌گریه‌کرد‌ منم‌گریه‌ام‌گرفت!»‌و‌شدیدتر‌گریه‌کرد.‌ کربلایی‌پدرانه‌دست‌به‌سر‌یوسف‌کشید‌و‌ گفت: ‌«عیب‌نداره‌‌باباجان.‌منم‌با‌این‌که‌سن‌و‌سالی‌ازم‌گذشته،‌همیشه‌موقع‌سال‌تحویل‌ گریه‌ام‌می‌گیره».‌ دانیال‌سخت‌گریه‌کرد‌و‌گفت: ‌ «من‌گریه‌ام‌از‌اینه‌که‌می‌ترسم‌بعد‌از‌عملیات‌ نتونیم‌دوباره‌اینطوری‌دور‌هم‌جمع‌بشیم!»‌ دانیال‌انگار‌حرف‌دل‌همه‌را‌زد.‌ همه‌به‌گریه‌افتادند.‌چند‌لحظه‌بعد‌یوسف‌ اشک‌هایش‌را‌پاک‌کرد‌و‌اعتراض‌کنان‌گفت:‌ «خُب‌دیگه،‌گریه‌بسه.‌عیدتون‌مبارک!»‌ ادامه دارد... ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯‌
ستاره شو7💫
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت85 در‌جلسه‌مهم‌فرمانده‌هان‌
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت86 همه‌از‌جا‌بلند‌شدند.‌با‌هم‌دست‌دادند‌ و‌روبوسی‌کردند.‌سیاوش‌و‌دانیال‌دم‌گرفتند:‌«فصل‌گل‌و‌صنوبره،‌عیدی‌ما‌یادت‌نره!» و‌به‌زور‌از‌یوسف‌و‌کربلایی‌و‌مش‌برزو‌ و‌حسین‌و‌اکبر‌و‌علی‌عیدی‌گرفتند.‌ بعدش‌دانیال‌به‌قاطرها‌اشاره‌کرد: ‌پس‌اونا‌چی؟‌من‌می‌روم‌بهشون‌عید‌مبارک‌بگم!‌ ‌منم‌می‌آم.‌صبر‌کن‌با‌هم‌بریم.‌ سیاوش‌و‌دانیال‌‌چکمه‌هایشان‌را‌پوشیدند‌ و‌داخل‌حصار‌شدند.‌اکبر‌و‌علی‌و‌کرامت‌هم‌ به‌آن‌دو‌پیوستند.‌اما‌حسین‌نرفت.‌ در‌جواب‌علی‌که‌پرسید:‌«چرا‌نمی‌آیی؟»‌ حسین‌گفت:‌«من‌از‌راه‌دور‌براشون‌ماچ‌ می‌فرستم.‌اصلاً‌تو‌به‌نیابت‌از‌طرف‌من‌ ماچشون‌کن!»‌ سیاوش‌به‌سروگوش‌کوسه‌‌ی‌جنوب‌دست‌ کشید.‌بعد‌با‌محبت‌و‌مهربانی‌ دم‌گوش‌کوسه‌ی‌جنوب‌گفت:‌«عیدت‌مبارک».‌ یوسف‌گفت:‌«بچه‌ها‌اگر‌تبریک‌و‌چاق‌سلامتی‌تون‌تموم‌شده،‌بیایید‌حرف‌دارم».‌ دوباره‌روی‌زیلو‌نشستند.‌یوسف‌روبه‌روی‌ شان‌چهارزانو‌نشست.‌به‌تکتک‌شان‌نگاه‌کرد. ‌امشب‌عملیات‌شروع‌می‌شه!‌ همه‌با‌حیرت‌نگاهش‌کردند.‌ چشمان‌سیاوش‌و‌دانیال‌برق‌زد.‌ ‌قرار‌شده‌هر‌کدام‌از‌شما‌با‌چند‌قاطر‌در‌ گردان‌های‌مختلف‌پخش‌بشید.‌ از‌الان‌بگم‌حق‌ندارید‌هیچ‌اعتراضی‌بکنید‌ و‌سروصدا‌کنید‌که‌چرا‌من‌آنجا‌نمیروم‌و‌ میخواهم‌با‌این‌باشم‌و‌نباشم.‌ حالا‌خوب‌گوش‌کنید.‌ یوسف‌برگ‌های‌از‌جیب‌پیراهنش‌درآورد‌ و‌از‌روی‌آن‌خواند:‌ ‌کربلایی‌با‌چپول‌و‌گرگی‌و‌توسن‌و‌شبدر‌ می‌روند‌گردان‌حبیب‌بن‌مظاهر،‌ مش‌برزو‌با‌گنده‌بک‌و‌لنگه‌جوراب‌و‌شاهین‌ و‌عقاب‌به‌گردان‌میثم،‌ اکبر‌با‌لب‌شتری‌و‌پهلوون‌و‌کرکس‌ و‌رئیس‌بزرگ‌‌گردان‌عمار،‌علی‌با‌آتیش‌پاره،‌ پیکان،‌فولاد‌و‌هرکول‌به‌گردان‌مقداد.‌ حسین‌با‌جفتک‌آتشین،‌قزمیت،‌تبخال‌ و‌اژدها‌به‌گردان‌کمیل.‌ یوسف‌به‌سیاوش‌و‌دانیال‌نگاه‌کرد.‌ آن‌دو‌با‌ب‌یصبری‌و‌اظطراب‌نگاهش‌را‌ پاسخ‌دادند.‌ یوسف‌کمی‌مکث‌کرد‌و‌بعد‌گفت:‌ «تصمیم‌درباره‌ی شما‌دو‌تا‌خیلی‌سخته».‌ سیاوش‌که‌نگران‌و‌ترسیده‌بود،‌به‌تندی‌گفت:‌«برای‌چی؟‌مگه‌چيکار‌کردیم؟»‌ ‌می‌ترسم‌شما‌رو‌به‌مأموریت‌بفرستم!‌دانیال‌سرخ‌شد‌و‌رگهای‌گردنش‌برآمد:‌ ‌دوباره‌شروع‌کردید؟‌الان‌سه‌ماهه‌داریم‌آموزش‌می‌بینیم‌و‌با‌ قاطرها‌کار‌مي‌کنیم.‌الان‌که‌وقته‌نتیجه‌است،‌دارید‌دبه‌می‌کنید؟‌این‌درسته؟‌‌با‌درست‌بودنش‌کار‌ندارم،‌اما‌میترسم‌شما‌دو‌تا‌رو‌تنها‌بفرستم.‌ کم‌مانده‌بود‌سیاوش‌و‌دانیال‌گریه‌کنند.‌ سیاوش‌روی‌دوزانو‌جلوتر‌خزید‌و‌با‌التماس‌ گفت:‌«آقایوسف،‌اگه‌اذیت‌کردم،‌کار‌اشتباهی‌کردم.‌غلط‌کردم.‌تو‌رو‌به‌خدا‌اذیت‌نکن.‌ نگاه‌کن،‌دستام‌داره‌می‌لرزه.‌نزدیکه‌سکته‌کنم.‌جان‌مادرت‌سر‌به‌سرم‌نذار».‌ دانیال‌هم‌به‌التماس‌و‌خواهش‌افتاد:‌ ‌آقایوسف،‌اذیت‌نکن.‌چرا‌حسین‌و‌علی‌و‌ اکبر‌بروند‌من‌نروم؟‌میخواهی‌انتقام‌بگیری؟‌از‌کار‌دیروزم‌تو‌تلفن‌خونه‌ناراحتی؟‌خُب‌معذرت‌می‌خوام،‌غلط‌کردم.‌اما...‌اما...‌ به‌خدا‌اگه‌نذاری‌عملیات‌برم،‌دیگه‌اجازه‌ نمی‌دهم‌آبجیم‌زنت‌بشه.‌ گفته‌باشم،‌من‌کله‌ام.‌تو‌را‌به‌خدا‌آقایوسف!‌ سیاوش‌گفت:‌«اصلاً‌اگه‌میخواهی‌ محکم‌کاری‌کنی‌ما‌را‌با‌آقا‌کرامت‌بفرست.‌ قبوله؟»‌ یوسف‌سر‌تکان‌داد‌و‌گفت:‌ «پای‌کرامت‌رو‌وسط‌نکشید.‌گریه‌و‌زاری‌هم‌ نکنید.‌قبوله.‌اما‌باید‌قول‌بدید‌که‌حرف‌گوش‌کنید‌و‌تکروی‌نکنید.‌ وای‌به‌حالتون‌اگه‌به‌گوشم‌برسه‌که‌دست‌‌ از‌پا‌خطا‌کردید.‌هرجا‌باشید‌پیداتون‌می‌کنم‌ و‌برتون‌می‌گردونم‌به‌مقر.‌قبوله؟»‌ ادامه دارد... ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯‌
ستاره شو7💫
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت86 همه‌از‌جا‌بلند‌شدند.‌با‌
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت87 ‌قبوله.‌نوکرتم.‌ ‌قبول‌آقایوسف.‌قربونت‌برم. ‌پس‌شما‌دوتا‌رو‌با‌هم‌می‌فرستم‌به‌گردان‌ بلال.‌سیاوش‌تو‌با‌کوسه‌‌ی‌جنوب‌و‌بروسلی،‌ دانیال‌تو‌هم‌با‌رخش‌و‌تورنادو. ‌سیاوش‌و‌دانیال‌با‌خوش‌حالی‌سر‌تکان‌دادند.‌کرامت‌که‌لحظه‌به‌لحظه‌رنگش‌سفید‌ و‌سفیدتر‌می‌شد‌پرسید:‌ «دیگه‌قاطری‌برای‌شما‌و‌من‌نمی‌مونه‌که.‌ پس‌ما‌چي‌کار‌کنیم؟» ‌یوسف‌به‌چشمان‌کرامت‌نگاه‌کرد‌و‌گفت:‌ «من‌و‌شما‌در‌عملیات‌شرکت‌نمی‌کنیم.‌ ما‌دو‌تا‌به‌اتاق‌عملیات‌می‌رویم».‌ کرامت‌وا‌رفت.‌رنگ‌پرید‌ه‌تر‌از‌قبل‌اعتراض‌کرد:‌‌یعنی‌چی‌؟ یعنی‌باید‌عقب‌بمونیم‌و‌ بچه‌ها‌بروند‌عملیات.‌مگه‌می‌شه؟ ‌با‌من‌بحث‌نکن.‌بعدا‌درباره‌اش‌صحبت‌ می‌کنیم.‌الان‌وقتش‌نیست.‌ ‌کرامت‌به‌تندی‌از‌جا‌بلند‌شد.‌ چکمه‌اش‌را‌پوشید‌و‌رفت.‌همه‌با‌نگاه‌ تعقیبش‌کردند.‌ یوسف‌گفت:‌«حواستون‌به‌کار‌خودتون‌باشه.‌من‌از‌پشت‌بیسیم‌در‌جریان‌کارتون‌هستم.‌ همراه‌بچه‌های‌گردان‌جلو‌می‌رید‌و‌قهرمان‌ بازی‌درنمی‌آرید.‌وظیفه‌ي‌شما‌فقط‌و‌فقط‌ رساندن‌قاطر‌ها‌و‌بار‌مهمات‌و‌سلاح‌و‌آذوقه‌ به‌بالای‌ارتفاعاته.‌ نبینم‌شور‌حسینی‌برتون‌داشته‌و‌دست‌به‌ اسلحه‌بردیدها.‌ مراقب‌خودتون‌هم‌باشید.‌ حالا‌بروید‌به‌قاطر‌ها‌برای‌آخرین‌بار‌سر‌بزنید».‌ سیاوش‌و‌یوسف‌حسابی‌بدن‌قاطرشان‌را‌ قشو‌کشیدند.‌بعد‌پتو‌های‌آماده‌و‌دوخته‌ شده‌را‌به‌تن‌قاطرها‌و‌جوراب‌های‌مخصوص‌ را‌پای‌آن‌ها‌کردند.‌ سیاوش‌هم‌مثل‌دانیال‌برای‌کوسه‌و‌بروسلی‌ نظرقربانی‌و‌آویز‌خریده‌و‌به‌سروصورتشان‌ آویخته‌بود.‌علی‌و‌حسین‌و‌اکبر‌مشغول‌ قشو‌کشیدن‌به‌بدن‌قاطرها‌شدند.‌ □ □□ آیفا‌های‌نظامی‌برای‌بردن‌قاطرها‌در‌تاریکی‌ شب‌با‌چراغ‌های‌کم‌سو‌از‌راه‌رسیدند.‌ یوسف‌و‌نیرو‌هایش‌در‌داخل‌اتاق‌خلوت‌کرده‌ بودند.‌کرامت‌غمگین‌و‌ناراحت‌در‌گوشه‌ای‌ سر‌پایین‌انداخته‌بود‌و‌ساکت‌بود. یوسف‌گفت:‌«دیگه‌وقته‌رفتنه.‌شاید...‌شاید...‌دوست‌ندارم‌از‌این‌حرف‌ها‌بزنم؛‌اما‌شاید‌این‌آخرین‌بار‌باشه‌که‌هم‌دیگر‌رو‌ می‌بینیم.‌بیایید‌همدیگر‌رو‌حلال‌کنیم.‌ هر‌بدی‌از‌هم‌دیدید‌حلال‌کنید.‌گذشت‌کنید».‌علی‌که‌به‌شدت‌متأثر‌شده‌بود،‌دست‌بر‌شانه‌حسین‌گذاشت‌و‌گفت:‌ «عرض‌کنم‌که،‌حسین‌جان‌منو‌حلال‌کن!» کم‌مانده‌بود‌حسین‌گریه‌کند،‌با‌مهربانی‌گفت:‌«تو‌که‌کار‌بدی‌در‌حق‌من‌نکردی‌بخواهم‌ حلالت‌کنم».‌ قبل‌از‌این‌که‌علی‌حرفی‌بزند،‌سیاوش‌ دماغش‌را‌بالا‌کشید‌و‌با‌لحنی‌ناراحت‌گفت:‌ «قضیه‌امامزاده‌داود‌و‌سیخونک‌به‌اون‌ قاطر‌که‌عصبانی‌شد‌و‌تو‌را‌گاز‌گرفت‌ کار‌علی‌بوده!» حسین‌با‌چشمان‌گرد‌به‌علی‌خیره‌شد.‌ علی‌که‌حسابی‌ترسیده‌و‌جا‌خورده‌بود،‌ به‌سرعت‌گفت:‌ «ببخش‌حسین‌جان.‌بچه‌بودیم.‌ به‌خدا‌از‌قصد‌این‌کارو‌نکردم.‌ خدائیش‌نمی‌خواستم‌اون‌اتفاق‌برات‌بیفته».‌ حسین‌دندان‌قروچه‌کرد‌و‌گفت:‌ «الان‌کاریت‌ندارم‌اما‌دعا‌کن‌بعد‌از‌عملیات‌ چشم‌به‌چشم‌نشیم،‌اون‌وقت‌حسابمو‌ باهات‌تسویه‌می‌کنم».‌سیاو‌ش‌گفت: «حسین‌جان‌باید‌منم‌حلال‌کنی.‌حتماً‌باید‌ این‌کارو‌بکنی».‌ حسین‌پرسید:‌«تو‌یکی‌چه‌بلایی‌سرم‌آوردی؟»‌ سیاوش‌خودش‌را‌از‌معرض‌حمله‌مستقیم‌ حسین‌دور‌کرد‌و‌گفت:‌ «یادت‌می‌آد‌رفتیم‌بالای‌ارتفاعات‌و‌تو‌از‌اون‌ بیسکویت‌ها‌خوردی‌و‌هی‌از‌خوشمزه‌بودن‌ و‌ملس‌بودنش‌تعریف‌کردی؟» حسین‌به‌فکر‌فرو‌رفت.‌ به‌پیشانی‌اش‌چین‌انداخت.‌ بعد‌چهره‌اش‌باز‌شد‌و‌لبخند‌زد:‌ ‌آره.‌اما‌خیلی‌عجیبه.‌بعد‌از‌اون‌روز‌هر‌چی‌ از‌اون‌بیسکویت‌ها‌خوردم،‌دیگه‌اون‌مزه‌ رو‌نداد. ‌آخه...آخه....‌قسم‌خوردی‌کاریم‌نداشته‌ ‌باشی‌ها.‌ ‌حالا‌بگو‌چی‌شده. حقیقتش‌کوسه‌ی‌جنوب‌روی‌اون‌‌بیسکویتها‌خراب‌کاري‌کرده‌بود.‌ من‌دلم‌نیامد‌بندازمشون‌دور.‌ آخه‌بچه‌های‌بالای‌قله‌خیلی‌گشنه‌بودند.‌ هر‌چی‌به‌تو‌گفتم‌از‌‌اونها‌نخور‌گوش‌نکردی.‌ حالا‌فهمیدی‌چرا‌میگفتم‌از‌‌اونها‌نخور؟»‌ علی‌و‌دانیال‌هرهر‌خندیدند.‌ حتی‌یوسف‌و‌کربلایی‌و‌مش‌برزو‌هم‌ به‌خنده‌افتادند.‌کرامت‌هم‌نتوانست‌جلوی‌ ‌خندهاش‌را‌بگیرد.‌ حسین‌که‌آثار‌بدبختی‌و‌جنون‌در‌‌چهره‌اش‌ بیداد‌میکرد‌با‌دستهای‌مشت‌کرده‌نعره‌زد:‌ «‌ای‌خدا،‌چرا‌من؟‌سیاوش‌من‌جنی‌ام!‌از‌حالا‌سعی‌کن‌جلوی‌چشمم‌نیایی‌والا‌هرچی‌دیدی‌از‌چشم‌خودت‌دیدی.‌ ای‌لعنت‌به‌اون‌‌بیسکویتها.‌ وای‌حالم‌به‌هم‌خورد.‌ دیگه‌کسی‌نمونده‌بلایی‌سرم‌آورده‌باشه‌ و‌بخواد‌حلالیت‌بگیره؟‌وای‌دلم!»‌ حسین‌عق‌زنان‌دوید‌بیرون‌تا‌بالا‌بیاورد.‌ گرچه‌فایده‌ای‌نداشت،‌هفته‌ها‌قبل‌آن‌ بیسکویتِ‌ترش‌و‌ملس‌همراه‌رسوبات‌ ‌کوسه‌ی‌جنوب‌در‌‌معده‌ی‌حسین‌هضم‌شده‌ بود‌و‌اثری‌از‌آن‌باقی‌نمانده‌بود.‌ جلسه‌‌ی‌خداحافظی‌و‌حلالیت‌گرفتن‌به‌این‌شکل‌تمام‌شد‌و‌آن‌ها‌همراه‌‌قاطرهای‌شان‌ رفتند‌تا‌سوار‌آیفاها‌شده‌و‌به‌منطقه‌عملیاتی‌ بروند.‌ ادامه دارد... ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯‌
ستاره شو7💫
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت87 ‌قبوله.‌نوکرتم.‌ ‌قبول‌آ
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت88 کوهستان‌از‌انفجار‌گلوله‌ی‌توپ‌ها‌و‌خمپاره‌ها‌می‌لرزید.‌ گلوله‌ها‌مثل‌زنبور‌های‌خشمگین‌و‌دیوانه‌ ویزویزکنان‌از‌هر‌طرف‌هجوم‌می‌آوردند.‌ به‌تخته‌سنگ‌ها‌میخوردند‌و‌تراشه‌های‌ سنگ‌و‌ماسه‌را‌به‌سروصورت‌رزمندگان‌ می‌پاشیدند.‌ منورها‌در‌حال‌خاموش‌شدن‌به‌طرف‌زمین،‌ سقوط‌می‌کردند‌و‌سایه‌ها‌را‌کش‌داده،‌ روی‌زمین‌و‌تخته‌سنگ‌ها‌می‌کشیدند.‌ حسین‌نجفی‌ترسیده‌بود‌و‌بهت‌زده‌زیر‌باران‌ گلوله،‌افسار‌جفتک‌آتشین‌را‌می‌کشید‌ و‌پشت‌سر‌رزمندگان‌گردان‌کمیل‌از‌ارتفاعات‌ بالا‌می‌رفت.‌ یک‌خمپاره‌سفیرکشان‌آمد‌و‌جلوتر‌از‌راه‌ سنگلاخی‌که‌حسین‌و‌دیگران‌از‌آن‌بالا‌ می‌رفتند،‌منفجر‌شد.‌ حسین‌دید‌که‌خمپاره‌مثل‌قارچی‌آتشین،‌ منفجر‌شد‌و‌ترکش‌های‌سرخ‌و‌مرگبارش‌ را‌به‌اطراف‌فرستاد.‌ رزمنده‌جلویی‌حسین‌انگار‌که‌برق‌گرفته‌ باشدش‌لرزید‌و‌جلوی‌پای‌جفتک‌آتشین‌ به‌‌زمین‌غلتید.‌ حسین‌افسار‌قاطر‌را‌رها‌کرد‌و‌زیر‌بغل‌رزمنده‌را‌گرفت‌و‌از‌سر‌راه‌کنار‌کشید.‌ چند‌منور‌هم‌زمان‌در‌آسمان‌روشن‌شدند.‌ حسین‌دید‌که‌از‌چند‌نقطه‌ی‌سینه‌ی‌رزمنده‌ خون‌چشمه‌زده‌و‌بیرون‌می‌زند.‌ رزمنده‌ی‌جوان‌با‌ریشی‌کم‌پشت‌و‌پیشانی‌ فراخ،‌چشمان‌پردردش‌باز‌و‌بسته‌شد.‌ دهانش‌را‌باز‌کرد‌و‌خِرخِری‌عجیب‌کرد.‌ حسین‌او‌را‌به‌دیواره‌ی‌کوه‌تکیه‌داد.‌ سریع‌چفیه‌اش‌را‌از‌کمر‌باز‌کرد.‌ هول‌کرده‌بود.‌به‌اطراف‌نگاه‌کرد‌و‌فریاد‌زد:‌ «امدادگر،‌امدادگر!»‌ جوانی‌چالاک‌و‌لاغر‌که‌فقط‌یک‌کوله‌پشتی‌ بر‌پشت‌داشت،‌به‌سرعت‌زیر‌باران‌گلوله‌ و‌خمپاره‌از‌راه‌رسید.‌ حسین‌با‌هول‌و‌ولا‌به‌رزمنده‌مجروح‌اشاره‌کرد.‌امدادگر‌کوله‌اش‌را‌از‌پشت‌باز‌کرد‌و‌گفت:‌ «من‌بهش‌می‌رسم.‌قاطرها‌رو‌بردار‌برو». حسین‌به‌طرف‌قاطرها‌دوید.‌قاطرها‌وحشت‌کرده‌بودند،‌حسین‌افسار‌جفتک‌آتشین‌ را‌کشید.‌قزمیت‌و‌تبخال‌و‌اژدها‌با‌طناب‌به‌هم‌وصل‌شده‌بودند.‌ حسین‌هُش‌کشید‌و‌جفتک‌آتشین‌پشت‌ سرش‌حرکت‌کرد.‌ کمی‌جلوتر‌شدت‌نبرد‌بیش‌تر‌شد.‌گوش‌های‌حسین‌از‌صدای‌جنگ‌زنگ‌می‌زد.‌ بوی‌تند‌و‌تیز‌باروت‌دهان‌و‌حلقش‌را‌ می‌سوزاند. اژدها‌قاطی‌کرده‌بود‌و‌جفتک‌می‌پراند.‌ یکی‌از‌جفتک‌هایش‌به‌بازوی‌یک‌رزمنده‌ گرفت.‌ رزمنده‌با‌قنداق‌سلاحش‌به‌پشت‌اژدها‌کوبید.‌حسین‌سر‌رزمنده‌فریاد‌زد:‌ «نزنش،‌دست‌خودش‌که‌نیست،‌ترسیده». رزمنده‌خواست‌جواب‌بدهد‌که‌خمپار‌ه‌ای‌ با‌سوت‌وحشتناک‌از‌راه‌رسید‌و‌منفجر‌شد.‌ چند‌ترکش‌همزمان‌به‌سینه‌و‌شکم‌حسین‌ خورد.‌حسین‌پرت‌شد‌و‌با‌کمر‌به‌یک‌تخته‌ سنگ‌خورد.‌عُق‌زد.‌ خون‌از‌زخم‌هایش‌جوشید.‌ گرد‌و‌خاک‌که‌نشست‌یک‌امدادگر‌از‌راه‌رسید‌ و‌به‌سرعت‌زخم‌های‌حسین‌را‌سردستی‌بست. ‌برگرد‌پایین.‌می‌تونی‌راه‌بروی؟حسین‌از‌شدت‌درد‌نمی‌توانست‌نفس‌بکشد.‌به‌سختی‌از‌جایش‌بلند‌شد.‌ به‌طرف‌قاطرها‌رفت.‌به‌سختی‌خودش‌را‌ از‌کمر‌قزمیت‌که‌بارش‌سبک‌تر‌بود،‌بالا‌کشید.‌ افسار‌جفتک‌آتشین‌را‌دور‌مچ‌دست‌راست‌انداخت‌و‌خم‌شد.‌ در‌گوش‌قزمیت‌با‌درد‌نجوا‌کرد:‌ «برو‌حیوون،‌آفرین‌برو!»‌ قزمیت‌حرکت‌کرد.‌قاطر‌های‌دیگر‌هم‌ پشت‌سرش‌به‌راه‌افتادند.‌ ادامه دارد... ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯‌
ستاره شو7💫
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت88 کوهستان‌از‌انفجار‌گلوله‌
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت89 مش‌برزو‌آن‌قدر‌ترسیده‌بود‌که‌نمی‌توانست‌ راست‌راه‌برود.‌خمیده‌خمیده‌افسار‌ گنده‌بک‌را‌می‌کشید‌و‌وسط‌ستون‌رزمندگان‌ گردان‌میثم‌زیر‌نور‌منورها‌حرکت‌میکرد.‌ از‌سنگر‌های‌بالای‌سرشان‌رگبار‌گلوله‌ی‌رسام‌به‌سویشان‌شلیک‌می‌شد.‌ فرمانده‌ی‌گردان‌جلوی‌ستون‌بود،‌فریاد‌زد:‌ «سنگر‌بگیرید.‌زود‌باشید!»‌ مش‌برزو‌نمی‌دانست‌با‌قاطرها‌چه‌کار‌کند.‌ نگران‌جان‌آن‌ها‌بود.‌قاطر‌های‌ترسیده‌را‌ به‌سختی‌پشت‌یک‌تخته‌سنگ‌کشید.‌ از‌سمت‌راست‌چند‌عراقی‌فریادزنان‌شلیک‌ کردند.‌ دو‌رزمنده‌که‌کنار‌مش‌برزو‌بودند‌به‌آتش‌ عراقی‌ها‌جواب‌دادند.‌ یکی‌از‌عراقی‌ها‌از‌پشت‌سنگرش‌نیمخیز‌شد‌ و‌با‌آرپیچی‌شلیک‌کرد.‌ مش‌برزو‌فقط‌آتش‌شلیک‌را‌دید‌و‌یک‌خط‌ قرمز‌سریع‌که‌به‌طرفش‌آمد.‌ موشک‌درست‌به‌شکم‌‌گنده‌بک‌خورد‌و‌او‌را‌به‌طرف‌دره‌پرت‌کرد‌و‌منفجر‌شد.‌ مش‌برزو‌با‌چشم‌هاي‌از‌حدقه‌بیرون‌زده‌ نمی‌توانست‌کشته‌شدن‌گنده‌بک‌را‌باور‌کند،‌هنوز‌گیج‌و‌بهت‌زده‌بود‌که‌باران‌گلوله‌ها‌ بر‌سرشان‌باریدن‌گرفت.‌ شاهین،‌قاطر‌چابک‌و‌سریعش‌از‌درد‌ زوزه‌کشید‌و‌لگد‌انداخت.‌ چند‌گلوله‌به‌شکم‌و‌گردنش‌خورده‌بود.‌ خون‌از‌جای‌گلوله‌ها‌فواره‌زد.‌ مش‌برزو‌گریه‌کنان‌کف‌دست‌هایش‌را‌روی‌ زخم‌گلوله‌ها‌گذاشت.‌ خون‌از‌لای‌انگشت‌هاي‌کلفت‌و‌زمختش‌ بیرون‌زد.‌شاهین‌لرزید‌و‌روی‌زمین‌افتاد.‌ دهانش‌کف‌کرد.‌ زبان‌پرزدارش‌از‌دهانش‌بیرون‌زد.‌ بخار‌از‌روی‌خون‌دلمه‌بسته‌اش‌بلند‌می‌شد.‌شاهین‌سرش‌را‌بلند‌کرد‌و‌به‌زمین‌کوبید،‌چند‌بار‌این‌کار‌را‌کرد.‌مش‌برزو‌از‌شدت‌بیچارگی‌ و‌ناراحتی‌ناله‌میکرد‌و‌اشک‌می‌ریخت.‌ شاهین‌برای‌بار‌آخر‌سر‌بلند‌کرد.‌ چشم‌به‌چشم‌مش‌برزو‌شد.‌ دهانش‌را‌تا‌می‌توانست‌باز‌کرد.‌ زبانش‌چرخید‌و‌بعد‌سرش‌شل‌شد‌و‌ روی‌زمین‌افتاد.‌دیگر‌نلرزید‌و‌تکان‌نخورد.‌ مش‌برزو‌‌ زار‌می‌زد‌و‌سرش‌را‌روی‌سینه‌آرام‌شاهین‌ گذاشته‌بود.‌ یک‌رزمنده‌با‌عجله‌به‌کنار‌مش‌برزو‌رسید.‌ ‌چي‌کار‌می‌کنی‌عموجان؟‌الان‌وقت‌گریه‌و‌زاری‌نیست.‌ قاطرهارو‌راه‌بنداز،‌باید‌برویم‌بالا.‌ مش‌برزو‌با‌پشت‌دست‌خونی‌اش‌ اشک‌هایش‌را‌پاک‌کرد.‌ بار‌شاهین‌را‌باز‌کرد‌و‌به‌سختی‌آن‌را‌بر‌پشت‌ لنگه‌جوراب‌انداخت‌و‌با‌طناب‌محکمش‌کرد.‌ نگاهی‌به‌جنازه‌شاهین‌انداخت‌ و‌بعد‌افسار‌لنگه‌جوراب‌و‌عقاب‌را‌کشید‌و‌ حرکت‌کرد.‌یک‌رزمنده‌با‌شلیک‌دو‌موشک‌ آرپیچی‌سنگر‌عراقی‌ها‌را‌که‌به‌شدت‌ مقاومت‌میکردند،‌منفجر‌کرد.‌ حالا‌راه‌باز‌شده‌بود.‌ منورها‌در‌آسمان‌نورافشانی‌میکردند.‌ □ □□ یوسف‌حالت‌تهوع‌پیدا‌کرده‌بود.‌ از‌بی‌سیمهای‌فراوانی‌که‌گوشه‌سنگر‌ فرماندهی‌بود،‌ سر‌و‌صدای‌رزمندگان‌و‌فرمانده‌ها‌می‌آمد‌ که‌به‌رمز،‌آخرین‌موقعیت‌خود‌را‌میگفتند‌ و‌راهنمایی‌می‌گرفتند.‌ یوسف‌از‌نوجوان‌زبل‌و‌باهوشی‌که‌هم‌زمان‌ با‌پنج‌بی‌سیم‌چی‌در‌تماس‌بود،‌پرسید:‌ «فرزادجان،‌از‌بچه‌های‌ما‌خبری‌نشد؟»‌ فرزاد‌یک‌گوشی‌بیسیم‌را‌به‌سیدعلی‌داد‌و‌ گفت:‌«گردان‌مقداده».‌ سیدعلی‌گوشی‌بی‌سیم‌را‌گرفت:‌ «مقدادجان‌به‌گوشم». فرزاد‌به‌یوسف‌نگاه‌کرد‌و‌گفت:‌ «شکر‌خدا‌حالشون‌خوبه.‌نگران‌نباش».‌ ‌می‌تونی‌کاری‌کنی‌من‌با‌یکی‌از‌بچه‌ها‌صحبت‌کنم؟‌دارم‌از‌اضطراب‌میمیرم.‌ هر‌کدوم‌باشه،‌عیبی‌نداره.‌ ‌ببینم‌چيکار‌می‌تونم‌برات‌بکنم.‌ کرامت‌که‌از‌شدت‌دلهره‌و‌هراس‌ ‌ناخنهایش‌را‌می‌جوید‌به‌یوسف‌گفت:‌ «هنوز‌دیر‌نشده.‌اجازه‌بده‌من‌برم‌کمک‌ ‌بچه‌ها».‌ یوسف‌خشمگین‌و‌عصبانی‌دق‌دلی‌اش‌ را‌سر‌کرامت‌خالی‌کرد:چندبار‌بگم‌نمی‌شه؟‌ تو‌باید‌‌همینجا‌پیش‌من‌بمونی. دیگه‌ام‌حرف‌نزن. ‌آقایوسف‌قسم‌میخورم‌دست‌از‌پا‌خطا‌نکنم.‌ تو‌رو‌جان‌مادرت.... ‌حرف‌اضافه‌نزن.‌بشین‌ببینم‌چی‌شده‌آخه. کرامت‌دوباره‌ناخن‌دست‌راستش‌را‌جوید.‌ ادامه دارد... ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯‌
ستاره شو7💫
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت89 مش‌برزو‌آن‌قدر‌ترسیده‌بو
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت90 گردان‌حبیب‌با‌کمترین‌تلفات‌توانست‌ سربازان‌دشمن‌را‌فراری‌بدهد‌و‌به‌سنگر‌‌آن‌ها‌ برسد.‌رزمنده‌ها‌در‌حال‌شلیک‌و‌نعره‌زدن،‌ در‌تعقیب‌سربازان‌دشمن‌بودند.‌ کربلایی‌که‌پشت‌چپول‌سوار‌شده‌بود،‌ پشت‌سر‌آن‌ها‌درحالی‌که‌افسار‌گرگی‌و‌توسن‌ و‌شبدر‌را‌گرفته‌بود،‌بالای‌ارتفاعات‌رسید.‌ یکی‌از‌معاونان‌گردان‌به‌طرف‌کربلایی‌آمد‌ و‌با‌خوش‌حالی‌گفت:‌ «شکر‌خدا‌شما‌سالم‌هستید.‌ بار‌قاطرها‌سالمه؟»‌ کربلایی‌کمرش‌درد‌گرفته‌بود.‌ دست‌به‌کمر‌گرفت‌و‌گفت:‌ «هیچی‌نشده.‌سالمه‌سالمه.‌ به‌بچه‌ها‌بگویید‌بیایند‌بارها‌را‌خالی‌کنند.‌ من‌دیگه‌از‌کمر‌افتادم».‌ ناگهان‌از‌داخل‌یک‌سنگر‌نزدیک،‌ یک‌بعثی‌گردنکلفت‌و‌تنومند،‌ خشمگین‌و‌عصبانی‌سلاح‌به‌دست‌بیرون‌ پرید‌و‌به‌طرف‌کربلایی‌و‌معاون‌گردان‌ شلیک‌کرد.‌ کربلایی‌به‌عقب‌پرت‌شد‌و‌کنار‌چپول،‌روی‌ زمین‌افتاد.‌بعثی‌عصبانی‌نتوانست‌دوباره‌ شلیک‌کند.‌چند‌نفر‌به‌طرفش‌شلیک‌کردند‌ و‌او‌قبل‌از‌آن‌که‌بر‌زمین‌بیفتد‌مرده‌بود.‌ □ □□ علی‌هم‌مثل‌کربلایی‌توانست‌ همراه‌قاطر‌هایش‌سالم‌به‌بالای‌ارتفاعات‌ برسد.‌عراقی‌ها‌هیاهوکنان‌و‌پابرهنه‌یا‌فرار‌ میکردند‌و‌یا‌با‌دست‌هاي‌بالارفته،‌تسلیم‌ می‌شدند.‌ علی‌هنوز‌غرق‌شادی‌و‌شعف‌از‌سالم‌‌ماندن‌ خود‌و‌قاطر‌هایش‌بود‌که‌یک‌خمپاره‌ درست‌بین‌آتش‌پاره‌و‌پیکان‌منفجر‌شد.‌ علی‌زبانش‌قفل‌شده‌بود.‌ قدرت‌تکان‌خوردن‌نداشت.‌ آتش‌پاره‌با‌پا‌های‌قلم‌شده،‌از‌شدت‌درد‌ با‌تنها‌پای‌سالمش‌زمین‌را‌می‌خراشید‌ و‌پیکان‌درجا‌کشته‌شده‌بود.‌ چند‌رزمنده‌ناراحت‌و‌غمگین‌دور‌آتش‌پاره‌ جمع‌شدند.‌علی‌پاکشان‌به‌طرفشان‌رفت.‌ رزمنده‌ها‌راه‌را‌باز‌کردند.‌علی‌با‌چشم‌های‌ از‌حدقه‌بیرون‌زده،‌آتش‌پاره‌را‌نگاه‌کرد.‌ آتش‌پاره‌درد‌می‌کشید‌و‌سرش‌را‌به‌زمین‌ می‌کوبید.‌ بی‌اراده‌ادرار‌کرده‌بود.‌ خون‌و‌ادرارش‌با‌هم‌قاطی‌شده‌بود.‌ علی‌زانو‌زد‌و‌کنار‌سر‌آتش‌پاره‌نشست.‌ بغضش‌ترکید.‌یکی‌از‌رزمند‌ها‌گفت:‌ «داره‌درد‌می‌کشه.‌یک‌کاری‌بکنید».‌ رزمنده‌ي‌دوم‌گفت:‌«چي‌کارش‌کنیم؟‌فقط‌یک‌پای‌سالم‌براش‌مونده.‌شکمش‌هم‌پاره‌شده». ‌رزمنده‌ي‌چهارم‌گفت:‌ «باید‌تیر‌خلاص‌بهش‌بزنیم.‌ خیلی‌داره‌درد‌می‌کشه».‌ علی‌ناله‌کرد:‌«هر‌کاری‌میکنید‌فقط‌زود‌باشید،‌ داره‌زجر‌می‌کشه».‌ اما‌هیچکدام‌از‌رزمند‌ه ها‌دلشان‌نمی‌آمد‌به‌قاطر‌مجروح‌ تیر‌خلاص‌بزنند.‌😔 ادامه دارد... ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯‌
ستاره شو7💫
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت90 گردان‌حبیب‌با‌کمترین‌تلف
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت91 یوسف‌گوشی‌بی‌سیم‌را‌به‌سرعت‌از‌دست‌ فرزاد‌قاپید.‌‌الو،‌علی،‌تویی؟‌ آقایوسف،‌آتش‌پاره...‌پیکان...‌کشته‌شدند!‌ یوسف‌لب‌گزید.‌ لحظه‌ای‌مکث‌کرد‌و‌بعد‌پرسید:‌ «خودت‌چطوری؟»‌ ‌خوبم...‌ای‌خدا...‌آقایوسف...من‌دارم... برمیگردم...فولاد‌و...‌هرکول‌رو‌می‌آرم...‌ پایین. ‌باشه.‌خیلی‌خوبه.‌مراقب‌باش‌منتظرت‌ هستم.‌خداحافظ. یوسف‌گوشی‌را‌به‌فرزاد‌داد‌و‌بعد‌به‌کرامت‌ نگاه‌کرد.‌سفیدی‌چشمانش‌پر‌از‌رگه‌های‌ سرخ‌و‌خونی‌شده‌بود.‌ از‌شدت‌هول‌و‌اضطراب‌داشت‌غش‌می‌کرد.‌ کرامت‌با‌صدایی‌که‌به‌زحمت‌از‌حنجره‌اش‌ درآمد،‌گفت:‌ «چهارتا‌از‌قاطرها‌تا‌حالا‌کشته‌شدند.‌ اکبر‌هم‌که‌گم‌شده‌و‌معلوم‌نیست‌کجاست.‌ از‌سیاوش‌و‌دانیال‌خبری‌نشد؟»‌ یوسف‌سر‌تکان‌داد.‌بعد‌از‌جا‌بلند‌شد‌و‌گفت:‌ «من‌میروم‌دنبال‌اکبر‌و‌قاطرهاش.‌ تو‌همین‌جا‌بمون».‌ کرامت‌بلند‌شد‌و‌التماس‌کرد: ‌آقایوسف،‌این‌کارو‌با‌من‌نکن.‌ بذار‌منم‌با‌شما‌بیام.‌میتونم‌کمکت‌کنم. ‌نه! ‌آخه‌این‌جا‌موندن‌من‌چه‌فاید‌ه‌ای‌داره؟‌ ‌همینجا‌بمون‌تا‌برگردم.‌ یوسف‌بی‌آنکه‌با‌کرامت‌خداحافظی‌کند،‌ به‌طرف‌سیدعلی‌رفت.‌ سیدعلی‌داشت‌نقشه‌را‌به‌دقت‌مطالعه‌ میکرد.‌یوسف‌روی‌پنجه‌پا‌کنار‌او‌نشست‌ و‌دم‌گوشش‌زمزمه‌کرد.‌سیدعلی‌به‌کرامت‌ نگاه‌کرد‌و‌برای‌یوسف‌سر‌تکان‌داد.‌ یوسف‌به‌سرعت‌از‌سنگر‌فرماندهی‌خارج‌شد. کرامت‌عصبانی‌و‌دلخور‌گوشه‌ی‌سنگر‌نشست‌و‌دستهایش‌را‌دور‌زانوهایش‌حلقه‌کرد.‌ از‌بیسیمها‌صد‌اهای‌درهم‌و‌نامفهومی‌به‌ گوش‌میرسید.‌ ادامه دارد... ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯‌