ستاره شو7💫
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت79 آنشبرامهمانرزمندگان
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══
•¦[📙💠⃟❅]¦•
🔶گردان قاطرچی ها
🔹داوود امیریان
◾️قسمت80
مارالخانم.انشاءاللهایندفعهکهآمدم مرخصیاگهشماوعموجانوخالهجان اجازهبفرمایید،مراسمعقدوعروسی روباهمراهبندازیم.خوبه؟
صدایخندهيمارالآمد ویوسفخوشحالشد. آقایوسفحالتونخوبه؟اولحلالیت میخواهیدبعدحرفعقدوعروسیمیزنید؟
خُبدیگه،چهمیشهکرد.نگفتید نظرتونمثبتهیانه؟
آقایوسفمنکهنبایددربارهياینموضوع صحبتکنم.آقاجونمبایدتصمیمبگیرن.
خُبازدرسوامتحانچهخبر؟برایکنکورهنوزثبتنامنکردید؟یوسفشروعکردبهپرتوپلاگفتنوحرفهایالکیزدن.میخواستهرچهمیتواندبامارالصحبتکندوبرایخودشانرژیذخیرهکند. تازهچانهیهردوگرمشدهبودکهتقهایبه درشیشهای خورد.دربازشدودانیالگفت:
دوساعتهداریصحبتمیکنی؟باکیحرفمیزنی؟یوسفاخمکردودسترویدهنیگوشی گذاشتوبهدانیالتوپید:
بروبچه،بهتوچه؟
چیچیبهتوچه؟نکنهداریباآبجیمحرفمیزنی؟بدهمنگوشیروببینم!
تایوسفآمدبهخودشبجنبد،دانیالگوشی تلفنراقاپید:
الو،توییمارال.چشممروشن. بدوناجازهخانداداشت؟مناصلاًبچهنیستموبهمنممربوطه. حالاگوشیروبدهبهآقاجون. گفتمگوشیروبدهآقاجون.
نخیرآقایوسفنمیتوننحرفبزنن. چیگفتی؟منوتهدیدمیکنی؟
تادانیالخواستجوابتهدیدمارالرابدهد،یوسفکهخونشبهجوشآمدهبود، گوشیتلفنراازدستدانیالکَند واورابایکحرکتازکابینپرتکردبیرون ودستگیرهدررامحکمگرفتتادیگردانیال مزاحمنشود.
دانیالخشمگینوعصبانیسعیميکرد دررابازکند؛امازورشنميرسید.ازپشتدر شیشهایشروعکردبهتهدیدوخطونشان کشیدن.سیاوشازخندهریسهرفتهبود. چندرزمندهیمنتظردیگرهمبهسیاوش پیوستهوانگاردرحالدیدنیکنمایش باشند،غشغشمیخندیدند.
□ □□
یوسفباپاشنهيپابهشکمرئیسبزرگزد وگفت:«راهبروحیوان.مگهماستخوردی؟»
سیاوشودانیالسواربررخشوکوسهی جنوبازاوجلوافتادهبودند.دورزمندهکه ازروبهرومیآمدند،خندهکنانگفتند: «دربست،دربست!» یوسفبهمزهپرانیآنهااهمیتنداد. افسارراکشیدوپاشنهبهشکمرئیسبزرگ کوبید.قاطرکمیپاتندکرد. سیاوشودانیالشنگولوخندان،روی قاطرشانبالاوپایینمیشدند وباهمصحبتمیکردند.قاطریوسف کناررخشرسید.
یوسفبهدانیالاخمکردوگفت: «داریازحدخودتخارجمیشیدانیال، حواستوجمعکن».
دارمبراتآقایوسف.منومیاندازیبیرون؟
ساکت!منفرماندهاتهستم. یککلمهدیگهحرفبزنیازگرداناخراجت میکنمواونوقتعملیاتبیعملیات.
دانیالخواستجواببدهدکهسیاوشگفت:«بیخیالدانیال».
اگهامروزیهحرفدرستودرمونزدهباشی، همینبودکهالانگفتی.
یوسفاینجملهراگفتوبهرئیسبزرگ هیکردتاسرعتبگیردوازآندوجلوافتاد. دانیاللبگزیدوگفت:«حالشومیگیرم. نوبتمنممیشه.الانرئیسبازیبرام درمیآره.وقتیقرارشدبرایعقداجازهبدم میفهمه،باکیطرفه».
بروبابامگهآقاجونتناکارشدهتواجازهی عقدخواهرتروبدی.چیزیبگوکهباورکردنی باشه.
توواسهچیازاوندفاعمیکنی؟
واسهاینکهالانریشمونپیشآقایوسف گروئه.اگهبهسرشبزنهونذارهماتوعملیات شرکتکنیمچيکارکنیم؟کمیفکرکنپسرجان!
ادایبزرگترهارودرنیار.ترسو!سیاوشخندیدودیگربحثرادنبالنکرد.
ادامه دارد...
#رمان
#داستان
╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮
🦋 @setaresho7 🦋
╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯
ستاره شو7💫
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت80 مارالخانم.انشاءالله
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══
•¦[📙💠⃟❅]¦•
🔶گردان قاطرچی ها
🔹داوود امیریان
◾️قسمت81
کمیبعددانیالپرسید:«پدرومادرتچی گفتند؟»
سیاوشخمشدودستیبهسروگوش کوسهيجنوبکشیدوگفت: «مثلهمیشه.مادرمفقطگریهمیکرد والتماسمیکردبرگردمخونه،آقاجونهم فقطخطونشونکشیدکهاگهبرگردی جایسالمبراتنمیذارموپوستکلهتو غلفتیمیکنم.هردفعهتلفنمیزنمهمینه».
دانیالخندیدوگفت: «پساگهبریمرخصیمادرتقربونصدقهاتمیرهوحسابیبهتمیرسهوباباتمحسابت رومیرسه.خیلیبامزهاست.اینبهاوندر!»
باباتمتقصیرنداره.تونمیدونیمنباچه دردسریتونستمفرارکنموبیامجبهه. مکافاتیکهمنکشیدم،رستمدستان نکشیده.صدرحمتبههفتخانرستم.
پسبهخاطرهمینمیترسیبریمرخصی؟
آرهدیگه.مطمئنماگهپامبهخونهبرسه، اگهزندهبمونم،دیگهرنگجبههواینجا روبهخوابمنمیبینم.منآقاجونمرو میشناسم.بخوادکاریبکنه،میکنه. اونمخیلیخوبوخوشگل.
اماسیاوشمانوردیشبخیلیباحالبود. دیدیبچههایدیگهچطوریانگشت بهدهنموندن؟
سیاوشلبخندزنانسرتکانداد،یادشبقبلافتاد.طبققراریکهدرکللشکرگذاشته شدهبود،مانورسراسریشبقبلبرگزارشد. قراربودگردانهایعملیاتی،بهسنگرهای دشمنفرضیحملهکنند.وظیفهيگردان ذوالجناحهمرساندنمهماتوآبوغذا برایآنهازیرآتشوگلولهبود. اینوسطکرامتبهنوعیفرماندهایرا بهعهدهگرفتوخیلیخوبازعهدهکاربرآمد.همهحتیکربلاییهمدرمانورشرکتکردند. باآنکهکربلاییهنوزداغدارقاطرمحبوبش آذرخشومرگناجورآنبود،سواربرچپول درتماممراحلمانورشرکتکردوکمنیاورد.
دانیالخندهخندهپرسید: «بهنظرتحالحسینبهترشده؟» سیاوشخندهاشگرفت.
چیزیشنشدهکه.دارهکولیبازیدرمیآره. فقطدوتاجفتکناقابلخوردودوبارههمونشونهيچپش،گازگرفتهشد!
طفلکچهشانسبدیهمداره. هیچکدومازمااونلحظهازکناربشکههای انفجارردنشدیمبهجزحسین. اونقاطربدمصبوبیصاحبهمنزده میرقصه.دیدیوقتیبشکههاترکیدند چهخلبازیدرآورد؟الانکهیادشمیافتم،بدنممورمورمیشه.
نیمههایشبوقتیکاروانقاطرها درحالعبورازکنارسنگرهایدشمنفرضی بودند،چندبشکهانفجاریباهممنفجر شدند.حسینسواربرجفتکآتشیندرست درسه،چهارمتریبشکههابود. موجانفجاروحرارتآتشبشکههاباعثشدجفتکآتشیندیوانهشود. بعدرویپاهایعقبشبلندشود. حسینکههنوزمنگموجانفجاربود، نعرهزنانبهپشترویزمینسقوطکرد. جفتکآتشینکهبهسیمآخرزدهبود،برگشتودندانانداختوشانهچپحسینراگرفت.حسینچنانجیغیکشیدکهدلهمهریش شد.جفتکآتشینبایکحرکتحسین رابههواپرتکردوباسرعتبرگشتویک جفتکتختسینهحسینکوبید. حسینبادستهايباز،زیرنورمنورها کهآسمانراروشنکردهبودند،بهعقب پرتشدوبیهوشوبیهواسبرزمین سقوطدوبارهکرد.جفتکآتشین دوبارهمیخواستبهحسینحملهکند ولگدمالشکندکهکرامتازراهرسید. باشجاعتشیرجهزدوازگردنقاطردیوانه راگرفتوبهزوروزحمتاوراآرامکرد. علیبابغضترکیده،بالايسرجسمبیهوش حسیندوید.حسیندیگرنفسنمیکشید.
علیجیغزدهبود:«ایوای،حسینمُرد!» وخودشهمازحالرفتوکنارحسینافتاد. همههولکردهبودند.
یوسففریادزدهبود:«یکیکاریکنه. زودباشید».
کرامتکنارحسینزانوزدهوگفت: «نفسشبنداومده.بایدبهشتنفس مصنوعیبدیم!»
حالاتواینشیرتوشیرازکجامخزناکسیژن پیداکنیم.خودتیککاریشبکنکرامتجان!منبلدنیستم.آخهچیکارشکنم؟اکبرباشوروهیجانداوطلبشدهبود.
منبلدم.توفیلمهادیدمچيکارمیکنند بریدکنار.دورشوخلوتکنید. رگبارگلولههاسینهآسمانراخطمیانداخت.منورهاپشتسرهمدرآسمانروشنمیشدندسایهآدمهارویزمینکشدارميشد.
اکبردهانحسینرابازکردهونفسعمیقی کشیدهودردهانحسینفوتکردهبود. سیاوشرفتجلووخیلیجدیپرسید:
شکبرقیچی؟ازاوناکهرویسینهمریضمیزنند وقلبشدوبارهکارمیافته.
بروکنارببینم.شکبرقیازکجابیاریم؟
ادامه دارد...
#رمان
#داستان
╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮
🦋 @setaresho7 🦋
╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯
ستاره شو7💫
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت81 کمیبعددانیالپرسید:«
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══
•¦[📙💠⃟❅]¦•
🔶گردان قاطرچی ها
🔹داوود امیریان
◾️قسمت82
بایدروسینهاشمشتبزنیم.منخودمدیدمکهاینکارومیکنند. اکبربهحسیننفسمصنوعیمیداد وسیاوشبامشتهایمحکمرویسینه حسینمیکوبید. خدامیداندکهعمرحسینبهایندنیا بندبودودلشسوختکهبیشترازآن حسینبهبهانهیمعالجهمشتنخورد!یکهوحسیننفسماندهدرسینهرا پرصدابیروندادوبایکحرکتنشست. اکبرجیغزد:
زندهشد،زندهشد!
دانیالآبقمقمهاشرابهصورتعلیپاشید وعلیهمچشمبازکرد.
آیییی،منکجام؟!
حسینوعلیچندلحظهبههمنگاهکردند. عليیکهوپریدبهآغوشحسین.
توزندهای؟خداروشکر،خداروشکر!
ناگهانحسیندردکشانعلیراپرتکرده کناریوزارزارگریهکرد:
ایخدا،دیگهخستهشدم. زودترمنوبکشراحتبشم!
باصلاحدیدیوسف، علیوحسینپایپیادهبهمقربرگشتند وبقیهیباقیمانورراادامهدادند. دیگردرادامهیمانورمشکلجدیایپیش نیامد.بهجزپارهسنگیتقریباًبزرگ کهبراثرموجانفجارشوتشدودرست بهفرقسرکربلاییاصابتکردواوراهم ناکارکرد!کربلاییبقیهمانوررادرحالت بیهوشیوپشتچپولادامهدادهبود.
پسازمانور،صبحزودبعد،آقاابراهیم ومعاونانشدرمیدانصبحگاهازگردانها ساندیدند.آنهادرجایگاهایستاده وگردانهاازمقابلشانرژهمیرفتند وشعارمیدادند. وقتینوبتگردانذوالجناحشد، کلرزمندگانلشکرشروعکردندبههلهله وتشویق.
یوسفونیروهایشسواربرقاطرها باغروروافتخارازبرابرجایگاهعبورکردند. حتیحسینوکربلاییکهسرشراباندپیچی کردهبودهمدراینرژهشرکتداشتند. نگاههاعوضشدهوبهجایمزهپرانیو خندهومسخرهکردن،همهیکصداوباهم، آنهاراتشویقميکردند. یوسفازخوشحالیدرآسمانسیرمیکرد. لبخندپرغروریکلحظههمازچهرهاش محونمیشد.
درجلسهیپسازمانور،آقاابراهیمبهیوسف خبردادکهشروعحملهنزدیکاستوگفت: «یوسفبهترهکموکسریهارااعدامکني وبرایرفعآنهااقدامکني».
یوسفدلتودلشنبود. تصمیمگرفتاولبهتلفنخانهبرود وبانامزدشخداحافظیکند. عملیاتنزدیکبودولحظههاي سرنوشتسازیدرانتظاریوسف ونیروهایشبود.
ادامه دارد...
#رمان
#داستان
╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮
🦋 @setaresho7 🦋
╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯
ستاره شو7💫
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت82 بایدروسینهاشمشتبزنی
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══
•¦[📙💠⃟❅]¦•
🔶گردان قاطرچی ها
🔹داوود امیریان
◾️قسمت83
یوسفوکرامتدهانشانازتعجبوحیرت بازماندهبود. چشمانشانداشتازحدقهبیرونمیزد. سیاوشودانیالبهیکدیگرلبخندزدند. سیاوشدستشرابهطرفکوسهيجنوب درازکردوباخوشحالیوغرورپرسید: «چهطورشدند؟جالبنیست؟»
یوسفبهخودآمد. برایآنکهازمنگیوبهتخارجشود،چندبار سرشراتکانداد؛امازبانشقفلشدهبود.
کرامتسؤالیکهیوسفنمیتوانستبهزبان بیاورد،پرسید:«چهبلاییسراینبدبختهاآوردید؟»ازسردلسوزیوناراحتیبهرخشوکوس هيجنوبنگاهکرد.
بدنرخشوکوسهيجنوبزیرلایهایاز تایرکلفتتریلیپنهانشدهبود!پاهایشانهمدرپوکههایبزرگگلولههای تانکازرانتامچمخفیشدهبود!دوقاطربیچارهمثلمجسمهشدهبودندو نمیتوانستندتکانبخورند. دوقابلمهيبزرگهمسوراخکردهوروی سرشانگذاشتهبودند.گوشهایبزرگشانازسوراخیتهقابلمههاتکانتکانمیخورد. یوسفکهگریهاشگرفتهوحسابیعصبانی وکفریشدهبود،جیغزد: «اینچهمسخرهبازیه؟چرااینبدبختهاروبهاینحالوروزدرآوردید؟»
دانیالتوذوقشخورد.اخمکردوگفت: «بهجایتشکرودستتوندردنکنه، چراسرکوفتمونمیزنید؟»
ساکت!پرسیدمچرااینبدبختهاروبهاینشکلو قیافهدرآوردید؟جواببدید.
علیبهپهلویحسینکهباشادیوشعف ایننمایشکمدیراسیرمیکرد،زدوباصدای آهستهای گفت: «خوبتماشاکنحسینجان.خیلیباحاله».
حسینکههنوزپکوپهلویشکبودودردناک بود،بهخودپیچیدوبیهوایکلگدجانانه بهپشتعلیکوبیدونالهکرد: «زدیتودندهيشکستهامبیمعرفت!»
اکبرازخندههایخاموشمیلرزید. مشبرزووکربلاییهممثلیوسفوکرامت گیجوپریشانشدهبودندونمیتوانستند هیچعکسالعملینشانبدهند.
دانیالرفتطرفرخشرستم.
مثلاستادانمجسمهسازیکهباافتخار آخرینساختهشانرابهتماشاگرانتوضیح میدهند،بهخِنزرپنزِرهاییکهبهسروبدن قاطربیچارهآویختهبود،اشارهکردوگفت: «اینفکرازخیلیوقتمنوسیاوشرو مشغولکردهبود.حفظجاناینهامگه مهمنیست؟خوبنگاهکنید».
بهتایرکلفتکهباطنابآنرادورشکموکمر رخشپیچیدهومحکمشکردهبود، اشارهکرد:اینجلویتیروترکشرومیگیره ونمیذارهزخموزیلیبشن.
بعدرویپنجهيپانشستوپوکههایطلایی کهتهآنهارابریدهوبهپاهایرخشکردهبود، تلنگرزد:اینامضدضربهوضدترکشهستند.خیلیهممحکمند.
سیاوشگفت:«بایدبرایسروکلهشونهم فکریمیکردیم.بهخاطرهمینتهقابلمهرو برایدرآمدنگوششانسوراخکردیموبهجای کلاهخودسرشانگذاشتیم».
یوسفقاطیکردهبود.کرامتدستیوسفرامحکمگرفتتابهسیاوشودانیالیورشنبردوزیرمشتولگدخردوخاکشیرشاننکند. بهآندوگفت:«باریکلابهعقلوهوشتان؛امااینهابااینهمهزلمزیمبویسنگین میتونندراهبرندیابایدهمینطوریببریم بذاریمشانوسطمیدونشهر،مردم بهعنواناثرهنریازدیدنشونکیفکنند؟»
سیاوشباپرروییگفت:«چراراهنروند؟اینهاکهمثلمانیستند!خیلیزوروطاقتدارند.نگاهکنید.
دانیالکمکمکن!»
ادامه دارد...
#داستان
#رمان
╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮
🦋 @setaresho7 🦋
╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯
ستاره شو7💫
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت83 یوسفوکرامتدهانشاناز
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══
•¦[📙💠⃟❅]¦•
🔶گردان قاطرچی ها
🔹داوود امیریان
◾️قسمت84
سیاوشودانیالهرکدامافسارقاطرخودشانراگرفتهوکشیدند. رخشکهکلهاشدرقابلمهگیرکردهبود،شیههکشیدوخواستحرکتکند؛امانتوانست.کوسهیجنوبهمتقلاکرد؛اماحتییکقدمهمبرنداشت. عصبانیوکفریشدوشروعکردبهفرتوفرت کردن. حسینکهبااخلاققاطرهاآشناییکامل پیداکردهبودناخودآگاهدستزیرشکمجمع کردوهشدارداد:«بریدعقبمیخواهدجفتکبپرونه!»
حدسحسینکاملاًدرستبود؛اماکوسهيجنوبتاآمدرویدستهایش بجنبدوجفتکمرگبارشرابهعقبپرتابکند،سنگینیبدنشراطاقتنیاوردودستانش خمشدوتلپیباصورترویزمینپخششد. رخشهمعرعرجانانهایکردواوهمبهپهلو افتادرویزمین. یوسفخندهایکردکهترجمهایازنوعیگریه بود.سفیدیچشمهایشسرخشدهبود وبدنشداغِداغ. بهعمرشآنقدرسعینکردهبودخودشرا کنترلکندوحملهنکند!
تمومکنیداینمسخرهبازیرو. فیلهمباشهبااینهمهسنگینیو دستکودُمبکنمیتونهتکونبخوره. حتیاگراینهابتونندوزناینخرتوپرتهاروتحملکنند،دوکیلوبارکهروشونبذاری چهاردستوپاشونبازمیشهومیچسبند بهزمین.ایخدا،منچهگناهیبهدرگاهت کردمگیراینجونوراافتادم!
یوسفنالهکنانراهافتادرفت. کوسهيجنوبدستوپامیزدودندان نشانمیداد.رخشهمبیطاقتشدهبود وجفتکمیپراندورویزمینخطمیانداخت. سیاوشودانیالبههمنگاهکردند.
سیاوشگفت:«مازیادهرویکردیم. بایدازمحافظهایسبکتراستفادهميکردیم!»
کلیطولکشیدتاکرامتوبقیهبهسیاوش ودانیالکمککردندوآنوسایلسنگین وابداعیراازسروبدنوپاهایرخشوکوسهيجنوبجداکردند. دوقاطرنگونبختتاسبکشدند، بهسرعتازجابلندشدهوباآخرینسرعت بهطرفاصطبلفرارکردند.
کرامتکهخندهاشگرفتهبود،بامحبتو دلسوزیبهسرسیاوشودانیالدستکشید وگفت:«ناراحتنشید.همهمیدونندقصد شماخیربوده».
دانیالآهکشیدوگفت:«آقاکرامت،بهخدا قسمدلمنمیآدحتییکزخمکوچیک بهاینهابخوره.وقتیفکرشرومیکنمکه موقععملیاتممکنهبهتنوبدناینزبون بستههاتیروترکشبخورهودردبکشند، مُخمپریشونمیشه. باسیاوشهفتههانقشهکشیدیمو فکرکردیمتابهاینراهحلرسیدیم، اینهمتوزردازآبدراومد».
کرامتگفت:«امامیشهبرایحفظ جونشونکارهاییکرد». سیاوشودانیالباامیدواریبهاونگاهکردند.
کرامتلبخندزنانگفت: «اماایندفعهماهمکمکمیکنیم. درستهبچهها؟»وبهعلیواکبروحسین نگاهکرد.آنسهحرفینزدند. مشبرزوگفت:«چرابهجایتایرکههم سنگینهوهماذیتشونمیکنه ازپتواستفادهنمیکنید؟»
آفرینمشبرزو.بیاییدشروعکنیم،ببینیم چهطورمیشه.
دوروزتمامفکرکردندونقشهریختندو فکرشانرارویقاطرهاپیادهکردند. سرانجامبهراهحلهاییرسیدند. بااستفادهازنردبانکوچکوجعبهخالی مهماتکهچوبیومحکمبود،وسایلیدرستکردندتاقاطرهاراحتترباروافرادراجابهجا کنند.دوربدنشانرااندازهگرفتندوپتوهایکهنهوکلفترابریدندودوختندوتنقاطرها کردند.برایحفاظتازپاهایشانهم پالانهایکلفتوبهدردنخوررابریدند ومثلجورابساقبلند،پاهایقاطرهاراباآنهاپوشاندند.فقطراهحلیبرایحفظسروکله قاطرپیدانکردند.خیلیفکرکردندوازقابلمه وکلاهخودووسایلدیگراستفادهکردند؛اماجوابنداد.قاطرهاخوششاننمیآمد سروگردنشانپوشیدهشود.
آخرسرهمتسلیمشدند. سیاوشگفت:«توکلبهخدا.ایشالله سروکلهشانچیزینمیشه. ماهرکاریکهازدستمونبرمیاومد، انجامدادیم.وقتیکهنخوادبشه خبنمیشهدیگه!»
ادامه دارد...
#داستان
#رمان
╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮
🦋 @setaresho7 🦋
╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯
ستاره شو7💫
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت84 سیاوشودانیالهرکداما
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══
•¦[📙💠⃟❅]¦•
🔶گردان قاطرچی ها
🔹داوود امیریان
◾️قسمت85
درجلسهمهمفرماندههانگردانهاکهبسیارمخفیودورازچشمدیگراندرمحلی پرتوتحتحفاظتبیعیبونقصانجام شد،یوسفوفرماندههاندیگرازچندوچون عملیاتباخبرشدند. عملیاتدرستدرشبپسازسالنوانجام میشد.دهساعتپسازسالتحویلکه ساعتسهبعدازظهربود. طبقصلاحدیدآقاابراهیمومعاونانش قرارشدیوسفدرسنگرفرماندهی،کنار بیسیمهایمرکزیبماندونیروهایش باقاطرهادرگردانهایعملیاتیپخششوند تامهماتوسلاحهایسنگینوآذوقهراتا بالایارتفاعاتحملکنند.
یوسفاولبااینطرحمخالفتکرد. دوستنداشتدرجایامنوبیخطربماند ونیروهایشبدوناوزیرآتشدشمنبروند، اماچارهاینبود.بدنزخمیوپرازترکشش اجازهنمیدادتحرکزیادیداشتهباشد.
آقاابراهیمنقشهیمنطقهراپهنوبه فرماندههانشاندادکهحملهراازکجا شروعکنندوتاکجاپیشرویودرکدامنقطه برایدفاعوپدافندتوقفکنند.
یوسفدلتويدلشنبود. تصمیمشراگرفتوبهطرفمقرگردانرفت.
□ □□
آسمانصافویکدستآبیبود. فقطرویقلهیکوههاابرهایسفیدوتیره دیدهمیشدند.پرندههاهیجانزدهازآمدن بهار،باهمدرآسمانپروازمیکردندوقیقاج میرفتند.زمینکمکمزندهمیشد. سبزههادرحالروئیدنبودندودرختچههای وحشیودرختاننزدیکحصاربهگُل نشستهبودند.زمینهنوزخیسوکمی چسبناکبود.کربلاییداشتباقابلمههایی کهرویاجاق،چسبیدهبهدیوارساختمانبودورمیرفت.بویاشتهاآورغذاشکمگرسنهشانرابهقاروقورانداختهبود.
سیاوشودانیالباظرفمیوههایتازهشستهازراهرسیدند.سیبوپرتقالوخیارتازهراکه برقمیزدندمرتبدریکدیسچیدند. اکبردرحالچیدنومرتبکردنسفرههفت سینبود.علیداشتقرآنمیخواندوحسین رفتهبودبهقاطرهاسربزند.
یوسفگفت:«بفرماییدبشینیددورسفره».
سفرهراکنارهفتسینپهنکردند. کرامتخندیدوگفت:«اکبرخیلیباسلیقه هستی،چهقدرقشنگدرستشکردی!»
اکبرلبخندزد.کربلاییلنگلنگانبادودیس پلودردستآمد.یوسفدیسپلوراوسط سفرهگذاشتوبعدکربلاییبشقابهای خورشقرمهسبزیومرغسرخکردهراآورد.
زیرسقفآسمانگفتندوخندیدندوغذایشانرابالذتخوردند.یوسفبهساعتشنگاهکرد وگفت:«بچههابجنبیدوقتِسالتحویله».
سریعسفرهراجمعکردندوظرفهاراشستند. بعدهمگیدورسفرههفتسیننشستند.
سیاوشگفت:«آقایوسفپسقاطرهاچی؟»
یوسفگفت:«نکنهمیخواهیاونهاهم بیانکنارمونسرسفرهيهفتسینبشینن؟»همهخندیدند.سیاوشخندهکنانگفت: «سرسفرهکهنهامانزدیکمونباشنباصفاتره».
رفتندوقاطرهارادرحصاررهاکردند. سفرههفتسینراهمکنارحصاربردند. مشبرزوصدایرادیوکوچکیراکهکنارآیینه وقرآنبودزیادکرد.گویندهباشوروهیجان هرچندلحظهنزدیکیسالنورامژدهمیداد.
یوسفگفت:«برایسلامتیخودتونو خانوادههاتوندعاکنید. دعاکنیدعملیاتیکهدرپیشهموفقباشه وخونازدماغکسینریزه. دعاکنیدهمهسلامتپیشخانوادههامون برگردیم.برایهمهدعاکنید».
همهسرپایینانداختهبودندوزیرلبدعا میکردند.حتیسیاوشودانیالهمجوگیر شدهوبرایاولینبارآرامومتینسرجای خودنشستهوبهقولمشبرزوآتش نمیسوزاندندودستهگلآبنمیدادند. صدایشلیکتوپسالنوازرادیوبلندشد وبعدموسیقینوروزیونقارهبارگاه امامرضا(ع) پخششد. ازسویاردوگاهصدایرگبارگلولههای ضدهواییبلندشد.
یوسفبهسرعتخیسیچشمانشراگرفت. کرامتدستهایشرارویصورتگرفتهو شانههایشتکانمیخورد. سیاوشبهسختیجلویگریهاشراگرفتهبود.دوستنداشتدیگرانگریهاشراببینند؛اماوقتیدیددانیالگریهمیکند،اوهمبهگریه افتاد.اماچنانآهونالهوهقهقیراهانداخت کهدیگرانبهجایمتأثرشدن،ازدیدنگریهی عجیبسیاوشبهخندهافتادند.سیاوش گریهکناناعتراضکرد: «چیهچرامیخندید؟مننمیخواستمگریهکنم،دانیالگریهکرد منمگریهامگرفت!»وشدیدترگریهکرد.
کربلاییپدرانهدستبهسریوسفکشیدو گفت:
«عیبندارهباباجان.منمبااینکهسنوسالیازمگذشته،همیشهموقعسالتحویل گریهاممیگیره».
دانیالسختگریهکردوگفت:
«منگریهامازاینهکهمیترسمبعدازعملیات نتونیمدوبارهاینطوریدورهمجمعبشیم!»
دانیالانگارحرفدلهمهرازد. همهبهگریهافتادند.چندلحظهبعدیوسف اشکهایشراپاککردواعتراضکنانگفت:
«خُبدیگه،گریهبسه.عیدتونمبارک!»
ادامه دارد...
#داستان
#رمان
╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮
🦋 @setaresho7 🦋
╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯
ستاره شو7💫
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت85 درجلسهمهمفرماندههان
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══
•¦[📙💠⃟❅]¦•
🔶گردان قاطرچی ها
🔹داوود امیریان
◾️قسمت86
همهازجابلندشدند.باهمدستدادند وروبوسیکردند.سیاوشودانیالدمگرفتند:«فصلگلوصنوبره،عیدیمایادتنره!»
وبهزورازیوسفوکربلاییومشبرزو وحسینواکبروعلیعیدیگرفتند. بعدشدانیالبهقاطرهااشارهکرد:
پساوناچی؟منمیرومبهشونعیدمبارکبگم!
منممیآم.صبرکنباهمبریم.
سیاوشودانیالچکمههایشانراپوشیدند
وداخلحصارشدند.اکبروعلیوکرامتهم بهآندوپیوستند.اماحسیننرفت. درجوابعلیکهپرسید:«چرانمیآیی؟»
حسینگفت:«منازراهدوربراشونماچ میفرستم.اصلاًتوبهنیابتازطرفمن ماچشونکن!»
سیاوشبهسروگوشکوسهیجنوبدست کشید.بعدبامحبتومهربانی دمگوشکوسهیجنوبگفت:«عیدتمبارک».
یوسفگفت:«بچههااگرتبریکوچاقسلامتیتونتمومشده،بیاییدحرفدارم». دوبارهرویزیلونشستند.یوسفروبهروی شانچهارزانونشست.بهتکتکشاننگاهکرد.
امشبعملیاتشروعمیشه!
همهباحیرتنگاهشکردند. چشمانسیاوشودانیالبرقزد.
قرارشدههرکدامازشماباچندقاطردر گردانهایمختلفپخشبشید. ازالانبگمحقنداریدهیچاعتراضیبکنید وسروصداکنیدکهچرامنآنجانمیرومو میخواهمبااینباشمونباشم. حالاخوبگوشکنید. یوسفبرگهایازجیبپیراهنشدرآورد وازرویآنخواند:
کربلاییباچپولوگرگیوتوسنوشبدر میروندگردانحبیببنمظاهر، مشبرزوباگندهبکولنگهجورابوشاهین وعقاببهگردانمیثم، اکبربالبشتریوپهلوونوکرکس ورئیسبزرگگردانعمار،علیباآتیشپاره، پیکان،فولادوهرکولبهگردانمقداد. حسینباجفتکآتشین،قزمیت،تبخال واژدهابهگردانکمیل.
یوسفبهسیاوشودانیالنگاهکرد. آندوبابیصبریواظطرابنگاهشرا پاسخدادند. یوسفکمیمکثکردوبعدگفت: «تصمیمدربارهی شمادوتاخیلیسخته».
سیاوشکهنگرانوترسیدهبود،بهتندیگفت:«برایچی؟مگهچيکارکردیم؟»
میترسمشماروبهمأموریتبفرستم!دانیالسرخشدورگهایگردنشبرآمد:
دوبارهشروعکردید؟الانسهماههداریمآموزشمیبینیموبا قاطرهاکارميکنیم.الانکهوقتهنتیجهاست،داریددبهمیکنید؟ایندرسته؟بادرستبودنشکارندارم،امامیترسمشمادوتاروتنهابفرستم. کمماندهبودسیاوشودانیالگریهکنند. سیاوشرویدوزانوجلوترخزیدوباالتماس گفت:«آقایوسف،اگهاذیتکردم،کاراشتباهیکردم.غلطکردم.توروبهخدااذیتنکن. نگاهکن،دستامدارهمیلرزه.نزدیکهسکتهکنم.جانمادرتسربهسرمنذار». دانیالهمبهالتماسوخواهشافتاد:
آقایوسف،اذیتنکن.چراحسینوعلیو اکبربروندمننروم؟میخواهیانتقامبگیری؟ازکاردیروزمتوتلفنخونهناراحتی؟خُبمعذرتمیخوام،غلطکردم.اما...اما... بهخدااگهنذاریعملیاتبرم،دیگهاجازه نمیدهمآبجیمزنتبشه. گفتهباشم،منکلهام.تورابهخداآقایوسف!
سیاوشگفت:«اصلاًاگهمیخواهی محکمکاریکنیماراباآقاکرامتبفرست. قبوله؟»
یوسفسرتکاندادوگفت: «پایکرامترووسطنکشید.گریهوزاریهم نکنید.قبوله.امابایدقولبدیدکهحرفگوشکنیدوتکروینکنید. وایبهحالتوناگهبهگوشمبرسهکهدست ازپاخطاکردید.هرجاباشیدپیداتونمیکنم وبرتونمیگردونمبهمقر.قبوله؟»
ادامه دارد...
#داستان
#رمان
╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮
🦋 @setaresho7 🦋
╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯
ستاره شو7💫
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت86 همهازجابلندشدند.با
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══
•¦[📙💠⃟❅]¦•
🔶گردان قاطرچی ها
🔹داوود امیریان
◾️قسمت87
قبوله.نوکرتم.
قبولآقایوسف.قربونتبرم.
پسشمادوتاروباهممیفرستمبهگردان بلال.سیاوشتوباکوسهیجنوبوبروسلی، دانیالتوهمبارخشوتورنادو.
سیاوشودانیالباخوشحالیسرتکاندادند.کرامتکهلحظهبهلحظهرنگشسفید وسفیدترمیشدپرسید: «دیگهقاطریبرایشماومننمیمونهکه. پسماچيکارکنیم؟»
یوسفبهچشمانکرامتنگاهکردوگفت: «منوشمادرعملیاتشرکتنمیکنیم. مادوتابهاتاقعملیاتمیرویم». کرامتوارفت.رنگپریدهترازقبلاعتراضکرد:یعنیچی؟ یعنیبایدعقببمونیمو بچههابروندعملیات.مگهمیشه؟
بامنبحثنکن.بعدادربارهاشصحبت میکنیم.الانوقتشنیست.
کرامتبهتندیازجابلندشد.
چکمهاشراپوشیدورفت.همهبانگاه تعقیبشکردند.
یوسفگفت:«حواستونبهکارخودتونباشه.منازپشتبیسیمدرجریانکارتونهستم. همراهبچههایگردانجلومیریدوقهرمان بازیدرنمیآرید.وظیفهيشمافقطوفقط رساندنقاطرهاوبارمهماتوسلاحوآذوقه بهبالایارتفاعاته. نبینمشورحسینیبرتونداشتهودستبه اسلحهبردیدها. مراقبخودتونهمباشید. حالابرویدبهقاطرهابرایآخرینبارسربزنید».
سیاوشویوسفحسابیبدنقاطرشانرا قشوکشیدند.بعدپتوهایآمادهودوخته شدهرابهتنقاطرهاوجورابهایمخصوص راپایآنهاکردند. سیاوشهممثلدانیالبرایکوسهوبروسلی نظرقربانیوآویزخریدهوبهسروصورتشان آویختهبود.علیوحسینواکبرمشغول قشوکشیدنبهبدنقاطرهاشدند.
□ □□
آیفاهاینظامیبرایبردنقاطرهادرتاریکی شبباچراغهایکمسوازراهرسیدند. یوسفونیروهایشدرداخلاتاقخلوتکرده بودند.کرامتغمگینوناراحتدرگوشهای سرپایینانداختهبودوساکتبود.
یوسفگفت:«دیگهوقتهرفتنه.شاید...شاید...دوستندارمازاینحرفهابزنم؛اماشایداینآخرینبارباشهکههمدیگررو میبینیم.بیاییدهمدیگرروحلالکنیم. هربدیازهمدیدیدحلالکنید.گذشتکنید».علیکهبهشدتمتأثرشدهبود،دستبرشانهحسینگذاشتوگفت: «عرضکنمکه،حسینجانمنوحلالکن!»
کمماندهبودحسینگریهکند،بامهربانیگفت:«توکهکاربدیدرحقمننکردیبخواهم حلالتکنم».
قبلازاینکهعلیحرفیبزند،سیاوش دماغشرابالاکشیدوبالحنیناراحتگفت: «قضیهامامزادهداودوسیخونکبهاون قاطرکهعصبانیشدوتوراگازگرفت کارعلیبوده!»
حسینباچشمانگردبهعلیخیرهشد. علیکهحسابیترسیدهوجاخوردهبود، بهسرعتگفت: «ببخشحسینجان.بچهبودیم. بهخداازقصداینکارونکردم. خدائیشنمیخواستماوناتفاقبراتبیفته».
حسیندندانقروچهکردوگفت: «الانکاریتندارمامادعاکنبعدازعملیات چشمبهچشمنشیم،اونوقتحسابمو باهاتتسویهمیکنم».سیاوشگفت: «حسینجانبایدمنمحلالکنی.حتماًباید اینکاروبکنی». حسینپرسید:«تویکیچهبلاییسرمآوردی؟»
سیاوشخودشراازمعرضحملهمستقیم حسیندورکردوگفت: «یادتمیآدرفتیمبالایارتفاعاتوتوازاون بیسکویتهاخوردیوهیازخوشمزهبودن وملسبودنشتعریفکردی؟» حسینبهفکرفرورفت. بهپیشانیاشچینانداخت. بعدچهرهاشبازشدولبخندزد:
آره.اماخیلیعجیبه.بعدازاونروزهرچی ازاونبیسکویتهاخوردم،دیگهاونمزه رونداد.
آخه...آخه....قسمخوردیکاریمنداشته باشیها.
حالابگوچیشده.
حقیقتشکوسهیجنوبرویاونبیسکویتهاخرابکاريکردهبود. مندلمنیامدبندازمشوندور. آخهبچههایبالایقلهخیلیگشنهبودند. هرچیبهتوگفتمازاونهانخورگوشنکردی. حالافهمیدیچرامیگفتمازاونهانخور؟»
علیودانیالهرهرخندیدند. حتییوسفوکربلاییومشبرزوهم بهخندهافتادند.کرامتهمنتوانستجلوی خندهاشرابگیرد. حسینکهآثاربدبختیوجنوندرچهرهاش بیدادمیکردبادستهایمشتکردهنعرهزد: «ایخدا،چرامن؟سیاوشمنجنیام!ازحالاسعیکنجلویچشممنیاییوالاهرچیدیدیازچشمخودتدیدی.
ایلعنتبهاونبیسکویتها. وایحالمبههمخورد. دیگهکسینموندهبلاییسرمآوردهباشه وبخوادحلالیتبگیره؟وایدلم!»
حسینعقزناندویدبیرونتابالابیاورد. گرچهفایدهاینداشت،هفتههاقبلآن بیسکویتِترشوملسهمراهرسوبات کوسهیجنوبدرمعدهیحسینهضمشده بودواثریازآنباقینماندهبود.
جلسهیخداحافظیوحلالیتگرفتنبهاینشکلتمامشدوآنهاهمراهقاطرهایشان رفتندتاسوارآیفاهاشدهوبهمنطقهعملیاتی بروند.
ادامه دارد...
#داستان
#رمان
╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮
🦋 @setaresho7 🦋
╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯
ستاره شو7💫
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت87 قبوله.نوکرتم. قبولآ
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══
•¦[📙💠⃟❅]¦•
🔶گردان قاطرچی ها
🔹داوود امیریان
◾️قسمت88
کوهستانازانفجارگلولهیتوپهاوخمپارههامیلرزید. گلولههامثلزنبورهایخشمگینودیوانه ویزویزکنانازهرطرفهجوممیآوردند. بهتختهسنگهامیخوردندوتراشههای سنگوماسهرابهسروصورترزمندگان میپاشیدند. منورهادرحالخاموششدنبهطرفزمین، سقوطمیکردندوسایههاراکشداده، رویزمینوتختهسنگهامیکشیدند.
حسیننجفیترسیدهبودوبهتزدهزیرباران گلوله،افسارجفتکآتشینرامیکشید وپشتسررزمندگانگردانکمیلازارتفاعات بالامیرفت. یکخمپارهسفیرکشانآمدوجلوترازراه سنگلاخیکهحسینودیگرانازآنبالا میرفتند،منفجرشد. حسیندیدکهخمپارهمثلقارچیآتشین، منفجرشدوترکشهایسرخومرگبارش رابهاطراففرستاد. رزمندهجلوییحسینانگارکهبرقگرفته باشدشلرزیدوجلویپایجفتکآتشین بهزمینغلتید. حسینافسارقاطررارهاکردوزیربغلرزمندهراگرفتوازسرراهکنارکشید. چندمنورهمزماندرآسمانروشنشدند. حسیندیدکهازچندنقطهیسینهیرزمنده خونچشمهزدهوبیرونمیزند. رزمندهیجوانباریشیکمپشتوپیشانی فراخ،چشمانپردردشبازوبستهشد. دهانشرابازکردوخِرخِریعجیبکرد. حسیناورابهدیوارهیکوهتکیهداد. سریعچفیهاشراازکمربازکرد. هولکردهبود.بهاطرافنگاهکردوفریادزد: «امدادگر،امدادگر!»
جوانیچالاکولاغرکهفقطیککولهپشتی برپشتداشت،بهسرعتزیربارانگلوله وخمپارهازراهرسید. حسینباهولوولابهرزمندهمجروحاشارهکرد.امدادگرکولهاشراازپشتبازکردوگفت: «منبهشمیرسم.قاطرهاروبرداربرو».
حسینبهطرفقاطرهادوید.قاطرهاوحشتکردهبودند،حسینافسارجفتکآتشین راکشید.قزمیتوتبخالواژدهاباطناببههموصلشدهبودند. حسینهُشکشیدوجفتکآتشینپشت سرشحرکتکرد. کمیجلوترشدتنبردبیشترشد.گوشهایحسینازصدایجنگزنگمیزد. بویتندوتیزباروتدهانوحلقشرا میسوزاند.
اژدهاقاطیکردهبودوجفتکمیپراند. یکیازجفتکهایشبهبازوییکرزمنده گرفت.
رزمندهباقنداقسلاحشبهپشتاژدهاکوبید.حسینسررزمندهفریادزد: «نزنش،دستخودشکهنیست،ترسیده».
رزمندهخواستجواببدهدکهخمپارهای باسوتوحشتناکازراهرسیدومنفجرشد. چندترکشهمزمانبهسینهوشکمحسین خورد.حسینپرتشدوباکمربهیکتخته سنگخورد.عُقزد. خوناززخمهایشجوشید. گردوخاککهنشستیکامدادگرازراهرسید وبهسرعتزخمهایحسینراسردستیبست.
برگردپایین.میتونیراهبروی؟حسینازشدتدردنمیتوانستنفسبکشد.بهسختیازجایشبلندشد. بهطرفقاطرهارفت.بهسختیخودشرا ازکمرقزمیتکهبارشسبکتربود،بالاکشید. افسارجفتکآتشینرادورمچدستراستانداختوخمشد. درگوشقزمیتبادردنجواکرد: «بروحیوون،آفرینبرو!»
قزمیتحرکتکرد.قاطرهایدیگرهم پشتسرشبهراهافتادند.
ادامه دارد...
#داستان
#رمان
╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮
🦋 @setaresho7 🦋
╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯
ستاره شو7💫
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت88 کوهستانازانفجارگلوله
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══
•¦[📙💠⃟❅]¦•
🔶گردان قاطرچی ها
🔹داوود امیریان
◾️قسمت89
مشبرزوآنقدرترسیدهبودکهنمیتوانست
راستراهبرود.خمیدهخمیدهافسار گندهبکرامیکشیدووسطستونرزمندگان گردانمیثمزیرنورمنورهاحرکتمیکرد. ازسنگرهایبالایسرشانرگبارگلولهیرسامبهسویشانشلیکمیشد. فرماندهیگردانجلویستونبود،فریادزد: «سنگربگیرید.زودباشید!»
مشبرزونمیدانستباقاطرهاچهکارکند. نگرانجانآنهابود.قاطرهایترسیدهرا بهسختیپشتیکتختهسنگکشید. ازسمتراستچندعراقیفریادزنانشلیک کردند. دورزمندهکهکنارمشبرزوبودندبهآتش عراقیهاجوابدادند. یکیازعراقیهاازپشتسنگرشنیمخیزشد وباآرپیچیشلیککرد. مشبرزوفقطآتششلیکرادیدویکخط قرمزسریعکهبهطرفشآمد. موشکدرستبهشکمگندهبکخوردواورابهطرفدرهپرتکردومنفجرشد. مشبرزوباچشمهايازحدقهبیرونزده نمیتوانستکشتهشدنگندهبکراباورکند،هنوزگیجوبهتزدهبودکهبارانگلولهها برسرشانباریدنگرفت. شاهین،قاطرچابکوسریعشازدرد زوزهکشیدولگدانداخت. چندگلولهبهشکموگردنشخوردهبود. خونازجایگلولههافوارهزد. مشبرزوگریهکنانکفدستهایشراروی زخمگلولههاگذاشت. خونازلایانگشتهايکلفتوزمختش بیرونزد.شاهینلرزیدورویزمینافتاد. دهانشکفکرد. زبانپرزدارشازدهانشبیرونزد. بخارازرویخوندلمهبستهاشبلندمیشد.شاهینسرشرابلندکردوبهزمینکوبید،چندباراینکارراکرد.مشبرزوازشدتبیچارگی وناراحتینالهمیکردواشکمیریخت. شاهینبرایبارآخرسربلندکرد. چشمبهچشممشبرزوشد. دهانشراتامیتوانستبازکرد. زبانشچرخیدوبعدسرششلشدو رویزمینافتاد.دیگرنلرزیدوتکاننخورد. مشبرزو زارمیزدوسرشرارویسینهآرامشاهین گذاشتهبود. یکرزمندهباعجلهبهکنارمشبرزورسید.
چيکارمیکنیعموجان؟الانوقتگریهوزارینیست. قاطرهاروراهبنداز،بایدبرویمبالا.
مشبرزوباپشتدستخونیاش اشکهایشراپاککرد. بارشاهینرابازکردوبهسختیآنرابرپشت لنگهجورابانداختوباطنابمحکمشکرد. نگاهیبهجنازهشاهینانداخت وبعدافسارلنگهجورابوعقابراکشیدو حرکتکرد.یکرزمندهباشلیکدوموشک آرپیچیسنگرعراقیهاراکهبهشدت مقاومتمیکردند،منفجرکرد. حالاراهبازشدهبود. منورهادرآسماننورافشانیمیکردند.
□ □□
یوسفحالتتهوعپیداکردهبود. ازبیسیمهایفراوانیکهگوشهسنگر فرماندهیبود، سروصدایرزمندگانوفرماندههامیآمد کهبهرمز،آخرینموقعیتخودرامیگفتند وراهنماییمیگرفتند. یوسفازنوجوانزبلوباهوشیکههمزمان باپنجبیسیمچیدرتماسبود،پرسید: «فرزادجان،ازبچههایماخبرینشد؟»
فرزادیکگوشیبیسیمرابهسیدعلیدادو گفت:«گردانمقداده». سیدعلیگوشیبیسیمراگرفت: «مقدادجانبهگوشم».
فرزادبهیوسفنگاهکردوگفت: «شکرخداحالشونخوبه.نگراننباش».
میتونیکاریکنیمنبایکیازبچههاصحبتکنم؟دارمازاضطرابمیمیرم. هرکدومباشه،عیبینداره.
ببینمچيکارمیتونمبراتبکنم.
کرامتکهازشدتدلهرهوهراس ناخنهایشرامیجویدبهیوسفگفت: «هنوزدیرنشده.اجازهبدهمنبرمکمک بچهها». یوسفخشمگینوعصبانیدقدلیاش راسرکرامتخالیکرد:چندباربگمنمیشه؟ توبایدهمینجاپیشمنبمونی. دیگهامحرفنزن.
آقایوسفقسممیخورمدستازپاخطانکنم. توروجانمادرت....
حرفاضافهنزن.بشینببینمچیشدهآخه.
کرامتدوبارهناخندستراستشراجوید.
ادامه دارد...
#داستان
#رمان
╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮
🦋 @setaresho7 🦋
╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯
ستاره شو7💫
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت89 مشبرزوآنقدرترسیدهبو
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══
•¦[📙💠⃟❅]¦•
🔶گردان قاطرچی ها
🔹داوود امیریان
◾️قسمت90
گردانحبیبباکمترینتلفاتتوانست سربازاندشمنرافراریبدهدوبهسنگرآنها برسد.رزمندههادرحالشلیکونعرهزدن، درتعقیبسربازاندشمنبودند. کربلاییکهپشتچپولسوارشدهبود، پشتسرآنهادرحالیکهافسارگرگیوتوسن وشبدرراگرفتهبود،بالایارتفاعاترسید. یکیازمعاونانگردانبهطرفکربلاییآمد وباخوشحالیگفت: «شکرخداشماسالمهستید. بارقاطرهاسالمه؟»
کربلاییکمرشدردگرفتهبود. دستبهکمرگرفتوگفت: «هیچینشده.سالمهسالمه. بهبچههابگوییدبیایندبارهاراخالیکنند. مندیگهازکمرافتادم».
ناگهانازداخلیکسنگرنزدیک، یکبعثیگردنکلفتوتنومند، خشمگینوعصبانیسلاحبهدستبیرون پریدوبهطرفکربلاییومعاونگردان شلیککرد. کربلاییبهعقبپرتشدوکنارچپول،روی زمینافتاد.بعثیعصبانینتوانستدوباره شلیککند.چندنفربهطرفششلیککردند واوقبلازآنکهبرزمینبیفتدمردهبود.
□ □□
علیهممثلکربلاییتوانست همراهقاطرهایشسالمبهبالایارتفاعات برسد.عراقیهاهیاهوکنانوپابرهنهیافرار میکردندویابادستهايبالارفته،تسلیم میشدند. علیهنوزغرقشادیوشعفازسالمماندن خودوقاطرهایشبودکهیکخمپاره درستبینآتشپارهوپیکانمنفجرشد. علیزبانشقفلشدهبود. قدرتتکانخوردننداشت. آتشپارهباپاهایقلمشده،ازشدتدرد باتنهاپایسالمشزمینرامیخراشید وپیکاندرجاکشتهشدهبود. چندرزمندهناراحتوغمگیندورآتشپاره جمعشدند.علیپاکشانبهطرفشانرفت. رزمندههاراهرابازکردند.علیباچشمهای ازحدقهبیرونزده،آتشپارهرانگاهکرد. آتشپارهدردمیکشیدوسرشرابهزمین میکوبید. بیارادهادرارکردهبود. خونوادرارشباهمقاطیشدهبود. علیزانوزدوکنارسرآتشپارهنشست. بغضشترکید.یکیازرزمندهاگفت: «دارهدردمیکشه.یککاریبکنید».
رزمندهيدومگفت:«چيکارشکنیم؟فقطیکپایسالمبراشمونده.شکمشهمپارهشده».
رزمندهيچهارمگفت: «بایدتیرخلاصبهشبزنیم. خیلیدارهدردمیکشه».
علینالهکرد:«هرکاریمیکنیدفقطزودباشید، دارهزجرمیکشه». اماهیچکدامازرزمنده هادلشاننمیآمدبهقاطرمجروح تیرخلاصبزنند.😔
ادامه دارد...
#رمان
#داستان
╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮
🦋 @setaresho7 🦋
╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯
ستاره شو7💫
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت90 گردانحبیبباکمترینتلف
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══
•¦[📙💠⃟❅]¦•
🔶گردان قاطرچی ها
🔹داوود امیریان
◾️قسمت91
یوسفگوشیبیسیمرابهسرعتازدست فرزادقاپید.الو،علی،تویی؟
آقایوسف،آتشپاره...پیکان...کشتهشدند!
یوسفلبگزید. لحظهایمکثکردوبعدپرسید: «خودتچطوری؟»
خوبم...ایخدا...آقایوسف...مندارم... برمیگردم...فولادو...هرکولرومیآرم... پایین.
باشه.خیلیخوبه.مراقبباشمنتظرت هستم.خداحافظ.
یوسفگوشیرابهفرزاددادوبعدبهکرامت نگاهکرد.سفیدیچشمانشپرازرگههای سرخوخونیشدهبود. ازشدتهولواضطرابداشتغشمیکرد. کرامتباصداییکهبهزحمتازحنجرهاش درآمد،گفت: «چهارتاازقاطرهاتاحالاکشتهشدند. اکبرهمکهگمشدهومعلومنیستکجاست. ازسیاوشودانیالخبرینشد؟» یوسفسرتکانداد.بعدازجابلندشدوگفت: «منمیرومدنبالاکبروقاطرهاش. توهمینجابمون». کرامتبلندشدوالتماسکرد:
آقایوسف،اینکاروبامننکن. بذارمنمباشمابیام.میتونمکمکتکنم.
نه!
آخهاینجاموندنمنچهفایدهایداره؟
همینجابمونتابرگردم.
یوسفبیآنکهباکرامتخداحافظیکند، بهطرفسیدعلیرفت. سیدعلیداشتنقشهرابهدقتمطالعه میکرد.یوسفرویپنجهپاکناراونشست ودمگوششزمزمهکرد.سیدعلیبهکرامت نگاهکردوبراییوسفسرتکانداد. یوسفبهسرعتازسنگرفرماندهیخارجشد.
کرامتعصبانیودلخورگوشهیسنگرنشستودستهایشرادورزانوهایشحلقهکرد. ازبیسیمهاصداهایدرهمونامفهومیبه گوشمیرسید.
ادامه دارد...
#رمان
#داستان
╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮
🦋 @setaresho7 🦋
╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯