#رمان
#قسمت_صد_و_شانزده
محمدجواد صدای ایلیا را هم میشنید که نام او را صدا میزد؛ اما چشمهایش بسته شد. دیگر هیچ صدایی را نمیشنید. احساس میکرد در اعماق تاریکی فرورفته است که ناگهان گرمای دستی را روی شانهاش حس کرد. محمدجواد به زحمت چشمهایش را باز کرد. خبری از مارِد و ایلیا و دیگران نبود. همهجا تاریک بود و او تنها با نور چهرهی مردی که کنارش نشسته بود اطرافش را میدید. مردی که یک لباس سبز بلند بر تن داشت و چهرهاش از پشت آن همه نور دیده نمیشد. محمدجواد تلاش کرد بلند شود؛ اما مرد سبزپوش اجازه نداد. آن مردِ مهربان بازو و شکم محمدجواد را نوازش کرد و گفت:
مولایمان فرمودند ما به یارانی مثل محمدجواد نیاز داریم. برایش دعا میکنیم.
ناگهان همه چیز دوباره سیاه شد و محمدجواد چشمهایش را باز کرد. او هنوز روی زمین افتاده بود و ایلیا در دستانش بود. مارِد روبهرویش ایستاده بود و میگفت:
«دیدی تو رو به اعماق جهنم فرستادم و ...»
هنوز حرف مارِد تمام نشده بود که محمدجواد به ایلیا تکیه کرد و از جایش بلند شد.
مارد دستپاچه گفت:
«اما این امکان نداره. کسی تا حالا از زخم شمشير من جون سالم به در نبرده!»
محمدجواد نفس عمیقی کشید و به چشمان مارِد خیره شد. ایلیا را در دستانش گرفت و به سمت مارِد دوید و فریاد زد:
«الله اکبر.»
محمدجواد نفس نفس میزد. مارِد در لبهی شکاف روی زمین افتاده بود و ایلیا در قلبش فرورفته بود. مارِد با چشمان نیمهباز به محمدجواد نگاه میکرد. محمدجواد ایلیا را از شکم مارِد بیرون کشید و با لگدی او را به داخل جهنم پرتاب کرد.
محمدجواد با تنی سوخته و خسته به سمت طناب رفت و سر دیگرش را به کمرش بست. نزدیک لبهی شکاف ایستاد. در حالی که به پایین میرفت با تفنگِ آبپاشش، آب چشمه را به اطرافش میپاشید. با برخورد هر قطره از آب چشمه، زبانههای آتش از او دور میشدند تا اینکه به جایگاه قرآن رسید. قرآنش را با گفتن «بِسمِ اللهِ الرَّحمَنِ الرَّحيم» روی جایگاه گذاشت. درهای دروازه غول پیکر به هم نزدیک شدند. محمدجواد روی یک طرف
آن ایستاده بود. دروازه که کاملاً بسته شد، او به زمین رسید.
محمدجواد قرآنِ کوچکش را از روی دروازهی جهنم برداشت. در همان لحظه سپر نورانی به نور تبدیل شد و در آسمان محو
گشت. محمدجواد به ایلیا تکیه کرد و ایستاد. تمام وسایلش را درون کولهاش گذاشت و به سمت اهالی باغ قرآن بازگشت. از دور برایشان دست تکان داد و آنها به سمت محمدجواد دویدند. احساس پیروزی در وجود تک تکشان موج میزد. ذال از همه زودتر خودش را به محمدجواد رساند و او را در آغوش گرفت. صدای خندهی ذال فضای دشت سوخته را پر کرده بود. همه دورش حلقه زدند. برهان بال نوازشی بر سرش کشید و گفت:
«گل کاشتی پسر! تا تو رو سلامت ببینم، بهم خیلی سخت گذشت.»
محمدجواد به یاد آن مرد سبزپوش افتاد. دلش لرزید. سؤالات زیادی دربارهی مرد سبزپوش و سپر نورانی در ذهنش داشت. با خود میاندیشید که حتماً در بهشت مرد سبزپوش را خواهد دید و تمام سؤالاتش را از او خواهد پرسید. در همین فکرها بود که برهان بر شانهاش زد و گفت:
«باید بریم.»
محمدجواد با فکر مرد سبزپوش به همراه اهالی باغ قرآن سوار بر اسبها شدند و به راه افتادند.
ادامه دارد...
#داستان
#محمدجوادوشمشیرایلیا
ᘜ⋆⃟݊🌱•✿❅⊰'••'•'━━━•─
@setaresho7 اینجا ستاره شو
─•━━━•'••'•⊱❅✿•ᘜ⋆⃟݊🙋♂🙋♀