#رمان
#قسمت_صد_و_بیست_و_دو
پدربزرگ گفت:
«هیس! راجع به این پر به هیچ کس چیزی
نگو.»
محمدجواد سعی داشت از خوشحالی فریاد نزند گفت:
«این پنجره چی؟»
پدربزرگ گفت:
«با بازکردن قرآن دری به سمت باغ قرآن باز میشه و با عبور از اون میشه از دروازهی بهشت گذشت، اما هرکسی این پنجره رو نمیبینه. تو اگه تونستی این پنجره رو ببینی از مهربانی های خداونده و قطعاً کسی در حقت دعای خیر کرده.»
محمدجواد به یاد مادر و نماز صبح هایش افتاد. مادر در هر نماز برای محمدجواد و خواهر و برادرش دعا میکرد. از جایش بلند شد. بابارضا را بوسید و به سمت آشپزخانه رفت. مادر در آنجا مشغول آشپزی بود.
خود را در آغوش مادرش انداخت و گفت:
«مامان از شما ممنونم.»
با دیدن ظاهر زیبای محمدجواد و عطر دلنشینی که از او به مشام میرسید، اشک در چشمان مادرش حلقه زد.
محمدجواد ادامه داد:
«مامان! من باید توی اتاقم یه سری تغییر بدم، بهم کمک میکنید؟ باید وسایلی که لازم ندارم رو جمع کنم.»
مادر با تمام وجود احساس میکرد که پسر کوچکش مرد شده است. شانههای پسرش را گرفت و گفت:
«حتماً پسرم.»
بابارضا در چارچوب در آشپزخانه ایستاده بود و آنها را نگاه میکرد.
تا رسیدن پدر به خانه حال و هوای همه عوض شده بود. خواهر و برادر کوچک محمدجواد هم از تغییر رفتار او بسیار خوشحال بودند. وقتی پدر به خانه رسید، یک هدیه در دست داشت. یک هفت تیر کوچک برای محمدجواد. محمدجواد به پدرش سلام کرد و هدیه را گرفت و گفت:
«بابا از شما ممنونم.»
تفنگ را در گوشهای از اتاق گذاشت و قرآنش را در دست گرفت. پدر به آشپزخانه رفت و ماجرای تغییر رفتار محمدجواد را از مادر شنید. لباسهایش را عوض کرد و روی مبل کنار بابارضا و محمدجواد نشست. او با تعجب آنها را زیر نظر گرفته بود.
بابارضا که متوجه تعجب دامادش شده بود رو به محمدجواد کرد و گفت:
«پسرم! مادر و خواهرت به کمک نیاز دارن برو و در چیدن سفره به اونها کمک کن.»
محمد جواد چَشمی گفت و به سمت آشپزخانه رفت.
بابارضا کمی به پدر نزدیکتر شد و گفت:
«علیرضا جان! محمدجواد کلی سؤال داره که بهتره شما بهش جواب بدی. اون از امروز بیشتر از قبل بهت احتیاج داره.»
از آن شب چند سالی گذشت و محمدجواد چند بار به امید دیدن برهان به زیرزمین خانهشان رفت. شاید واقعاً همه آن اتفاق ها خواب و خیال بود، ولی هرچی که بود، محمدجواد دنبال دانستن بیشتر درباره کتابِ قرآنش بود. از وقتی با قرآن آشتی کرده بود سؤالهای زیادی داشت.
هر بار که قرآن میخواند به پرِ یادگاری برهان نگاه میکرد. فکر نمیکرد بتواند دوباره او را ببیند.
خبری از برهان نبود، تا اینکه...
پایان...😊
#داستان
#محمدجوادوشمشیرایلیا
ᘜ⋆⃟݊🌱•✿❅⊰'••'•'━━━•─
@setaresho7 اینجا ستاره شو
─•━━━•'••'•⊱❅✿•ᘜ⋆⃟݊🙋♂🙋♀