داستان کوتاه و واقعی🍃 بانوی باحجابی داشت دریکی از سوپرمارکت‌های زنجیره‌ای درفرانسه خریدمیکرد؛خریدش که تمام شدبرای پرداخت رفت پشت صندوق. صندق‌دار زنی بی‌حجاب واصالتاًعرب بود. صندوق‌دار نگاهی ازروی تمسخر به او انداخت وهمینطورکه داشت بارکداجناس رامی‌گرفت اجناس او را باحالتی متکبرانه به گوشه میز می‌انداخت. امازن باحجاب که روبنده برچهره داشت خونسرد بودوچیزی نمی‌گفت واین باعث می‌شدصندوقدار بیشترعصبانی شود! بالاخره صندوق‌دار طاقت نیاوردوگفت:«ما اینجا توی فرانسه،خودمون هزارتا مشکل وبحران داریم و این نقابی که تو روی صورتت داری یکی ازهمین مشکلاته که عاملش تو و امثال توهستید!ما اینجا اومدیم برای زندگی و کار نه برای به نمایش گذاشتن دین و تاریخمان! اگه می‌خوای دینت رونمایش بدی یا روبنده به صورت بزنی برو به کشورخودت و هر جور می‌خوای زندگی کن!» خانم محجبه اجناسی روکه خریده بودتوی نایلون گذاشت،نگاهی به صندق‌دار کرد روبنده را ازچهره برداشت و درپاسخ خانم صندوق‌دار که از دیدن چهرهٔ اروپایی و چشمان رنگین او جاخورده بود گفت: «من جد اندرجد فرانسوی هستم… اکنون این دین من است واینجا وطنم… شما دینتان را فروختیدوما خریدیم!»