💞🌱💞🌱💞 🌱💍 💞 (۳۱) 😞سرم پر شده بود از اگرهایی که فقط مرا می ترساند؛ از قدم گذاشتن به دنیایی که انتهایش را نمی دیدم. 🍃-زینب جان! این آدم تا کنارت می مونه. 🕊شاید وقتی خواهرم این جمله را به من گفت خودش نفهمید چقدر با همین یک جمله آرامم کرد، آن روزها به شنیدن این حرف ها نیاز داشتم. 🌷محمد مرد بود. توی همان جلسه ی خواستگاری این را فهمیده بودم. احترامی که می گذاشت و محبتی که به من داشت برایم و جذاب بود؛ صبر می کرد اول من همه حرف هایم را بزنم. 👌جلوی پایم بلند میشد، که می خواستم برای حرف زدن به خانه ی ما بیاید برایم گل می آورد. رز قرمز و نباتی که من خیلی دوست داشتم. گل ها را می آورد و می گذاشت روی همین میز آینه ام. محبتش را با این کارها به من نشان می داد... ادامه دارد... 🦋روایت همسر 📖برشی از کتاب بی تو پریشانم @shahid_hajasghar_pashapoor 🌹🕊 💞🌱💍💞🌱💍💞🌱💍💞🌱