💠
#جان_شیعه_اهل_سنت|
#فصل_چهارم
#قسمت_صدم
چه هنرمندانه به هدف زد و من چه
#ناشیانه از تیررس
#سؤالش گریختم که با
#دستپاچگی پاسخ دادم: "خُب من نمیخواستم
#منت بذارم..." که خندید و با
#زیرکی عارفانه ای زیرِ پایم را خالی کرد: "سرِ کی
#منت بذاری؟ مگه امام
جواد(ع) اونجا نشسته بود؟"
به سمتش برگشتم و در
#برابر آیینه چشمان
#عاشقش ماندم چه جوابی بدهم که خودش پاسخ داد: "پس حضور امام جواد(ع) رو حس کردی! پس
#احساس کردی داره
#نگات میکنه!"
و به جای من، نگاه او در ساحل احساسی زیباتَر شد و دل یک
#دختر سُنی را شاهد
#عشق پاک
#تشیع گرفت: "میبینی
#الهه؟ حتی اگه تو باهاش درد دل نکنی و حضورش رو
#قبول نداشته باشی، اون
#حضور داره! اون کسی که اون روز دل تو رو نَرم کرد تا برای حبیبه خانم یه کاری کنی، امام جواد(ع) بود! اون کسی هم که اون
#شب یه جوری نگات کرد تا روت نشه چیزی جلوی آسید احمد بگی، خود آقا بود!"
پس چرا خدا در برابر این همه پاکبازی ام، چنین
#سیلی محکمی به صورتم زد که به یاد
#حوریه بغضی
#مادرانه گلویم را گرفت و گلایه کردم: "پس چرا اونجوری شد؟ چرا امام جواد(ع) یه
کاری نکرد
#حوریه زنده بمونه؟"
و حالا
#داغ حوریه، در آتش زیر خاکستر
#مصیبت مادرم هم
#دمیده بود که زیر لب ناله زدم: "مثل مامانم، اون روزم بهم گفتی دعا کن،
#مامان خوب میشه، ولی نشد!" و بی اختیار کاسه
#چشمانم از اشک پُر شد و میان
#گریه زمزمه کردم: "پس چرا
#جواب منو نمیدن؟ پس چرا من هر وقت بهشون
#التماس میکنم، عزیزم از دستم میره؟"
و دیگر نتوانستم
#ادامه دهم که سرم را پایین
#انداختم تا رهگذران متوجه گریه های بیصدایم نشوند.
#مجید هم خجالت میکشید در برابر
#چشم مردم، دستم را بگیرد تا به گرمای محبتش
#آرامش بگیرم و تنها میتوانست با لحن دلنشینش دلداری ام دهد: "الهه جان! قربونت برم! گریه نکن عزیز دلم!"
نگاهش نمیکردم، ولی از لرزش صدایش
#پیدا بود، دل او هم
#هنوز میسوزد: "الهه جان! منم
#نمیدونم چرا بعضی وقتها هرچی دعا میکنی، جواب نمیگیری، ولی بلاخره هیچ کار
#خدا بی حکمت نیس!"
✍️نویسنده:
#فاطمه_ولی_نژاد
@shahid_hajasghar_pashapoor 🌹🕊