🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗رمان_خاطرات_یک_مجاهد💗 قسمت159 نرجس خاتون که مشخص است وزن بچه کمرش را به درد آورده، لب می زند: _نه والا! فقط اگه کسی جایی بخواد بره، مناسبتی مثل محرم باشه. وگرنه که نه! _آخه ما محله قبلیمون دوره قرآن می گرفتن. میگم خوبه ما هم توی محل بگیریم. در کنارش از احوال هم خبردار میشیم و کمک می کنیم بهم. _فکر خوبیه، ولی نمیدونم اهالی استقبال می کنن یا نه. _من میگم امتحان کنیم. خیلی ثواب داره، ما بانی خیر بشیم. اولین جلسه هم من میگیرم! اینطوری بیشتر آشنا هم میشیم. معصومه هم از راه می رسد، پیاله را از دستش می گیرم و بعد از تشکر خداحافظی میکنم. چند قدمی که دور می شوم، می گویم: _ان شاالله بازم مزاحم میشم، یا نه... شما بعد از ظهر تشریف بیارین منزل ما تا بیشتر صحبت کنیم. سرش را تکان می دهد و می گوید: _چشم میام. لبخندی میزنم و به خانه می آیم. مشغول ماست درست کردن می شوم و بعد ناهار درست می کنم. حیاط را آب و جارویی می کنم. خورشید به بالای سرم رسیده که دست از کار می کشم. آب را می بندم و روی پله ها می نشینم تا خستگی از تنم بیرون رود. کمی بعد صدای در می آید و می پرسم: _کیه؟ _منم. شنیدن صدای مرتضی خستگی را از تنم بیرون می کند. با خنده در را به رویش باز می کنم، دستانش را پشتش قایم کرده و هر چه سرک می کشم نمی گوید که چیست. در آخر نایلونی را جلویم می گیرد و می گوید: _تقدیم به خانم مهربون و زحمت کشم. لبخند می زنم و از دستش می گیرم. می فهمم حتما از جای گران فروشی خرید کرده که توی نایلون برایش پیچیده اند. از توی نایلون رومیزی ترمه در می آورم و با بهت نگاهش می کنم. با نگاهم در چهره اش قدم برمی دارم و لب میزنم: _اینا که خیلی گرونه! چرا خریدی؟ اخم می کند و می گوید: _خب باشه! یعنی من وسعم نمیرسه یه رومیزی ترمه برات بخرم؟ یاد آن روزی می افتم که با دیدن مغازه‌ی فروشی دلم غنج رفت. آن روز من تقاضایی از مرتضی نکردم و فقط گفتم دوست دارم اما او یادش بود و برایم خرید! لب هایم را می چینم که گل خنده بر لبانم شکوفه می زند. واقعا این همه محبت را چگونه جواب بدهم؟ با شرمساری به او می گویم: _یعنی تو اون روزو یادته؟ من که منظورم این نبود که برام بخری! _ازون روز چند باری رفتم همون مغازه. تو که هیچ وقت چیزی نمیخوای ازم ولی من دلم خواست برات بخرم! _چجوری محبتاتو جبران کنم؟ _تنها چیزی که آدم بی توقع خرجش میکنه محبته! من ناراحت میشما اینو میگی، همین که با این وضع میسازی و کنارم هستی از سرمم زیاده. لبم را گاز می گیرم و کیلو کیلو قند در دلم آب می شود. داخل می رویم و ناهار را برایش می کشم. به او می گویم که رفته ام خانه‌ی نرجس خاتون و پیشنهادی داده ام. مرتضی اعلام موافقت می کند و می گوید: _خیلی خوبه! قرآن توی این خونه بپیچه خودش خیلی خوبه. این که نیت خوب دیگه ای هم داریم که نگم برات... مرتضی بعد از ناهار و خیلی زود می رود. بعد از ظهر نرجس خاتون به خانه مان می آید. فرشی توی ایوان پهن می کنم و چای می ریزم. کمی باهم گپ می زنیم و پیشنهادم را می پذیرد. 🍁نویسنده_مبینار(آیه)🍁 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸