🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗رمان خاطرات یک مجاهد💗 قسمت254 محمد حسین کمکم می کند تا در را فشار بدهم و وارد می شویم. من جلو تر می روم و از قدم های آهسته او می توانم بفهمم نمیخواهد از من جلو بزند. در را فشار می دهد و می گوید من اول بروم. تمام رنج هایم با همین رفتار ها از بین می رود. دل مادر ها خیلی قانع است. در برابر سختی های بارداری و خردسالی فقط یک آغوش برایش مساوی است با فراموش کردن رنج ها. حالا این رفتارهای محمد حسین تمام زحمت این دوران هایم شده. زینب را آهسته روی زمین می گذارم که صورتش از درد جمع می شود. به دنبال چسب زخم کابینت ها را زیر و رو می کنم و با یافتنش فوراً به طرفش می آیم. _بیا مامان، پیداش کردم. دیگه گریه نکن. چسب را آرام روی زخمش می گذارم. صورت مچاله شده از دردش قلبم را به آتش می کشاند و انگار من زخمی شده ام! محمد حسین مظلومان نگاهم می کند، نگاهش برایم آشناست. از همان نگاه های مظلومانه‌ ای که مرتضی حواله ام می کرد! _مامان؟ نگاهش می کنم و می گویم:" جان؟" با نوک انگشتانش بازی می کند و با شرمساری لب می زند: _همش تقصیر من بود! من به زینب گفتم بیا روی پله ها بازی کنیم. دستان کوچکش را می گیرم و لبخندی به صداقتش می زنم. او را روی زانو هایم می نشانم. _خب کار بدی کردی. هم تو و هم زینب که حواسشو جمع نکرده اما اگه قول بدین به حرفام گوش بدین و فضولی هاتونو کم کنین، ازین اتفاقا کمتر میوفته. الانم نمیخواد غصه بخورین. پای زینب جون هم زودی خوب میشه. زینب را بغل می گیرم و روی تشتش می گذارم. بالشت را زیر سرش جا به جا می کنم و نگاهم را مهمان چهره‌ی معصومش می کنم. _فدای تو بشه مامان، دختر قشنگم! محمد حسین بعد از آب خوردن توی پتو اش می خزد. از این پهلو و آن پهلو شدنش می فهمم خوابش نمی برد. چشمانم را می بندم که صدای آرامش توی گوشم می چرخد. _مامان، چرا بابا نمیاد؟ چشمانم را باز نمی کنم و کمی سرم را روی بالشت جا به جا می کنم. _کی گفته نمیاد. میاد... _آخه خیلی وقته نیومده! این بار چشمانم را باز می کنم. دلتنگی محمد حسین چشمانم را نم دار می کند. دستم را روی دست نرمش می کشم و می گویم:" خب کار داره..." لحن اعتراضی به صدایش می دهد و در جواب می گوید: _خب بابای رضا هم کار داره اما شبا برمی گرده خونشون! پس چرا بابای ما شبا نمیاد؟ دست را روی موهایش حرکت می دهم و سعی دارم پلک هایم را سد اشک هایم کنم. _خب... کار بابای تو با کار بابای رضا فرق داره. گاهی لازمه برای کار کردن خیلی از خونه دور شد. انگار بحث را نمی خواهد تمام کند و دوباره می گوید:" من دلم میخواد بابا کنارمون باشه. نمیشه بابا هم مثل بابای رضا تو بازار کار کنه؟" اگر کمی دیگر بحث ادامه پیدا کند، اشک که هیچ هق هقم به گوش بچه ها می رسد. پشتم را به او می کنم و سیل اشک بر روی گونه هایم می غلتند. از زیر خربار ها بغض می نالم: _برمی گرده مامان! برمی گرده... صدایی از محمد نمی شنوم. وقتی مطمئن می شوم به خواب رفته از جا بلند می شوم. بی خوابی به کله ام زده و دلم کنج تشت جا نمی گیرد. مثل همیشه به سجاده پناه می برم و آن را رو به قبله پهن می کنم. وضو می گیرم و چادر را روی سرم جا به جا می کنم. اول کمی روی سجاده می نشینم و برای دلتنگی ام اشک می ریزم و وقتی دلم خوب از زمین و مرتضی خالی شد، نیت نماز شب می کنم. یاد تنها نماز شبی می افتم که در شب سرد اسفند ماه در تب و تاب عاشقی و پشت سر مرتضی خواندم. عجب شب و نماز شبی بود... دست بلند می کنم و در هنگام قنوت کاسه‌ی گدایی را به در خانه‌ی خدا می رسانم. _خدایا! این دست ها نه تنها خالیه بلکه گناهکار هم هست. ازت میخوام به حرمت خون پاک شهدا این دست ها رو در پاکی بشویی و منو ببخشی. گاهی صدای هق هقم بالا می رود و با یاد بچه ها دهانم را می بندم. بعد از نماز آرامشی به چشمان و دلم می رسد که پای همان سجاده می خوابم تا اذان صبح. دوباره وضو می گیرم و نماز می خوانم. بعد هم در کنار بچه ها می خوابم. صبح روی ایوان نشسته ام و به بازی محمد حسین و زینب نگاه می کنم. زینب جرئت ندارد بدود و تنها گوشه‌ی باغچه نشسته است. طرح های بریده شده را با چرخ بهم می دوزم و گاهی وقتی اشتباه می شود آن را با بشکاف، می شکافم و از نو می دوزم. پاهایم به خواب رفته اند و با اندک حرکتی تیر می کشند. به محمد حسین می گویم تلفن را به دستم برساند. سیم بلند تلفن تا ایوان می رسد و بعد از تشکر راهی بازی اش می شود. شماره‌ی خانه‌ی مادر را می گیرم. انگشتانم بین شماره ها کشیده می شوند و دایره‌ی روی تلفن به ایستگاه اولش برمی گردد. 🍁نویسنده‌مبینار(آیه)🍁 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸