🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗رمان_خاطرات_یک_مجاهد 💗 قسمت277 او خونسرد به مرتضی رو می کند. _شما بیشتر حالتون خوب نیست ها! رنگ و روتون پریده. بهتره برید استراحت کنین. _نمیتونم... شما به خانمم برسین من خوبم. دستان پرستار به سمت سرم می رود و چک می کند. _سرمت تموم شده. الان یکی دیگه برات میزارم. مسکنم بهت میدم. لبخند کوتاهی می زنم و تشکر می کنم. کمی بعد سوزن سرم پوستم را می درد و پیش می رود. نگاه مرتضی روی من زوم شده و نمیتوانم درد کشیدن را در صورتم بریزم و یا حتی آخ بگویم. اگر چه من درد می کشم اما روح او هم آزار می بیند پس به هر طریقی شده خودم را کنترل می کنم تا لبخند از روی لبم نرود. پرستار برای این که حواسم را پرت کند، می پرسد: _بچه هم داری؟ به سختی بله می گویم. _چندتا؟ لب می گزم و با مکث جواب می دهم:" دو... تا." لبخند روی لبش به دیدگانم حس خوبی می بخشد. و با گفتن خداحفظ شون کنه، کارش هم تمام می شود. مرتضی تا دم در می رود و تشکر می کند. پرستار می گوید یک ساعت دیگر دکتر برای دیدن مریض ها به این بخش می آید. نگاهش به پایین است و تنش را به کنار تخت می رساند. _سپردم اونایی که تو رو به این روز درآوردن بگیرن. داییت هم پیگیره ماجرا هست. نمیزاریم به راحتی در برن. صدای مادر را از توی بخش می شنوم که التماس گونه میخواهد بیاید داخل. به در اشاره می کنم و از مرتضی می خواهم برود ببیند می تواند کاری کند یا نه. صدای قدم هایی از توی راهرو به گوشم می رسد و کمی بعد چهره‌ی مادر در چهارچوب در قاب گرفته می شود. دستانش را از هم باز می کند و به حالت افسوس تکان می دهد. دانه های اشک قل خوران از دشت‌ گونه هایش سر می خورد. _فدات بشه مادرت‌. چیکارت کردن نامردا! از حال مادر بغضم می گیرد. دوست ندارم به ذره‌ی سوزنی احساس نگرانی و ناراحتی کند. او بعد از پدر خیلی شکسته شده و بعد از آقاجان ندیده بودم اینقدر بی تابی کند. به طرفم می آید و فوراً دست را روی لب های خشکم می گذارم و می بوسمش. دست را پشت گردنم می گذارد و قربان صدقه ام می رود. تن صدایش بالا و بالاتر می رود و مجبور می شوم به او بگویم: _مامان جان، میدونم نگرانی اما من خوبم. کمتر بی تابی کن، این بخش پره مریضه. استراحت شون نباید بهم بخوره. آهسته سر تکان می دهد. _آره... پرستارا منو بیرون میکنن ولی خب دست خودم نیست. مثل گوشت قربونی تو رو جلو روم گذاشتن و گفتن اینه بچت. اخه مادر چرا ازین کارا می کنی؟ میخوای منو دق بدی؟ بخدا بعد از آقاجونت دیگه جون و رمقی برام نمونده‌. نکن این کارا رو! درکش می کنم اما مطمئنم اگر او هم حرف های آن دروغ گویان را می شنید و حقیقت زیر زبان ولو می خورد، مثل من حرف می زد. _مامان تو نبودی.‌.. نبودی ببینی چجوری انقلابو به رگبار بسته بودن. اگه چیزی نمیگفتم بعید نبود به امام هم توهین میکردن. سیلی مادر صورتش را سرخ می کند. انگار فهمیده است در عمق ماجرا چه می گذرد. _به امام؟ غلط کردن! _همش حرفای آقاجون جلو چشمم بود. تو که‌ میدونی آقاجون چقدر به ایشون ارادت داشت. مامان اونا میخوان خون آقاجون و شهدایی که تا به امروز دادیم رو پایمال کنن. سرخی چهره اش را در می نوردد. اشک طول مژده اش را طی می کند و پایین می پرد. _خدا لعنتشون کنه. چرا نمیزارن زندگیمو بکنیم. دستانش در میان دستم فشار می دهم. لبخند بغض آلودش هم رنگ احساس مادرانه اش می شود. انگار میخواهد چیزی بگوید که در گلویش گیر کرده. _مامان؟ زیر چشمی نگاهش در تقدیمم می کند. خوشه‌ی نگاهش را می چینم و جانش جانم را آرام می کند. _میخوای چیزی بگی؟ با تعلل نگاه پریشانش را میان زمین و من می چرخاند. صدای تق در بلند می شود و پرستار خواهش کنان می گوید: _وقتتون تمومه خانم. خواهش میکنم خداحافظی تونو بکنید. با باشه‌ی مادر، پرستار با قدم هایش دور می شود. لب هایش را می چیند اما چیزی به لبش نمی آید. تنها آهسته و باب دلداری می گوید:" مراقب بچه ها هستم. تو نگران شون نباش." تشکر می کنم و کمی خودم را به احترامش تکان می دهم. چادر سیاهش در نظر دور می شود و جلوی در سرش را پایین می اندازد و خیلی آهسته لب می زند: _تو از من شجاع تری... بهت افتخار میکنم دختر سِدمجتبی. بی معطلی قدم برمی دارد ک مرا در عالم مبهوت تنها رها می کند. کلماتش در ذهنم می چرخند و لبخندی بر لبم جاری می شود. مرتضی با دستی پر از آبمیوه و کمپوت وارد می شود‌. آن ها را روی میز کناری می گذارد. _خب دختر و مادری صحبت کردین؟ لب هایم به حرکت ریزی می چرخند:" آره..." 🍁نویسنده‌مبینا‌رفعتی‌(آیه)🍁 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸