🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💗رمان_خاطرات_یک_مجاهد 💗
قسمت302
ماجرا را برای مرتضی می گویم. صحبت راهپیمایی را خودش می زند و اصرار می کند بروم.
چیزی تا به عملش نمانده و دلم نمی آید او را تنها بگذارم اما مرتضی از من خواهش می کند تا بروم.
دلم هری می ریزد. نمیدانم در مقابل خواهش و تمنایش چه چیز بگویم.
ساعت نزدیک هشت است که می تواند مرا قانع کند.
یک ساعت دیگر وقت عملش است.
دوست مرتضی به جای من می آید، پیش از رفتن کنارش می ایستم و می گویم:
_ان شاالله که عمل آخر باشه و خوب بشی.
از مامانم خواستم بره حرم و برات دعا کنه. میسپرمت به خدا، هر چی خودش بخواد.
قول می دهم وقتی از عمل برگردد اول چیزی که ببیند چهرهی من باشد.
خداحافظی مان طولانی می شود اما بالاخره به راه می افتم.
تمام فکر و ذکرم مرتضی است. تاکسی می گیرم.
خیابان های منتهی به محل اعتراضات را بسته اند و مجبور می شوم با پای پیاده خودم را برسانم.
فریاد "بنی صدر عزل باید عزل گردد" از حلق معترضین بیرون می آید.
من هم کم نمی آورم و به یاد آوارگی مردم جنگ زده و شهدای شان از ته قلب فریاد می کشم.
گاهی صدایم از باقی خانم ها بالا تر می رود و آن ها بعد از من تکرار می کنند.
دست خودم نیست که اینگونه دلم جز و ولز می کند.
در میان جمعیت چشمم به آشنایی می خورد ولی هر چه فکر می کنم نمی شناسمش.
خیلی زود وقتی طرف می بیند که نگاهش می کنم خودش را گم و گور می کند.
فکر می کنم اشتباه کرده ام. همین باعث می شود اندکی در شعار تعلل کنم و آهسته و همراه بقیه تکرار کنم.
جمعیت کثیری آمده اند و همین باعث قوت قلب است.
از شنیده هایی که در میان جمعیت می شنوم شوکه می شوم.
بعضی ها می گویند حامیان بنی صدر ماشین ها را به آتش کشیده اند و شعار "بنی صدر حمایتت می کنیم" به دهان می آوردند.
مطمئنم پشت پردهی تمام این اتفاقات سازمان است که اینگونه از هم پیاله ای اش دفاع می کند.
کمی از ظهر گذشته است که دیگر به بیمارستان برمی گردم.
دوست مرتضی می گوید هنوز بیرون نیامده.
حدود دو ساعت پشت در اتاق عمل کارم شده است دعا خواندن.
وقتی در اتاق باز می شود قلبم به تپش در می آید.
سر و پایم از ضعف به درد آمده و به سختی روی پاهایم می ایستم و به طرف دکتر می روم.
دکتر ماسکش را درمی آورد و می گوید:
_نگران قهرمان نباشین!
الان نمیتونم چیزی بگم باید یکم منتظر باشیم.
جواب دکتر برایم قانع کننده نیست.
کمی بعد تن بیهوش مرتضی را بیرون می آورند.
نفس کشیدن برایم سخت شده و قلبم بیشتر و بیشتر تیر می کشد.
اشک از مژگانم می چکد و روی گونه ام سرسره بازی می کند.
آن را با دست پاک می کنم و با قدم های کوتاه به دنبالش می روم.
وقتی کنارش می ایستم می توانم اندکی به حال خودم فکر کنم.
قرصی را بی آب پایین می دهم و روی صندلی می نشینم.
از دوست مرتضی تشکر می کنم و او می گوید در ساعت ملاقات به دیدنش می آید.
آنقدر به او زل می زنم که خوابم می برد.
با صدای ناله بیدار می شوم.
چشم هایش مثل کاسهی خونی شده، دقیقا مثل روزهای اولی که پارچه را از روی چشمانش برداشته بودند.
پرستار را صدا می زنم و او مورفین بهش تزریق می کند.
از چشمانش می پرسم و می گوید با پارچهی نم دار روی پشت پلکش بکشم.
پارچه را تا جایی که میتوانم می چلانم و بعد روی دیدگانش می گذارم.
از نم پلک هایش خوشش می آید. گویی آب روی آتش ریخته ام.
تشکر می کند و مرا ماهرو خطاب می کند.
_جانم؟
لب های پوسته شده اش را تکان می دهد و با صدای گرفته می گوید:
_نتونستم بعد از این که به هوش بیام روی ماهتو ببینم چون چشمام بدجور میسوزه.
اما یه چیزی بهتر گیرم کرد.
_چی؟
_محبت هات... واقعا شرمنده ام می کنی.
توی این چند هفته توی درد و بی دردیم شریک بودی. تو نه تنها چهره ات برام مثل قرص ماهه بلکه مهربونیات مثل ماه بی دریغ و از سر دله.
اشک شادی در چشمانم نقش می بندد.
لب هایم به تبسمی عاشقانه کش می رود و نجوای دل در ذهنم اکو می شود.
_مرتضی جان، من باید ازت معذرت بخوام که نتونستم خوب از بابت دردی که کشیدی درک کنم و بهت کمک کنم.
گاهی وقتا که میبینم درد می کشی و از دستن کاری برنمیاد دلم میخواهد بمیرم.
اینا وظیفه اس که دل به گردنم گذاشته. من از خدا خواسته این کارا رو میکنم.
سکوتش پر از مهر و محبت است.
بوسه ای که به دستم می زند عشق را متلاطم می سازد.
رادیو را به اصرارش روشن می کنم.
اخبار از راهپیمایی هزاران نفری می گوید.
مثل اینکه آقای رفسنجانی که ریاست مجلس را بر عهده دارند به مردم پیام داده اند صدا شان به گوش حکومت رسیده و به زودی این مورد بررسی می کنند.
این قول با حمایت مردم به اجرا می رسد.
فردای آن روز با طرح دو فوریتی بررسی کفایت سیاسی رئیسجمهور مواجه می شود.
🍁نویسندهمبینارفعتی(آیه)🍁
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸