🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗تلنگر شهید 💗 قسمت22 لبخند زد. -بفرمایید -چرا باید نماز بخونیم؟ اصلا فلسفه نماز خوندن چیه؟ -علت اصلی اینکه نماز میخونیم اینه که خدا اون رو بر ما واجب کرده...روح ما نیاز داره به عبادت...از ابتدای خلقت انسان ها به روش های مختلف پرستش میکردند...و اما نماز...نماز بهترین شیوه اظهار بندگیه...تمام حرکات و ذکرهاش تجلی تسلیم دربرابر مخلوق هست... نه اینکه در نماز فقط از یگانگی و بی همتایی خداوند باشه... جایگاه انسان در این عبادت مورد توجه قرار گرفته... ممکنه انسان هدف واقعی آفرینش خودش رو فراموش کنه و غرق در زندگی پر زرق و برق دنیا بشه... نماز وسیله تلنگری برای همنچین افرادی هست...نماز به آدم هشدار میده... هشدار بازگشت...هشدار قیامت. -خوب چرا نماز باید یه شکل و یه شرط باشه؟ نفس عمیقی کشید و گفت -نماز نماد تسلیم در برابر معبود هست...اگر انسان هر کاری که خودش رو بکنه که دیگه بندگی خداوند نمیشه...میشه خودپرستی...میشه بندگی خود. -خوب چرا نماز واجب شد؟ -جواب این سوال شما رو امام صادق دادند...ایشان میفرمایند: پیامبرانی آمدند و مردم را به آیین خود دعوت نمودند. عده ای هم دین آنان را پذیرفتند؛امّا با مرگ آن پیامبران، نام و دین و یاد آنها از میان رفت. خداوند اراده فرمود که اسالم و نام پیامبر اسلام(ص) زنده بماند و این، از طریق نماز امکان پذیر است. نماز برکات زیادی داره مثل...به یاد خدا افتادن...دوری از غفلت و آرامش. -اگه ما نتونستیم به این چیزا دست پیدا کنیم میتونیم نماز رو ترک کنیم؟؟ -نه...هرگز... هیچ وقت نمیشه گفت نماز بی فایده است و هیچ ثمره ای نداره... من فقط جنبه معنوی رو گفتم... نماز جنبه علمی ای هم داره هیچ وقت نمیشه گفت نماز بی فایده است و هیچ ثمره ای نداره... من فقط جنبه معنوی رو گفتم... نماز تاثیر بسیار زیادی بر بدن انسان داره. -مثال سجده چه تاثیری بر بدن ما داره؟ ایستاد رو به روم -بدن انساس روزانه از راه های مختلف مقدار زیادی امواج الکترومغناطیس دریافت میکنه...یه جورایی شما با این امواج شارژ میشید...وقتی بیشتر از یک بار پیشانی رو روی خاک میزاریم خاک امواج الکترومغناطیس مضر رو تخلیه میکنه. با تعجب گفتم -دروغ؟ -دروغ نیست تازه بهترین راه که پیشانی رو بر خاک بگذاریم حالتیه که رو به مرکز زمین باشه و به طور علمی ثابت شده که کعبه درست مرکز زمین هست. هیجان زده گفتم -وای چه جالب!! لبخند صورتش رو گرفت... سرش پایین بود... توتمام این مدت هیچ وقت مستقیم به صورتم نگاه نکرده بود. چشمام باز شد.. دوباره تنهایی... نفس عمیق کشیدم و رفتم تو نشیمن... به ساعت نگاه کردم... 2 صبح بود... لبخند زدم و پرده ها رو کشیدم کنار... نور خورشید فضای نیمه تاریک خونه رو روشن میکنه. بعد از خوردن صبحونه رفتم بالا... میخواستم امروز یه سر برم دیدن مامان جون. 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸