🌷شهدا عاشقترین‌اند🌷 قسمت بیست و دوم ✍ سیدمهدی بنی هاشمی میزنن. اصلا وقتی زهرا رو میدیدم سرم سوت میکشید دلم میخواست خفش کنم! وارد دفتر بسیج شدم و دیدم سمانه نشسته: - سلام سمی -اااا...سلام ریحان باغ خودم... چه عجب یاد فقیر فقرا کردی خانوم .-ممنون... راستیتش اومدم عضو بسیج بشم..چیا میخواد؟! - اول خلوص نیت .-مزه نریز دختر... بگو کلی کار دارم - .-واااا...چه عصبانی..خوب پس اولیو نداری - اولی چیه؟! -خلوص نیت دیگه - میزنمت هاا - خوب بابا... باشه... تو فتوکپی شناسنامه و کارت ملی و کارت دانشجوییتو بیار بقیه خلاصه عضو بسیج شدم و یه مدتی تو برنامه ها شرکت کردم، ولی خانوادم خبر نداشتن بسیجی شدم چون ِ همیشه مخالف این چیزها بودن. یه روز سمانه صدام زد و بهم گفت: -ریحانه - بله؟! - دختره بود مسئول انسانی - خوب -اون داره فارغ التحصیل میشه.میگم تو میتونی بیای جاشا وقتی اینو گفت یه امیدی تو دلم روشن شد برای نزدیک شدن به اقا سید و بیشتر دیدنش و گفتم . -کارش سخت نیست؟! -چرا ولی من بیشتر کارها رو انجام میدم و توهم کنارم باش... ولی!! -باید با چادر بیای تو پایگاه و چادری بشی ادامه دارد... ┄┅═✼🍃🌹🍃✼═┅┄