خدایا حلالم کن! گناهان مرا ببخش و مرا از یاران امام حسین (ع) قرار بده! خدایا من برای اسلام و ملتم و احیای دین تو به این مأموریت آمدم و فقط جویای رضای تو بودم. خدایا مرا پیش ملتم روسفید گردان! در این افکار بودم که دوباره یک رگبار شدید و طولانی شلیک شد. در دلم از دشمن پیش خداوند شکوه کردم: خدایا مگر اینها مسلمان نیستند و نمی‌دانند من نماز و قرآن می‌خوانم؛ چرا به من نگفتند می‌خواهند مرا اعدام کنند. حداقل نگذاشتند دعا بخوانم و از خداوند طلب بخشش کنم. در این فکر بودم که صدای خش خش پاهای شخصی بر روی شن‌ها شنیده شد. او به طرف من می‌آمد. پیش خودم گفتم دارد می‌آید تا مرا به درخت ببندد. ولی او این کار را نکرد و چند دقیقه‌ای سکوت همه جا را فرا گرفته بود. سرم به شدت درد می‌کرد. ناگهان سکوت بیابان با یک خنده دسته‌جمعی نگهبانان شکسته شد. نگهبانان با یکدیگر گفتگو می‌کردند که من نمی‌فهمیدم چه می‌گویند. یکی از آنها به من نزدیک شد و با خنده به زبان انگلیسی شکسته و بسته‌ای گفت: مستر چطوری؟ نمی‌دانستم در جواب او چه بگویم، دست مرا گرفت و کشید. گیج مانده بودم که چه بلایی می‌خواهد سرم بیاید که متوجه شدم نزدیک ماشینم. مرا به داخل راهنمایی کردند و پس از گذشت تقریباً ۵۰ دقیقه به درون سلول خودم هدایت کردند. وقتی به سلول رسیدم و چشم و دستم را باز کردند احساس شتری را داشتم که از کشتارگاه فرار کرده باشد. خدا را شکر کردم و فاتحه‌ای برای اموات و شهدا خواندم، به این امید که دیگر امشب کاری با من ندارند. چشمانم گرم شد و به خواب رفتم. نیم ساعت خوابیده بودم که نگهبان دریچه را گشود و مشخصاتم را پرسید و این عمل را هر نیم‌ساعت یک‌بار تا صبح تکرار کردند؛ آن شب را تا صبح نخوابیدم. ⚘نثار ارواح طیبه شهداء. امام شهداء و اموات⚘ 🌷🍃🕊🌷🍃🕊🌷🍃🌷 امام زادگان عشق. محله زینبیه 🌷🍃🕊🌷🍃🕊🌷🍃🌷