قِــطـعِـۂ اِے اَز بِــھِـشـت🍀
#ماجرای‌آشنایی‌شهیدحججی‌باهمسرش😍♥️ 🌸از‌زبان‌همسر‌شهید🌸 #پارت‌پنجم … تا‌اینکه‌یک‌روز‌به‌سرم‌زد‌و‌زن
😍♥️ 🌸از زبان‌مادر‌زهرا‌عباسی🌸 . از‌زهرایم‌شنیدم‌که‌محسن‌می‌خواهد‌بیاید خواستگاری. می‌دانستم‌توی‌"کتاب‌شهر"‌کارمی‌کند. چادرم‌را‌سر‌کردم‌و‌به‌بهانه‌خرید‌کتاب‌رفتم‌آنجا. . می‌خواستم‌ببینمش.‌براندازش‌کنم.‌اخلاق‌و‌رفتار‌و برخوردش‌را‌ببینم. 🤨 باهاش‌که‌حرف‌زدم‌حتی‌سرش‌را‌بالا‌نیاورد‌که نگاهم‌کند.😌 همان‌موقع‌رفت‌توی‌دلم. 😍 با‌خودم‌گفتم:‌"این‌بهترین‌شوهر‌برای‌زهرای‌منه." . وقتی‌هم‌مادرش‌آمد‌خانه‌مان‌که‌زهرا‌را‌ببیند،‌هی وسوسه‌شدم‌که‌همان‌موقع‌جواب‌بله‌را‌بدهم.😮 با‌خودم‌گفتم‌زشته‌خوبیت‌نداره‌الان‌چه‌فکری درباره‌من‌و‌زهرا‌چه‌فکری‌میکنن. . گذاشتم‌تا‌آن‌روز‌تمام‌شود‌فرداش‌که‌نماز‌صبح را خواندم‌دیگر‌طاقت‌نیاوردم‌همان‌کله‌صبح‌زنگ.زدم خانه‌شان.!😇 . به‌مادرش‌گفتم:"‌حاج‌خانوم‌ما‌فکر‌کردیم‌استخاره هم‌خوب‌اومده.‌جوابمون‌بله‌است. از‌این‌لحظه‌به‌بعد‌آقا‌محسن‌پسر‌ماهم‌هست."😍 . •••