#مادرشوهر ۱
بچه بودم که مادرم فوت شد خب از دست مادر تو بچگی خیلی سخته و عذاب اور مخصوصا که بعد از اون عین توپ فوتبال همه پاست میدن بهمدیگه و کسی گردنت نمیگیره حتی بابات هم به زور نگهت میداره دیگه از اون همه مهر و محبت خبری نیست و کسی نازتو نمیکشه فقط هی امر و نهی میکنن که بکن و نکن ولی برای بچه های خودشون اینجوری نیستن حس اضافه بودن حس بدیه، ی وقتا که شیطونی میکردم خب منم بچه بودم فکر نمیکردم حالا مامانم نیست خرابکاریام رو جمع کنه شیطنت میکردم بابامم هی دعوام میکرد که ای کاش با مادرت میمیردی و همش زحمتی برام، تا اینکه عمه هام به بابام گفتن زن بگیره بابامم با اولین پیشنهاد قبول کرد و رفتن خواستگاری، زن بابام خوشگل بود ولی میفهمیدم منو دوس نداره و نمیخواد کنارش باشم بالاخره ازدواج کردن و زن بابام اومد خونه ما برای زندگی تازه فهمیدم که روزای خوش زندگیم تموم شد
ادامه دارد
پایان