#مادرشوهر ۳
خیلی زود مارو عقد کردن و نامزدم امیر همش میومد خونه ما اما با من حرف نمیزد یا کنارم نمینشست همش دنبال زن بابام بود با هم حرف میزدن و شوخی میکردن ولی جلوی بابام مینشست کنار من یه بار که رفتم دنبال نامزدم دیدم با زن بابام همو بغل کردن بوس میکنن اما تا منو دیدن جدا شدن و امیر بهم گفت تو اشتباه دیدی ولی اگر به بابات بگی جدامون میکنه، امیر ۲۸ ساله بود دقیقا دوبرابر من سن داشت ی بار منو برد خونشون و من برای مادرش تعریف کردم هر چی که از بچگی از زن بابام دیده بودم گفتم تا روزی که همو بغل کرده بودن و اینکه امیر اصلا با من حرف نمیزنه و همش با هم حرف میزنن میخندن، مادرشوهرم فقط گوش داد و رنگش پرید گفت باید زودتر عروسی کنید بعد عروسی هم نمیری خونه بابات حتی برای مهمونی ی سری کارا یادم داد که انجام بدم و امیرو به سمت خودم بکشم من همه کارارو کردم ولی امیر سمت من نمیومد، امیر خودش خونه داشت و وقتی مادرشوهرم گفت زودتر عروسی کنیم امیر گفت خونه خودش زندگی کنیم اما مامانش گفت نه باید طبقه بالای خودمون باشید زنت سنش پایینه و باید مراقبش باشیم اشپزی اینا بلد نیست
ادامه دارد
کپی حرام