۵ مامانم یه روز برگشت به زن همسایه گفت که خودم دیدم یه مرد رفت خونه فریبا. فریبا همون زنی بود که به مامانم همیشه دهن کجی می‌کرد و مامانم بدش میومد معتقد بود که یه ریگی به کفششه نمیاد توی کوچه حرف دهن به دهن پیچید مامانم کوتاه نمی‌اومد و بیشتر از قبل به این حرفش پروبال می‌داد یه روز فریبا اومد جلوی مامانمو گرفت توی کوچه شروع کرد به داد و بیداد کردن بهش گفت چرا به من تهمت می‌زنی؟ مامانمم طلبکار گفت من دارم حقیقت رو میگم و همین اتفاق افتاده. مامانم خیلی حق به جانب رفتار می‌کرد جوری که منم باورم شده بود که مامانم همچین چیزی رو دیده فریبا هم نگاه کرد به مامانم و گفت الان ظهره من جون بچه‌مو می‌ذارم وسط توام جون پسر کوچیکتو بذار وسط هر کدوممون که دروغ میگه الهی بچه‌اش بمیره. مامانمم قبول کرد قرار شد که سر جون بچه‌هاشون قسم بخورن و خوردن ادامه دارد کپی حرام