✨ انتشار برای اولین بار✨ #رمان_آنلاین #حسین_پسر_غلامحسین #قسمت_شصت_و_هفت راوی: مادر شهید اعزام به خارج پس از شیمیایی اول به اصرار مسئولین لشکر، محمدحسین برای ادامه ی درمان به فرانسه اعزام می شود. در پاریس محمدحسین با یکی از دوستان دوران تحصیلش در مدرسه ی شریعتی برخورد می کند. آن دوست در مدت اقامت محمدحسین ، او را راهنمایی می کند. شهر را نشانش می دهد و هر جا نیازی بود به عنوان مترجم به او کمک می کند. او محمدحسین را به خوبی می شناخت، از هوش و استعدادش باخبر بود و سابقه ی موفقیت های درسی اش را می دانست؛ به همین سبب زمانی که محمدحسین می خواهد به ایران برگردد، پیشنهاد عجیبی به او می دهد : «تو به اندازه ی کافی جنگیده ای، دو بار مجروح شده ای، به نظر من تو وظیفه ی خودت را به طور کامل انجام داده ای، کجا می خواهی بروی؟ همین جا بمان! اینجا می توانی درس بخوانی و آینده ی درخشانی داشته باشی. من اشنایان زیادی دارم، قول می دهم هر امکانی که بخواهی برایت فراهم کنم.» محمدحسین تشکر می کند و در جوابش می گوید : "نه اینجا برای شما خوب است و دشت های داغ جبهه های جنوب ایران برای من. دنیا و مافیها همه برای اهل دنیاست، اما حسین، پسر غلامحسین ، آفریده شده برای دفاع و تا جنگ است و من زنده ام جبهه می مانم." هنوز دو ماهی از رفتنش نگذشته بود که زنگ زد و گفت به زودی به ایران برمی گردد. چشمانش کاملا خوب نشده بود و دکتر برایش عینکی تجویز کرده بود که نمره اش به راحتی پیدا نمی شد و آن دفعه هم به مصیبت و بدبختی در قم شیشه را پیدا کردیم. حالش که بهتر شد به جبهه برگشت. #ادامه_دارد... #آھ_اے_شھادت... #نسئل_الله_منازل_الشھداء 💞 @aah3noghte💞 #فقطفرواردکنید #کپےپیگردالهےدارد