یه شب ساعت ۱۱ _۱۲ با بچههای پایگاه انصار الحسین جمع شدیم و آقا سعید یه دونه از این تویوتاهای کابیندار آورد که بچههای پایگاه رو برداره بریم بهشت زهرا(س) قطعه شهدا، یه صفایی کنیم. اون موقعها رسم بود بچههای بسیج شبا میرفتن اونجا.
رفتیم تو جاده بهشت زهرا(س) یه زیرگذری بود بارون زیاد اومده بود، آب جمع شده بود و سطحش اومده بود بالا.
من و یکی دو تا از بچهها گفتیما؛ گفتیم آقا سعید نرو! گیر می کنیها! گفت بابااا تویوتا شاسیه هااا...
ما گفتیم و گوش نکرد. راه افتاد، یه خورده که رفت تو آب، یعنی به دربهای ماشین که رسید، دیدیم آب همین جوری داره میاد بالا تو ماشین، گفتیم آقا سعید برگرد! هنوز به وسطاش نرسیده بودیم که ماشین خاموش شد.
گفتیم؛ چیکار کنیم چیکار نکنیم؟! آقا سعید! پیاده شیم؟! گفت نه بشین. ماشین رو گذاشت تو دنده عقب شروع کرد استارت زدن، استارت که میزد ماشین میاومد عقب و کم کم از آب اومدیم بیرون.
گفت موسی جون! راضی باش، منو دست کم گرفتیا. گفتم چه عرض کنم آقا سعید! خداوکیلی خیلی زرنگی! خیلی ...
راوی؛ آقای موسی
#علینژاد
#خاطرات_سعید
______
✍ کانال شلمچه کجا بودی ؟ (خاطرات شهید سعید شاهدی سهی)
@shalamchekojaboodi