و این سوله همان سوله ای که صبح روز دوم دی ماه ۷۴، بعد از نماز صبح و زیارت عاشورا ، سعید انتهای آن دراز کشید و شمدش را رویش کشید؛ همان چفیه بلندی که به کمرش می بست و نهایتا برانکاردش برای انتقال به آمبولانس شد.
«هرچی بچه ها گفته بودند سعید پاشو صبحانه بخور، خودشو به خواب زده بود.
آخرشم گفته بود بابا حتمااا باید بگم من روزه ام. خیر سرمون آخرای ماه رجبه... همین و گفته بود و باز شمد را رویش کشیده بود.»
#خاطرات_سعید
@shalamchekojaboodi