همیشه خیلی دعا می کردم که از جبهه سالم برگردد. به خصوص دعای معراج را زیاد می خواندیم آن ۴ ماهی که نیامد نذر کردم اگر سالم برگشت گوسفندی قربانی کنیم. بعد از مدتی یادم رفت که این نذر را ادا کنم، پاییز یا زمستان سال ۶۵ که می خواستیم برویم برای نوه ام سیسمونی بخریم پولی داخل کیفم گذاشته بودم که بین راه متوجه شدم آن پول داخل کیفم نیست. هر چه گشتم نبود که نبود. برگشتیم خانه دوباره پول برداشتم و رفتیم خریدمان را انجام دادیم. نیت کردم اگر آن پول پیدا شود نذری که برای سعید کرده بودم را زودتر ادا کنم. آن موقع خودش جبهه بود، وقتی آمدیم خانه، دخترم که کوچک بود، دستش را داخل کیفم کرد و خیلی آسان پولی را که گم کرده بودم از داخل کیفم در آورد. گفتم این همه من این کیف را زیر و رو کردم پیدا نکردم. آنجا فهمیدم که این نذر باید زودتر انجام شود؛ گوسفندی خریدیم و قربانی را انجام دادیم. راوی؛ _____________ ✍ کانال شلمچه کجا بودی ؟ (خاطرات شهید سعید شاهدی سهی) @shalamchekojaboodi