✨﷽✨ ابراهیم در تابستان ۱۳۶۱ که به خاطر مجروح شدن تهران بود، پیگیر مسائل .آموزش و پرورش شد در دوره های تکمیلی ضمن خدمت شرکت کرد. همچنین چندین برنامه و .فعالیت فرهنگی را در همان دوران کوتاه انجام داد ٭٭٭ بــا عصای زیر بغــل از پله هــای اداره کل آموزش و پرورش بــالا و پایین .می رفت. آمدم جلو و سلام کردم .گفتم:آقا ابرام چی شده؟! اگه کاری داری بگو من انجام می دم .گفت: نه،کار خودمه بعــد به چند اتــاق رفت وامضاءگرفت. کارش تمام شــد. می خواســت از .ساختمان خارج شود پرسیدم: این برگه چی بود. چرا اینقدر خودت را اذیت کردی!؟ گفت: یک بنده خدا دو سال معلم بوده. اما هنوز مشکل استخدام داره. کار .او را انجام دادم پرسیدم: از بچه های جبهه است!؟ گفت: فکر نمی کنم، اما از من خواست برایش این کار را انجام دهم. من هم .دیدم این کار از من ساخته است، برای همین آمدم .بعد ادامه داد: آدم هر کاری که می تواند باید برای بنده های خدا انجام دهد .مخصوصاً این مردم خوبی که داریم هر کاری که از ما ساخته است. باید برایشان انجام دهیم. نشنیدی که حضرت ».امام فرمودند: »مردم ولی نعمت ما هستند ٭٭٭ ابراهیم را در محل همه می شناختند. هرکسی با اولین برخورد عاشق مرام و .رفتارش می شد همیشــه خانه ابراهیم پر از رفقا بود. بچه هایی که از جبهه می آمدند، قبل از .اینکه به خانه خودشان بروند به ابراهیم سر می زدند یک روز صبح امام جماعت مســجد محمدیه)شــهدا( نیامده بود. مردم به .اصرار، ابراهیم را فرستادند جلو و پشت سر او نماز خواندند وقتی حاج آقا مطلع شــد خیلی خوشحال شــد و گفت: بنده هم اگر بودم .افتخار می کردم که پشت سر آقای هادی نماز بخوانم ٭٭٭ ابراهیم را دیدم که با عصای زیر بغل در کوچه راه می رفت. چند دفعه ای به .آسمان نگاه کرد و سرش را پایین انداخت رفتم جلو و پرسیدم: آقا ابرام چی شده!؟ اول جواب نمی داد. اما با اصرار من گفت: هر روز تا این موقع حداقل یکی .از بندگان خدا به ما مراجعه می کرد و هر طور شده مشکلش را حل می کردیم اما امروز از صبح تا حالا کســی به من مراجعه نکرده! می ترســم کاری کرده !باشم که خدا توفیق خدمت را از من گرفته باشد. 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷 🌸به نیت فرج امام زمانمون اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸 ☘ 💖☘ 💖💖☘ 💖💖💖☘ 💖💖💖💖☘ 🇮🇷 @shohada_vamahdawiat