🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋
#فصل_فیروزه
❣قسمت بیست و یک
✨سیندخت نفس عمیقی کشید.
_فقط تا یک ساعت دیگر که به آبادی برسیم و برای حمل اسبم ارابه ای درست شود. بعد از آن خودم کنار سمندم خواهم بود. آنقدر تیمارش می کنم تا دوباره با من میان دشت های نیشابور همسفر شود. آنقدر که دوباره با هم به شکار برویم.
🍁خدیجه چیزی نگفت. با کمک دو مرد، شتر بر سینه نشست و هر دو سوار شدند.
سیندخت پرده را کنار زد.
_سفر در کجاوه چقدر دلگیر است! از تماشای بیابان محرومت می کند.
خدیجه سری جنباند.
_عادت کرده ایم شاهزاده! چهارماه می شود. بیابان های حجاز را پشت سر نهاده ایم. این کویر ایران را هم طی خواهیم کرد.
سیندخت دست هایش را دور گردن برد و گردنبندش را بر آن آویخت.
_کویر که می گویی من را به یاد ایساتیس و آتشکده اش می اندازی. این بیابان را که تا انتهای جنوب شرقش بروی به آنجا می رسی. زادگاه من، زادگاه پدر و مادرم. اما بعد از مادرم، خانه بر من و پدر تنگ شد. شهر بر ما سنگینی کرد. جای خالی اش ما را به زانو آورد. تا اینکه به دعوت دوستان پدر، راهی نیشابور شدیم و تجارت سنگ های فیروزه و یاقوت...
خدیجه از اینکه توانسته بود قفل سکوت سیندخت را بشکند، سر از پا نمی شناخت. بی درنگ جعبه ای را گشود و قدری خرما میان بشقاب حصیری ریخت. آن را به سوی مهمانش گرفت و لبخند زد.
_خیلی ضعیف شده ای شاهزاده! برای آنکه بتوانی اسبت را تیمار کنی، ابتدا باید به خودت برسی. جسمی که سالم نباشد، مجالی برای رسیدن به دل ندارد.
سیندخت داشت می دید که خدیجه باز هم دارد سمت و سوی سخن را به عشق می کشاند. این بار اما به گریزی نمی اندیشید. دلش می خواست ناگفته های چند ماهه اش را برای خدیجه بازگوید. دانه های خرما را نگریست و اندیشید که چرا؟ چرا می خواهد با زن جوان هم صحبت شود و راز کیارشش را به او بگوید؟ چرا می خواهد پرده از اسرار دلش در برابر خدیجه ای بردارد که سخنش در اولین دیدارشان، مدت ها او را در خود فرو شکسته بود؟!
خرمایی در دهان نهاد و به روی او لبخند زد.
ادامه دارد...
#السلام_علیک_یافاطمه_معصومه
#السلام_علیک_یاعلی_بن_موسی
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
#او_خواهد_آمد
#شهداء_ومهدویت
#فرج_مولاصلوات🌹
【با ما همراه باشید】👇
💫☆☆☆☆🌸☆☆☆☆💫
eitaa.com/joinchat/4178706454Ca0d3f56e59