📔
#گزارش_به_خاک_هویزه (11) | خاطرات سردار یونس شریفی
🔺 روایتی خواندنی از نخستین روزهای تهاجم دشمن بعثی
✍️ بدون آنکه تصمیم رفتن به سوسنگرد را به پدر و مادرم بگویم با پسر عمه ام سوار موتورسيكلتم شدیم و از خانه بیرون زدیم.
🔹 خیلی مواظب بودم تا عراقی ها در هویزه مرا شناسایی نکنند. در مسیری که می رفتم به فکر زن و دخترم هم بودم. خیلی دلم برای آنها تنگ شده بود. از وقتی که امل به دنیا آمده بود موفق نشده بودم او را ببینم.
🔹 از خانه با موتور به اتفاق پسر عمه ام بیرون زدم. با موتورسیکلت بدون آنکه توجه عراقی ها را جلب کنم به مالکیهی وسطی رفتم. منزل عمه ام آنجا بود. روز هشتم مهرماه بود، به منزل عمه ام که رسیدیم تفنگ ژ سه ام را در منزل عمه ام مخفی کردم بعد از آن به منزل چنانی که شوهر عمه دیگرم بود رفتم. منزل آنها در سه راه هویزه قرار داشت.
🔹 شوهر عمه ام گفت آمده اید چه کار کنید؟
گفتم: هیچ چیز. آمده ام شما و عمه ام را ببینم.
- عراقی ها در فرمانداری هستند و مثل اینکه دنبال تو هم میگردند. بعد با تأکید گفت: نريدها.
و من در حالی که زیر چشمی به پسر عمه ام نگاه میکردم گفتم، نه! کجا برویم!
🔹 با حسن پسر عمه ام به سوسنگرد رفتیم. در راه نیروهای ستون پنجم عراقی را دیدم که از هویزه تا آن طرف سوسنگرد را محاصره کرده بودند.
🔹 در سوسنگرد مغازه ها باز بود و مزدوران دشمن و عناصر ستون پنجم هم در خیابان ها در حال گشت زنی بودند. با موتورسیکلت در خیابان های سوسنگرد گشتی زدیم. من و حسن سه نارنجک با خودمان زیر لباس هایمان قایم کرده بودیم تا با آن به حساب دشمن برسیم.
🔹 بعد از ساعتی به خانه عمه ام بازگشتیم. موتور را در خانه عمه ام گذاشتم. وقتی داشتیم در شهر گشت میزدیم، متوجه شدم که مردم سوسنگرد کلافه هستند و میخواهند علیه عراقیها کاری بکنند، اما چه کاری، خودشان هم نمی دانستند. به پسر عمه ام گفتم:
حسن باید با پای پیاده برویم داخل شهر. فکر می کنم به زودی خبرهایی بشود.
🔹 لباس تنم، دشداشه بود و چفیه هم به سر کرده بودم. نارنجک ها را داخل جیب های دشداشه ام گذاشته بودم محل فرمانداری سوسنگرد لب شط بود.
⬅️ ادامه دارد...
#سردار_شریفی
#شهدای_هویزه
#روایت
* کانال شهدای هویزه؛ موثق ترین منبع روایت و اطلاعات حماسه هویزه
@shohaday_hoveizeh