💀 داستان ترسناک خیلی کوتاه💀
#ترسناک
#کوتاه
#داستان
#مرگ
باز هم همان قصه ی تکراری.
غذا های بد مزه ی مادر بزرگ. اصلا چه کسی می گوید، غذا های مادر بزرگ خوش مزه است؟🤮
وقتی هم که ایراد میگری میگویند، آنقدر از آشغال های بیرون خوردی، اینها برایت بی مزه شده است!🍕🍟
هر شب حوالی همین زمان ها بود که صدای مادر بزرگ به درب اتاقم پنجه میکشید و شب را، تاریک تر میساخت.
صحبت از سیاست خارجی با پدر بزرگ و حرف های خاله زنکی مادر بزرگ،
تمامش جرقه ای بود، که آتش انزجار را مشتعل میکرد.😡
صدای مادر بزرگ انگار گرفته بود.
جیغی زد که بیشتر شبیه به صدای ناله ی درب روغن نخورده بود:« شام حاضر است! بیا پایین عزیزم!»👵🏾
کشان کشان خود را از روی تخت پایین کشیدم و همچون مجرمی که به سمت طناب دار میرود به راه افتادم!
خدا را شکر آنشب فقط من بودم و مادر بزرگ.😓
در را باز کرد و به سمت راه پله رفتم و مادر بزرگ را دیدم، که تمام تنش میلرزد و به دیوار راه رو چسبیده است.😣
پیز زن لرزان زیر لب نجوا کرد:« پایین نرو! من هم آن صدا را شنیده ام!»☠
امیدوارم لذت برده باشید😘
S.M.A.F
سید.محمد.علی.فتاحی
https://eitaa.com/joinchat/1143996869C93559f2610