پایش که به روستا میرسید و اهل آبادی خبردار میشدند آمده و رفته خانه حاج حسن پدرش،میرفتند برای دیدن حاجی . پیرمرد پیرزن های روستا همین که حرف به حال و احوال میکشید شروع میکردند به نالیدن.از دردهایشان میگفتند؛ از درد دست،درد پا،درد زانو،درد کمر. یکی دو نفر پرسیده بودند:«حاجی قرصی شربتی چیزی نداری بلکه بخوریم آروم بگیریم.» حاجی گفته:«بود من‌که دکتر نیستم اما هروقت درد امونم رو میبره از این مسکن میخورم.» بعد دست توی جیبش کرده بود و به همان چند نفر قرص را داده بود. قرص را خورده بودند و آن شب راحت خوابیده بودند؛ آسوده و آرام. خبر بین اهالی روستا پیچیده بود. خیلی ها میرفتند در خانه پدر حاجی.از همان قرصی میخواستند که نمیدانستند اسمش چیست.قرصی که معروف شد به قرص حاج قاسم. راوی:شهید حسین امیرعبداللهیان ‌‎‌‌࿐჻ᭂ⸙🍃🌸🍃⸙჻ᭂ࿐ 🇵🇸🇮🇷 ☫سیاست دشمنان مهدویت @syasatmahdaviyat 🌴🕊🥀🕯🥀🕊️🌴