حسینعلی قادری| ۷
▪️
فهمیدیم این استخبارات و سازمان امنیت عراق است!
وقتی اسیر شدیم بعد از چند روز که برای بازجویی مقدماتی ما را در بصره نگهداشتند یک روز ما را سوار اتوبوس کردند. اتوبوس از بصره به طرف بغداد حرکت کرد و غروب به بغداد رسیدیم. وارد شهر شدیم. رسیدیم به محوطه یک خيابان خلوتی که قاعدتا باید نظامی بود. چون پردهها کشیده شده بود خیلی هم مسائل برای ما واضح نبود به هر حال در یکی از خیابانهای بغداد اتوبوس ایستاد و یکی از این ماشینهایی که زندانیان رو حمل میکردند شبیه به آمبولانس یکم بزرگتر که در و پنجره هم نداره که دیده بشه. خلاصه از اتوبوس پیاده شدیم این ماشینه اونجا منتظر ما بود گفتند: همه بروید داخل این ماشین، سی و هشت نفر ما داخل یک ماشین ون شدیم حالا از قطع نخاعی داشتیم تا سخت مجروح و نیمه مجروح و چند تایی هم سالم.، یکی از بچههای شمال بود که قطع نخاع بود گویا ترکش خورده بود توی کمرش باید بلندش میکرديم جابجاش میکردیم خودش نمیتونست حرکت کنه.
همین آقای متقیان که بعد شهید شد ایشون بیهوش بودند باید بلندش میکردیم خلاصه این سی و هشت نفر را به هر سختی بود با بی رحمی و بی اعتنایی، داخل این ماشین جا دادند مثل کبریت. سرپا بودیم ولی نمیتونستیم بایستیم سر باید خم میشد هر جور بود جا دادند الان اگه بخوان توی یک مینیبوس بشینن قطعا نمیشه. الان بیست و چهار تا میشه میگن جا نیست. سوارمون کردند و حرکت کرد. پنج دقیقه یا یک ربع بعد جلوی یک در شیشهای یک ساختمان که دور تا دورش بسته بود ماشین ایستاد. ما را بردند داخل یه سالن درازی داشت که داخلش محوطه باز بود ولی دور تا دورش پر اتاق که بعدش ما فهمیدیم این استخبارات یا سازمان امنیت عراق است یعنی یک قسمتش از اون سازمان که مربوط به بحث اسرا میشد و میومدن اونجا برای مرحله اول.
من نمیدونم همه اسرا میآمدند اینحا یا نه ولی سازمان استخبارات و اطلاعات عراق فقط اینجا نبود ساختمانهای دیگه هم توی بغداد داشت ولی قریب به اتفاق بچهها رو بیشتر اینجا میآوردند.
ما از در شیشهای که وارد راهرو شدیم این راهرو میرفت میرسید به یه محوطه فضای باز که دور تا دورش هم چمن مانند بود و باز دور تا دورش اتاقهای کوچک و بزرگ از هفت هشت متری تا بیست و چهار متر داشت .
درها بسته بود فقط یه هواکش کوچولویی داشت. اینجا زندانی بود که برای نیروهای خودشون بوده ولی حالا برای اسرای ایرانی هم بود. با توجه به صحبتهای دوستان شنیدم در گروههای دیگه عراقیها را هم میآوردند چون بحث سازمان امنیت بود.
دیگه چشمت روز بد نبینه در این ساختمان که باز شد دیدیم هفت هشت تا از این لندهورهای وحشی بعثی بلندقد، نفری یک دونه از این کابلای برق سه فاز که قطرش یک و نیم تا دو سانت بود از اینا دستشون بود دم در ردیف ایستادند گفتند: بالا برید داخل از همان دم در که میرفتیم میزدند تا انتهای راهرو و بعد به محوطه باز که میرسید نگاه نمیکرد زخمی هستی، سالمی، لباس تنته یا نه، به هرکجا هم میخورد در جا باد میکرد و میچسبید. بعثی با تمام قدرت میزد.
ما همه سی و هفت هشت نفری رو با همین روال پیاده کردند. رسیدیم به انتهای محوطه و اونجا ما رو فرستادند داخل یک اتاقی که بیست و چهار پنج متری میشد یک اتاق سیمانی که در و پنجره نداشت. یه دریچه آهنی کوچکی جا گذاشته بودند که خودشون میآمدند نگاه کنند برای اینکه داخل رو ببنیند. همه رو زدند و فرستادند داخل، نیم ساعتی گذشت دو مرتبه همه رو بیرون کردند و گفتند: آقا همه لباسها رو در بیارید و لخت مادرزاد، همه رو اجبارا در آورديم. باز یکی یکی میزدند و می فرستادند داخل اتاق. حالا یکی دو ساعتی طول کشید. برای اولین بار همچین شرایطی گذشت. خیلی سخت بود. یک چیزی میگم یک چیزی میشنوی. صحنه خیلی تلخیه. همه حالا بسیجی، پاسدار، روحانی بچهای که جلوی محرم خودش اینجوری لخت نشده باشه، اینجا جلوی این همه آدم اینکار را انجام بده خیلی سخت بود همه شکنجهها و کابلها قابل تحمل بود ولی این دیگه قابل تحمل نبود. الان دارم فکر میکنم میبینم تصور اون سخته چقدر سخته یه چند دقیقه حالا نمیدونم نیم ساعت یا یک ساعتی گذشت دو مرتبه آوردند بیرون گفتند: نفری فقط یه دست لباس بردارید. چون زمستون بود بعضیا کاپشنی یا لباس گرمی داشتند بعضیها لباس زیری داشتند گفتند: فقط نفری یک دست بردارید. بدو بدو هرکس بر میداشت اونجوری نبود که بگردی مال خودتو پیدا کنی هر چی بود باید برمیداشتی چون داشت میزد. دیگه بیا یکی رو بردار برو داخل و همزمان کتک را هم باید میخوردی حالا لباس اندازت بود نبود فکر اینا رو نباید میکردی تا یه دست لباس برداشتیم اومدیم داخل آسايشگاه و از اون وضع لختی درآمدیم، درو بستند و به امان خدا.
آزاده تکریت ۱۱
https://eitaa.com/taakrit11pw65
#خاطرات_آزادگان #حسینعلی_قادری