احمد چلداوی | ۱۲۸
چای آتشی در اردوگاه جدید
زمستان سال ۱۳۶۸ هم از راه رسید و دیگر خبری از آن شکنجه های عمومی نبود. هر روز چای داشتیم، خوشمزه تر آنکه در اردوگاه ۱۸ بعقوبه (برخلاف محدودیت های تکریت ۱۱) گاهی چای آن هم با آتش هیزم و یک کتری سیاه داشتیم با این حال حدود یک سال و نیم از پذیرش قطعنامه میگذشت اما خبری از آمدن صلیب سرخ نبود.
در فکر رادیو بودم
یک روز رحیم رو به من کرد و گفت: «احمد! کاش میشد یک رادیو گیر می آوردیم و یه خبری از ایران میگرفتیم. به رحیم گفتم: من سعی خودم رو میکنم تا یک رادیو جور کنم». او گفت: «چه طوری؟» گفتم اگه بتونم خودم رو به بیمارستان برسونم، اونجا شاید بشه از دفتر نگهبان ها یه رادیو کش رفت» نقشه خوبی بود ولی نیاز به یک بهانه برای اعزام به بیمارستان داشتیم.
هاشم انتظاری، همه فن حریف
موضوع را با هاشم انتظاری مطرح کردم. او جوان خلاقی بود. از جمله اینکه مایعی آلوده به میکروب اسهال خونی را برای هرکس که میخواست فیلم اسهال خونی بازی کند، آماده میکرد و در اختیارش میگذاشت. برایم خیلی تعجب آور بود که این آدم از کجا این میکروب ها را به دست آورده و توانسته آنها را زنده نگهدارد. هاشم مقداری از این مایع به من داد تا بتوانم برای نمونه برداری از آن استفاده کنم. مایع را گرفتم و برنامه تمارض به اسهال خونی را شروع کردم. نمونه برداری هم انجام شد و تست اسهال خونی مثبت شد.
به بهداری رفتم
به این ترتیب توانستم به بهداری داخل اردوگاه (ردهه) بروم. دو روزی را در بهداری بودم اما هر کاری کردم نتوانستم خودم را به رادیوی عراقی ها برسانم. عراقی ها هم هر روز از من نمونه گیری می کردند و من هم از همان مایع داخل نمونه ها میریختم تا بلکه بیشتر بمانم و بتوانم یک رادیو کش بروم. خیلی کش پیدا کرده بود و شک عراقی ها داشت زیاد میشد.
آمدن مشکوک چند سرشناس به بهداری اردوگاه !
بعد از دو سه روز یک مرتبه سه چهار نفر از بچه هایی که میشناختم شان به بهداری آمدند. حاج آقا باطنی که به شدت از درد فتق می نالید، روی تخت کناریام جا گرفت. بالای سرش رفتم و کمی با او صحبت کردم، اوضاع مشکوک بود. حاج آقا چیزی لو نمی داد. بعد از مدتی مسعود ماهوتچی با درد کلیه، هاشم انتظاری با درد دیگری، رسول چیتگر اهل همدان با درد آپاندیس و مصطفی مصطفوی هم با یک درد دیگر همگی با فاصله کمی در یک شب به ردهه یا همان بهداری اردوگاه آمدند.
با ورود هم زمان این چند نفر، به اوضاع مشکوک شدم. این وضعیت به هیچ وجه عادی نبود. فکرش را بکنید یک شبه پنج نفر از افراد ویژه با هم مریض شوند. در تعجب بودم چطور بعثی ها شک نکرده بودند.
زمینه سازی برای فرار از اردوگاه
با توجه به برنامه فراری که در اردوگاه ۱۱ به دلیل خبر پذیرش قطعنامه ناتمام ماند و با توجه به شناختی که از این بچه ها داشتم فهمیدم خبری در راه است. دهانم را نزدیک گوش یکیشان بردم و گفتم: من که میدونم دارید فیلم بازی میکنید بگو ببینم قضیه از چه قراره؟ او حاشا کرد. پیش یکی دیگرشان رفتم حتی به حاج آقا هم گفتم: «نمی شه شما یک دفعه همگی با هم مریض شده باشيد» بالأخره مُغور آمدند که بله! قرار است با نقشه ای از پیش تعیین شده فرار کنیم.
من هم عضو تیم فرار شدم!
گفتم: «جا دارید منم بیام؟» حاج آقا باطنی خیلی استقبال کرد و گفت: اتفاقاً به یک نفر که مسلط به عربی باشد نیاز داشتیم. نقشه فرار از بیمارستان بعقوبه برنامه ریزی شده بود. باید خودمان را به بیمارستان بعقوبه میرساندیم. قرار شد هرکس فیلمی بازی کند و هر جور که می تواند خودش را به بیمارستان برساند.
قرار فرار از بیمارستان
میعادمان شد بیمارستان بعقوبه برای اجرای نقشه فرار، من شروع کردم به تهیه یک مایع خونی و قرار دادن آن در دهانم، بچه ها هم با و سر و صدا پرستار را خبر کردند تا پرستار بالای سرم رسید و مایع را بالا آوردم. پرستار با دیدن صحنه استفراغ خونی حسابی وحشت کرد. بلافاصله پزشک را خبر کردند و پزشک هم دستور اعزام فوری ام به بیمارستان بعقوبه را صادر کرد. نقشه ام گرفته بود، حالا نوبت بقیه بود. همان شب حاج آقا باطنی و مسعود ماهوتچی و هاشم انتظاری هم موفق شدند و همه با هم به بیمارستان اعزام شدیم. رسول و مصطفی مصطفوی هم بعداً اعزام شدند.
همه خود را به بیمارستان رساندیم
حالا به طور کامل داخل بیمارستان جمع شده بودیم. متاسفانه رسول که مثلا درد آپاندیس داشت نتوانست خود را از جراحی معاف کند و آپاندیس سالمش خارج شد! او قبل از به هوش آمدن کامل، مرتب هذیان می گفت: من هیچیم نبود، چرا عملم کردید و از این حرف ها که نزدیک بود همه چیز را لو بدهد. مصطفی هم برگشت. مانده بودیم ما چهار نفر؛ یعنی حاج آقا باطنی و من و هاشم و مسعود... ادامه دارد
آزاده تکریت ۱۱
https://eitaa.com/taakrit11pw65
#خاطرات #ازادگان #دفاع_مقدس #احمد_چلداوی
🌺
🍃🍂🌺🍃
🍃🍂🌺🍃🍂🌺🍃
✨🍃🍂🌺🍃🍂🌺🍃🍂🌺