♦️از امشب خاطرات آزاده گرانقدر :
مهندس اسدالله خالدی
....خانم هیدرون را در راه پله های ساختمان، موقع رفت و آمدم به خانه دیده بودم، همسایه بودیم. در طبقه پایین آپارتمان ما زندگی میکرد. شیمی می خواند و معلم شیمی هم بود. هفت-هشت سالی بزرگتر از من بود. همیشه تو خودش بود. چنان که انگار همه آلمان شکست خورده را به دوش می کشید. مثل خیلی از دانشجوها وضع مالی خوبی نداشت. روزی چند ساعت تو یکی از رستوران های محله لیبیک اشتراوس غذا صرف می کرد. خیلی از وقتها حتی تو خیابان و خانه با پیش بند آشپزی رفت و آمد میکرد. انگار عوض کردن لباس وقت زیادی از او میگرفت. بی آنکه بدانم چرا، دلم برای خانم هیدرون میسوخت. با آن حال، هیچ وقت عکس العملی نشان میدادم. مثل دوتا غریبه از کنار هم می گذشتیم.
بخشی از کتاب:
#مردی_که_خواب_نمیدید
#اسدالله_خالدی