احمد چلداوی| ۱۸
▪️
عازم اردوگاه(قتلگاه) شدیم!
بیمارستان با همه خاطره هایش تمام شد و بعد از بردن تعدادی از همرزمان از جمله حاج محسن و حبیب و بقیه بچه ها از بیمارستان، نوبت به ما رسید. یک روز که نماز ظهر را خواندم و منتظر بودم تا عصر شود و نماز عصر را هم بخوانم یک عراقی بدیمن با لیستی در دست وارد شد. میدانستم دیگر نوبت به ما رسیده. به نظرم صحنه قیامت مجسم شد. لحظه ای تصور کردم نام کسانی را که قرار است به جهنم بروند میخواند. ناگاه خواند: «احمد عبدالزهرا جاسم». از خدا میخواستم ای کاش حالم خوب نمیشد و هرگز به اردوگاه نمیرفتم. اخبار شکنجه های وحشتناک در زندانها بیمارستان را در نظرمان بهشت جلوه میداد، اما الان دیگر حالم خوب شده بود و طاقت شکنجه را داشتم. پس در منطق اینان باید شکنجه می شدم و برای جلوگیری از تبعیض میان اسرا به شکنجه گاه میرفتم. باید برای رفتن آماده میشدیم، به کجا! نمیدانم.
شاید زندان الرشيد يا زندان اليزيد يا الصدام و یا هر ناکجا آباد دیگر. به هر جهت هرجایی ممکن بود ببرند بجز بیمارستان.
🔸برای آماده شدن به زمان زیادی احتیاج نداشتم. تنها داراییام جانم بود و یک دشداشه عربی، فقط همین. همه چیز به سرعت مرگ اتفاق افتاد، به همان سرعتی که ملک الموت جان را می ستاند. حتی فرصت ندادند نماز عصرم را بخوانم.
🔸نزدیکی های ساعت ۲ یا ۳ بعد از ظهر ۱۳۶۵/۱۲/۱۳، من و ۸ نفر دیگر که حالشان قدری بهتر شده بود، از جمله یکی از بچه های آبادان که یک پایش قطع بود را سوار اتوبوسی کردند. اتوبوس از «بیمارستان ۱۷ تموز» به مقصدی که برای ما نامعلوم بود حرکت کرد. بعد از حدود ۲ ساعت به مرکز حکومت یزید زمانه یعنی بغداد رسیدیم. ما را به یک پادگان نظامی که ظاهراً الرشید بود بردند ولی اتوبوس بعد از چند بار چرخیدن در محوطه پادگان از آنجا خارج شد. اتوبوس را بیرون پادگان نگه داشتند. من از فرصت استفاده کردم و توی اتوبوس مشغول خواندن نماز عصر شدم که اتوبوس راه افتاد. بعثی ها که من را در حال نماز دیدند، انگار چیز عجیبی دیده اند. میدانستم برای این نماز بی حال باید هزینه زیادی بپردازم، اما نمازم همه چیزم بود. حتی نوع بی حالش! بین راه به شب خوردیم آنها پیاده شدند و شام خوردند به ما هم آب دادند.
آزاده تکریت ۱۱
@taakrit11pw65
#احمد_چلداوی #خاطرات_آزادگان #ازادگان