#داستان
خانم معلمی پس از چند بار آموزش درس از شاگردانش پرسید: چه کسی متوجه نشده است؟ سه نفر از شاگردان دستشان را بالا بردند.
معلم گفت: بیایید جلوی تخته و چوب تنبیه خود را از کیفش بیرون درآورد. تمام دانش آموزان جا خوردند و متعجب و ترسان به خانم معلم نگاه میکردند.
معلم به یکی از سه دانش آموز گفت: پسرم! این چوب را بگیر و محکم به کف دست من بزن! دانشآموز متعجب پرسید: به کف دست شما بزنم؟ به چه دلیل؟ معلم گفت: پسرم مطمئنا من در تدریسم موفق نبودم که شما متوجه درس نشدید! به همین دلیل باید تنبیه شوم!
دانشآموزِ اول، چند بار به دست معلم زد و معلم از درد سوزش دستش، آهی کشید و چهرهاش برافروخته شد.
نوبت نفر دوم شد، دانشآموز دوم که گریهاش گرفته بود، به معلم گفت: خانم معلم! به خدا من خودم دقت نکردم و یاد نگرفتم، من دوست ندارم با چوب به دست شما بزنم.
از معلم اصرار و از دانش آموز انکار!
دیگر، تمامی دانش آموزان کلاس به گریه افتاده و از بازیگوشیهای گاه و بیگاه داخل کلاس، هنگام درس دادن معلم شرمسار بودند.
از آن روز، دانش آموزان کلاس، از ترس تنبیه شدن معلمشان جرأت درس نخواندن نداشتند.
#کانال_اندکی_تفکر
🌷
@ttafakor