🚎💙🚎💙🚎💙
💙🚎💙🚎
🚎💙
💙
#𝗣𝗮𝗿𝘁_19
◗ #رمـانآیـہعـشق ◖
بابا با سکوتش حرف مامان را تایید میکند که کارم تمام میشود.
سینی خرماهارو روی اوپن میذارم و به ساعت نگاه میکنم.
از تاکسی پیاده میشوم و به آسمان نگاه میکنم.
هوا داره تاریک میشه . .
وارد بهشت زهرا میشوم و به سمت مزار محمد قدم بر میدارم.
پایین سنگ قبر چهار زانو مینشینم و به اسم روی سنگ قبر خیره می شوم.
شهید مدافع حرم... محمد نامدار!
لبخندی روی لبم نقش میبندد.
متوجه حضور کسی بالای سنگ قبر میشوم که سرم را بالا میآورم.
تو هم اینجایی، پیراهن مشکیات را عوض کردی.
آهسته سلام میکنی و میگویی:
- اگه مزاحم خلوتتون شدم برم یه وقت دیگه بیام؟
_نه، طوری نیست.
روبرویم مینشینی و انگشتانت را روی سنگ قبر میگذاری.
زیر لب چیزی زمزمه میکنی انگشتانت را از روی سنگ قبر بر میداری.
- به آرزوش رسید .
لبخند معنا داری میزنم.
_به قیمت عزادار کردن عزیزترین آدمای زندگیش.
حرفی نمیزنی و این سکوتت نشانه از ناگفته های بسیار دارد.
لحظهای طولانی بینمان سکوت است که سکوت را میشکنی.
- داره به پنجاه روز میرسه، نمیخواید مشکی رو در بیارید؟
مکثی میکنم.
_من همیشه مشکی میپوشم.
- نه... قبلاً رنگهای دیگه میپوشیدین.
متعجب نگاهت میکنم.
تو من رو زیر نظر داری؟
متوجه نگاه سنگینم میشوی و میگویی:
- شرمنده منظور خاصی نداشتم.
از روی زمین بلند میشوم.
_تا بعد، خدانگهدار.
به سمت خیابان قدم بر میدارم که صدای قدم هایت به گوشم میخورد.
- میخوام دوباره بیام...
برمی گردم و مبهم نگاهت میکنم.
- دوباره بیام خواستگاری.
_آقاعلی، میشه چند هفته بیخیال خواستگاری و من بشین؟
لحظهای مکث میکنی.
- نه!
از جوابت شوکه میشوم که ادامه میدهی:
- نمیشه.
ادامہدارد . . .
بہقلم✍🏻 | محمدمحمدی🌱
در کانال مهدی فاطمه
💙
🚎💙
💙🚎💙🚎
🚎💙🚎💙🚎💙