صالحین تنها مسیر
قسمت(۱۲۰) #دختربسیجی فرداش به همراه مامان و آرام و مادرش کلی توی بازار چرخیدیم تا اینکه تونستیم
قسمت(۱۲۱)
#دختربسیجی
با رفتن آوا خیلی سریع شماره ی آرام رو گرفتم که بعد خوردن دوتا بوق جواب داد
ولی به جای اینکه با من حرف بزنه با کس دیگه ای حرف می زد و من که
فهمیده بودم حواسش به گو شیش نیست و احتمال می دادم با خوردن دستش
تماسم وصل شده باشه، تماس رو قطع نکردم و به حرفاش گوش دادم که سر کسی
که مطمئن بودم آرزو یه غر می زد: آخه اینا هم سئواله که تو نوشتی ؟ از صبحه! که
دارم فکر میکنم چی دوست دارم و از چی بدم میاد!
ارزو _خب مگه چی نوشتم که مدام غر می زنی؟ اصلا تقصیر منه که این همه برای تو وقت گذاشتم و از اینو رو اونور تحقیق کردم!
_بگو چی ننوشتی ؟ مثال اینجا نوشتی آیا دوست دارید همسرتون آرایش کنه؟
آخه عقل کل مَََردی هم هست که این رو دوست نداشته باشه؟ من به این سئوال
چی باید جواب بدم ؟
آرزو با صدایی توأم با خنده گفت : براش بنویس دوست داری که رژ صورتی بزنه
فکر کنم خیلی بهش بیاد.
آرام که از صداش معلوم بود حسابی حرصش در اومده گفت: آرزو فقط ساکت باش!
اینجا رو نگاه کن نوشته دوست دارید همسرتون توی خونه چه لباسی بپوشه؟ به
نظر تو چه لباسی بپوشیم خوبه؟ یا اینکه موهاش چه حالتی باشه!
آرزو : آرام براش بنویس دوست داری با کت و شلوار باشه و موهاش رو هم مثل شب
خاستگاری حالت بده.
آرام بهش توپید : آرزو برو بیرون که دیگه دارم دیوونه می شم .
_باشه من میرم ولی تو با دقت جواب بده چون مشاوره مون گفته باید حداقل ده
سئوال رو مثل هم جواب داده باشین وگرنه با هم تفاهم ندارین.
_مرده شور هم خودت رو ببره هم اون مشاوره تون رو! یعنی اگه الان او به همین
سؤال جواب بده که دوست داره من توی خونه با تاپ شلوارک صورتی باشم من هم
باید همین جواب رو بدم!
آخه من این رو کجای دلم بزارم ا ی خداااا!
آرزو با خنده گفت : وای آرام! آراد رو با تاپ شلوارک صورتی تصور کن!
صدای جیغی شنیده شد و بعد صدای آرام که مثل اینکه با خودش حرف بزنه، گفت : دختر ه ی احمق! کاش جا خالی نداده بود و بالش توی سرش می خورد تا
دلم خنک بشه.
گوشی رو روی گوشم گذاشته بودم و به جر و بحثشون می خندیدم که آوا از
داخل سالن با صدای بلندی گفت :آراد خل شدی؟ چرا گوشی رو روی گوشت
گذاشتی و می خندی؟!
با این حرف آوا خودم رو جمع جور و تماس رو قطع کردم و دوباره به آرام زنگ زدم که
جوابم رو داد:
قسمت(۱۲۲)
#دختربسیجی
_الو...
_سلام خوبی!
_سلام ممنون خوبم.
_ولی صدات که این رو نمی گه؟
_پس چی می گه؟
_می گه که آرام خانم خوب نیست و عصبیه!
_نه! خوبم فقط یه کم از سئوالایی که آرزو نوشته حرصی ام!
_چرا؟! سئوالی خوبین که!؟
_واقعا تو اینجور فکر میکنی؟ میگم میشه بی خیالشون بشیم؟!
_نه نمی شه! مال من تازه تموم شده و تو هم فردا اولین کاری که می کنی اینه که
تکالیفت رو تکمیل شده و بدون جا انداختن بهم تحویل میدی!
_ولی مال من تازه نصفه شده!
_خب تا فردا تمومش کن!
چیزی نگفت و من صدای نفس های حرصی ش رو شنیدم و با خنده گفتم :حالا
انقدر حرص نخور، بهت این تخفیف رو می دم تا جاهاییش رو که دوست نداری
جواب ندی.
با طعنه و حرصی گفت :وای که چقدر لطف می کنید!
با لحن آرومی گفتم : آرام اگه ازت بخوام از خودت برام عکس بفرستی این کار رو
می کنی؟
_آره، ولی می شه بگی برای چی می خوای ؟
_آوا ازم خواسته عکست رو بهش نشون بدم.
_یعنی دیگه با ازدواجمون مخالف نیست؟
_در این مورد چیزی نگفت ولی قیافه و رفتارش که این رو می گه.
_آیدا چی؟ او همچنان مخالفه؟
_چیزی نمی گه ولی از مامان شنیدم دیروز رو تا شب برای خرید لباس برای
جشن بیرون بوده.
_تو تا حالا با خودت فکر کردی شاید حق با خواهرات باشه؟
_نه؟
_چرا شاید اونا ...
_آرام من بهتر از تو اونا رو می شناسم همانطور که بیشتر از اونا تو رو می شناسم
و برای همین دلیلی نمیبینم که بخوام به حرفاشون فکر کنم.
آرام تو هنوز هم مرددی؟
_نه اصلا!
_پس چرا همه اش یه جوری ازم می پرسی که...
_راستش یه ذره مضطربم ولی وقتی.... وقتی می شنوم که بهم میگی تو
مطمئنی آروم می شم.
_آرام من دوستت دارم و هیچ کس و هیچ چیز هم نمیتونه مانع رسیدنم به تو
بشه! حالا هم برو و با آرامش سئوال رو جواب بده و بدون جواب تک تکشون برای من
مهمه.
_باشه! پس فعلا خداحافظ .
_خداحافظ .
برای اولین بار خداحافظی کردم و منتظر موندم تا اول او تماس رو قطع کنه.
گوشی رو کنارم انداختم و همراه با بستن چشمام سرم رو روی پشتی مبل
گذاشتم که چند دقیقه بعدش صفحه ی گوشیم روشن شد و من با خوشحالی
گوشی رو برداشتم و عکس آرام رو باز کردم.
قسمت(۱۲۳)
#دختربسیجی
آرام توی عکس روسری بنفش سرش بود و نه تنها لباش خندون بودن که چشمای
رنگیش هم میخندیدن.
آوا رو صدا زدم که با دو خودش رو بهم رسوند و گوشی رو به سمتش گرفتم تا عکس
رو ببینه که گوشی رو از دستم در آورد و با دقت به عکس نگاه کرد.
به صورتش زل زدم و گفتم :خب نظرت چیه؟
_با اینکه محجبه است ولی قشنگه به هم میاین!
گوشی رو ازش گرفتم که گفت: می شه عکسش رو به منم بدی ؟
_آره چرا که نه بلوتوث گوشیت رو روشن کن تا برات بفرستمش .
با خوشحالی کنارم نشست و مشغول روشن کردن بلوتوث گوشیش شد.
دو روز بیشتر به جشن نامزدیم نمونده بود و من کلافه از نبود آرام توی شرکت،
پشت دیوار شیشه ای وایستاده و به بیرون چشم دوخته بودم که کسی در زد و
لحظه ا ی بعدش نازی سرش رو توی اتاق کرد و گفت : آقا ، یه آقایی اومدن و با
شما کار دارن چی بهشون بگم.
پشتمیز کارم رفتم و در همون حال جواب دادم:بگو بیاد تو!
هنوز روی صندلی ننشسته بودم که محمد حسین وارد اتاق شد و من با دیدنش به
سمتش رفتم و ضمن سلام کردن باهاش دست دادم و تعارفش کردم روی مبل
بشینه.
بعد اینکه از مش باقر خواستم برامون چایی بیاره رو به روش و روی مبل نشستم
که با جدیت گفت :من زیاد مزاحمت نمی شم فقط اومدم اینجا که مردونه باهات
حرف بزنم و اتمام حجت کنم.
در سکوت بهش نگاه کردم که ادامه داد: حتما آرام بهت گفته که من با ازدواجتون
موافق نیستم!
_آره گفته!
_ولی برای اولین بار آرام تو روی من وایستاد!
وایستاد و گفت تو رو می خواد و می خواد باهات ازدواج کنه وَمن اصلا دلم نمیخواد یه روز با پشیمونی برگرده و بگه داداش اشتباه کردم.
_مطمئن باشین همچین اتفاقی نمیوفته.
_مطمئن نیستم! تو باید بهم قول بدی که همه جوره هواش رو داری و مراقبشی.
_بهتون قول میدم نزارم لحظه ای غصه بخوره یا سختی ببینه.
#سلام_امام_زمانم
🔹السَّلَامُ عَلَیْکَ یَا جَامِعَ الْکَلِمَةِ عَلَیالتَّقْوَی...
🔸سلام بر شادی جمعیت قلبهای ما در سایه دستهای مبارک تو.
🔸سلام بر آن لحظهای که پراکندگیهای هوا و هوس را به نگاهی آرام میکنی.
🔸صحیفه مهدیه،زیارت حضرت صاحبالامر در سرداب مقدس، ص۶۱۰.
#انرژی_مثبت 😍
✨هر روز ڪه بیدار میشی نگرانی ها و مشڪلاتت رو با خودت از اینور به اونور نبر.
✨به چیزای خوشگل فڪر ڪن و روزت رو بساز
سلااااام صبح بخیر ☺️
قیمت محبت چقدر است؟
از اهالی خراسان بود. راهی طولانی را پیموده بود و رنج فراوانی کشیده بود تا به مقصد برسد؛ چرا که با پای پیاده آمده بود. كفش هايش از بين رفته و پايش ترك خورده و پاشنه آن شكاف زيادى برداشته بود. وقتی وارد مدینه شد، مستقیم به خدمت امام باقر (عليه السلام) شرفیاب شد.
وقتی حضرت را دید، خدا را شکر کرد که بالاخره به مقصود خویش رسید. امام باقر (علیه السلام) تا پای مجروح او را دید، فرمود: این چیست؟
مرد گفت: ای پسر رسول خدا براثر طی نمودن مسافت بسيار است. به خدا سوگند، مرا از دیار خویش، جز دوستى شما اهل بيت، بدين جا نياورد.
امام باقر (علیه السلام) در جواب مرد خراسانی فرمود: "مژده باد بر تو كه به خدا سوگند، با ما محشور میشوى."
آن مرد با تعجب گفت: اى پسر رسول خدا، با شما؟
حضرت فرمود: آرى ! هيچ بنده اى ما (اهل بیت) را دوست نمى دارد، جز آن كه خداوند، او را با ما محشور خواهد كرد. مگر دين، چيزى جز محبت است؟
خداوند عزوجل مى فرمايد: «بگو: اگر خدا را دوست مىداريد، از من (پیامیر) پيروى كنيد! تا خدا (نيز) شما را دوست بدارد.»
دعائم الاسلام، جلد1، صفحه71
✨🍃✨🍃✨🍃✨🍃✨
⁉️میدانید چـــــرا ؛
امام زمـــــان ظهور نمیڪنند؟
🌻یڪ ڪـــــلام :
چون من و شما جامعہ امام زمانے نساختیم
امام زمان در جامعه اے ڪہ حرمت ندارند،
نـــــباید بـــــیایند ...
چون اگر بیایند ، مانند پدرانشان ڪشتہ خواهند شد ؛
هیچ کارے نمیخواد بڪنیم ؛
فقط خودمان را اصلاح ڪنیم ...
دو ڪلمہ گــ🚫ـناه نڪــنیم
🍃✨🍃✨🍃✨🍃✨🍃
از سخنان پیامبر (صلی الله علیه و آله) برای خوشحالی حضرت زهرا (سلام الله علیها) این جمله بود:
مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف از فرزندان توست كه خداوند متعال توسط او زمین را از عدل پر خواهد كرد، همچنانكه پیش از آن از جور پر شده است.
مادرجان!
اگر تو لطـف کنے فتـح باب خواهد شد
سروده های دلـم صد کتاب خواهد شد
اگر تو خنده کنے گل دهد طبیعت خاک
فـضـای کل جـہـان پر گلاب خواهد شد
اگر ز پــرده در آیــد امـــام عــالـمــیــان
وقوع حتـمـے یک انقــلاب خواهـد شـد
هــزار مــرتبه گفـتـیــم و بـاز مے گوییم
دعا به ذکر شمـا مستجـاب خواهـد شد
«یا فاطرُ بحَقِّ فاطِمة عَجِّلْ لِوَلِیِّکَ الْفَرَج»
✨🍃✨🍃✨🍃✨🍃✨