eitaa logo
صالحین تنها مسیر
240 دنبال‌کننده
17.2هزار عکس
7هزار ویدیو
271 فایل
جهاد اکبر، مبارزه با هوای نفس در تنها مسیر آرامش کاری کنیم ورنه خجالت براورد روزیکه رخت جان به جهان دگر کشیم خادم کانال @Yanoor برایم بنویس tps://harfeto.timefriend.net/16133242830132
مشاهده در ایتا
دانلود
17.99M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گزیده بازدید رهبر انقلاب از نمایشگاه توانمندی‌های صنعتی. ۱۴۰۱/۱۱/۸
hadadian031(www.BGH.ir) (3).mp3
508K
70 بار قبل از خواب ذکر استغفار استغفر الله ربی و اتوب الیه
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
صالحین تنها مسیر
قسمت(۱۶۰) دختر بسیجی مامان که تازه متوجه شده بود من بیدارم جلوتر اومد و با نگرانی پرسید: آراد! تو 
قسمت(۱۶۱) به روم لبخند زد و گفت :خیلی توپش پره! فکر نکنم شما  حالا حالاها بیاین و من  هم برای رفتن خیلی عجله دارم فعلا خداحافظ!  به فهمیدگیش که فهمیده بود شاید ما بخوایم تنها باشیم و عجله داشتن رو  بهانه کرده بود لبخند زدم که از خونه خارج شد و در رو پشت سرش بست.  با رفتن آرزو به سمت اتاق آرام رفتم و توی چارچوب ِ در باز اتاق وایستادم و به اتاق در  هم ریخته و آرامی که بر خلاف گفته اش که گفته بود می خواد لباسی که من براش خریدم رو توی جشن بپوشه، لباس مشکی با دامن کلوش بلندی رو پوشیده بود و داشت توی کشوی میز آرایشش دنبال چیزی می گشت نگاه کردم که  او بدون اینکه به من نگاه کنه با عصبانیت گفت : آرزو رو گفتم که طول می کشه تا  آماده بشم تو می خو ای بری ُبرو....  آرام که در حال غر زدن برای زدن رژ لب به آینه نگاه کرده بود با دیدن تصویر من توی آینه بقیه ی حرفش رو خورد و عصبی رژ رو روی میز انداخت و بدون اینکه  توجهی به من بکنه به سمت تخت رفت و به دنبال چیزی مشغول زیر و رو کردن  لباسای ولو شده ی روی تخت شد.  کمی جلوتر رفتم و گفتم :سلام!  جوابم رو نداد که من با کلافگی پرسیدم: چرا هر چی بهت زنگ می زنم جواب نمیدی؟  باز هم جوابی نداد که دوباره پرسیدم: آرام تو حالت خوبه؟ دستش روی لباس ها ثابت موند و گفت :مگه مهمه؟!  با تعجب از لحن سردش گفتم :اگه نبود که نمی پرسیدم!  درست سر جاش وایستاد و با عصبانیت گفت :نه! خوب نیستم!  _چرا؟ چیزی شده؟  _آره شده!  _چی؟  _یه سری آدما تو زرد از آب در اومدن و نشون دادن خیلی خوب می تونن نقش  بازی کنن! _چی می گی آرام؟ درست حرف بزن ببینم چی شده و از چی  ناراحتی؟!  بغض کرد و گفت :از دو رو بودن و دو رنگی تو! از خود احمقم که خیلی ساده گول  ظاهر تو رو خوردم! اون هم با یه عکس پوچ و تو خالی...  جلوتر رفتم و بازوش رو گرفتم و مجبورش کردم به طرفم برگرده که اشکاش روی گونه اش ریخت با در آوردن بازوش از دستم ازم فاصله گرفت.  عصبی شدم و رو بهش غریدم:آرام چرا درست حرف نمیزنی و نمیگی چی  شده؟  _میشه بگی دیشب کجا بودی؟
قسمت(۱۶۲) _خونه! چطور؟  _هه! دروغ گفتن هم بلد بودی و ما خبر نداشتیم؟  _آرام دیگه داری عصبیم می کنی ها! من دیشب سر شب خونه ی پرهام بودم  و....  با یاد آوری خونه ی پرهام حرفم رو ناتموم رها کردم و گفتم :تو چی شنیدی آرام؟!  گوشیش رو از روی میز برداشت و گفت: من چیزی نشنیدم، دیدم!  گوشیش رو به دستم داد و در حالی که اشک می ریخت با گریه گفت:من بی بندو باری رو دیدم، دو رنگی و بی وجدانی رو دیدم من نامردی رو دیدم!  به صفحه‌ی گوشی نگاه کردم و با دیدن عکس خودم که دختری با بدترین لباس توی بغلم بود چشمام چهارتا شد که آرام با پوزخندی میان گریه گفت: این یه دونه اشه هنوز هم هست .  با این حرفش دستم رو روی صفحه ی گوشی کشیدم و عکسای دیگه‌ای از خودم  رو در حال کیک بریدن و جایی که دختره و بهزاد بهم نوشیدنی تعارف کردن رو  دیدم و گفتم :آرام قضیه اینجوری نیست که تو فکر می کنی!  _پس چجوریه آراد؟  دوبار ه دستش رو گرفتم که با عصبانیت داد زد:به من دست نزن! محکم تر و عصبی مچ دستش رو چسبیدم و گفتم : دیروز پرهام بهم زنگ زد و ازم  خواست برم دیدنش و من هم رفتم ولی باور کن نمی دونستم اونجا چه خبره و تازه  وقتی رفتم فهمیدم پرهام به حساب خودش می خواسته من رو سورپرایز کنه و  من هم برای اینکه دلش رو نشکنم مدتی رو کنارشون بودم.  وقتی دیدم آرام حرفی نمی زنه به صورت آرایش کرده اش که به خاطر گریه  کردن کمی به هم ریخته شده بود نگاه کردم و ادامه دادم: مثل همه ی جشن تولدهای دیگه من شمع فوت کردم و کیک بریدم و به اصرار دوستم یه مقدار از  کیک رو خوردم و مدتی برای حرف زدن باهاشون نشستم ولی نمیدونم چی شد  که حالم بد شد و موقعی که داشتم از خونه میومدم بیرون این دختره ی توی  عکس بهم چسبید....  _پس چون حالت بد بوده  خواستی لیوان نوشیدنی رو از دستش بگیری و....  _من حتی دستم هم به لیوان نخورد، انقدر حالم بد بود که نفهمیدم چجوری از  خونه بیرون زدم.  دستش رو از دستم در آورد و دوباره مشغول گشتن بین لباس ها شد که گفتم :چرا  چیزی نمیگی ؟ اصلا اون عکسا رو کی برات فرستاده؟  مانتویی رو از بین لباسها بیرون کشید و گفت :چه فرقی می کنه! مهم اینه که بهم یادآوری کرد خیلی زود اعتماد کردم.
قسمت(۱۶۳) با عصبانیت مانتو رو از دستش بیرون کشیدم و غریدم:آرام بهت میگم من دیشب حالم  بد بوده و ناخواسته توی عمل انجام شده قرار گرفتم اونوقت تو میگی....  _بسه آراد! چرا فکر می کنی داری با بچه حرف میزنی؟  _ می دونی؟ من الان با ماشین بابا اومدم اینجا؟ می دونی چرا؟ چون انقدر حالم  بد بود که نتونستم رانندگی کنم و وسط خیابون ترمز گرفتم.  کلافه روی تخت شلوغ و پلوغ نشست و من عصبی گ شیم رو از جیب شلوارم  درآوردم و شمار ه ی پرهام رو گرفتم که بعد خوردن چهارمین بوق جواب داد و با  عصبانیت بهش غریدم: خیلی پستی پرهام! باید می فهمیدم دلیل کج خل قیات  چیزی جز حسادت نیست.  _چی میگی آراد! حسادت به چی ؟  _خفه شو پرهام! تو که می دونستی من دور مهمونی رو خط کشیدم چرا....  _من از کجا می دونستم تو تازگیا مسلمون شدی! حالا مگه چی شده که این همه جوش آوردی ؟  _یعنی تو می خوا ی بگی نمیدونی چی شده؟ تو که مسبب همه چیزی ؟  _آراد درست حرف بزن ببینم چی شده!  _توی عوضی دیشب توی اون کیک لعنتی چی ریخته بودی؟ _چی داری میگی؟ من چرا باید توی کیک چیزی بریزم آخه.  _من نمی دونم! این چیزیه که تو باید بگی! باید بگی کی و چرا دیشب از من عکس گرفته و برای آرام فرستاده، اون دختره که به قصد خودش رو توی بغلم  انداخت کیه ؟  _یعنی یه نفر دیشب از تو عکس گرفته و برای آرام فرستاده؟ ولی آخه چرا؟  _من نمی دونم تو هم بهتره اگه میدونی کی اینکار رو کرده بهم بگی یا اینکه  برام پیداش کنی.  _یه لحظه وایستا..... فکر کنم بدونم کی اینکار رو کرده.  _کی؟  _سایه فکر کنم کار سایه بوده باشه!  _ولی او که توی مهمونی نبود؟  _نبود ولی قبلا اون دختره رو باهاش دیدم و خود سایه هم گفته بود می خواد  ازت انتقام بگیره.  بزار من الان ته و توی ماجرا رو در میارم و بهت زنگ می زنم.
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
چشم دیدار ندارم شده ام کورِ گناه رو که رو نیست ولی تشنه‌دیدار توام آرزو بر من آلوده روا نیست ، ولی .. کاش یک روز ببینم که ز انصار توام
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔔اگر پايان كار را مى ديديد...: 💌لَوْ رَأَى الْعَبْدُ الآجَلَ وَمَصِيرَهُ لاََبْغَضَ الاَْمَلَ وَغُرُورَهُ 🌐«اگر انسان، سرآمد زندگى و عاقبت كارش را مى ديد، آرزوها و غرورش را دشمن مى شمرد» 📘 •┈••✾◆✦✧✦◆✾••┈•
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا