📩 #مجله_دینی | خانواده در اسلام و غرب
⚠️ امروز دست های به شدت مشکوک ...
.:
🌐 SamteKhoda3.ir
✨ساعت ۸ به وقت امام هشتم✨
من معتقدم نجات ما دست رضاست
محبوب شده دلی كه پابست شماست
تو صاحب كوثری و زمزم هر دو
يک جرعهٔ آب در حريم تو شفاست
من بندهٔ عشقم ز جهان آزادم
با قلبِ دخيل بستهٔ خود شادم
با چشم دل ای کاش ببينم روزی
جاروكش صحن پاک گوهرشادم
عشق است فقط پيش شما رو بزنيم
در نزد شما آمده زانو بزنيم
يک صبح قشنگ با لباس خدام
بر طوف حرم آمده جارو بزنيم
#السلام_علیک_یاامام_رئوف
#یاامام_رضاجانم😍✋
اللهّمَ صَلّ عَلے عَلے بنْ موسَے الرّضا المرتَضے الامامِ التّقے النّقے و حُجّّتڪَ عَلے مَنْ فَوقَ الارْضَ و مَن تَحتَ الثرے الصّدّیق الشَّهید صَلَوةَ ڪثیرَةً تامَةً زاڪیَةً مُتَواصِلةً مُتَواتِرَةً مُتَرادِفَـہ ڪافْضَلِ ما صَلّیَتَ عَلے اَحَدٍ مِنْ اوْلیائِڪَ
💌💌💌💌💌💌💌
8.08M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یا غریب الغرباء
مونس تمام درد و غصههام...
یا معین الضعفاء
تویی آبروی هر شاه و گدا...
#امام_رضا_جانم
ـ🍭♥️🍭♥️🍭♥️
ـ🎀🍃🎀🍃🎀
ـ♥️🍭♥️🍃﷽
ـ🍃🎀🍃
ـ🍭♥️
ـ🎀 #رو_به_قبله
❓خوابیدن رو به قبله که در احادیث سفارش شده، یعنی چی؟
📚 خوابیدن رو به قبله براساس روایات اهلبیت(علیهمالسلام) مستحبه؛ بهترین شکلش اینه که به پهلوی راست دراز بکشیم و صورت و جلوی بدنمون رو به قبله باشه.🙂
⬅️ البته این مدلی هم گفته شده: به پشت بخوابیم و کف پاها رو به قبله باشه، طوری که اگه بشینیم، صورتمون رو به قبله بشه.
👌 وضوگرفتن برای خواب هم مستحبه؛ روایت داریم با این کار کل شب برامون ثواب عبادت نوشته میشه.😍
🔺حلیةالمتقین، ص186؛ مفتاحالفلاح، ص281؛ من لایحضره الفقیه، ج1، ص469
صالحین تنها مسیر
#پست۷۴ 🌷#واژگونی نگاهش از عطا که روی تخت نشسته بود با اون چشمای روشنش و با عصبانیت بهش زل زده بود
#پست۷۵
🌷#واژگونی
***
توی ماشین نشسته بود بی حرف فقط به بیرون زل زده بود .
عطا خودش رانندگی میکرد
مقابل ساختمان پزشکان
پارک کرد .
نگاه صحرا به روی بلیبورد های آبی بود که اسامی دکتر ها روش نوشته شده بود .
صحرا به طرف عطا برگشت
_من دکتر رفتم !
عطا بی اعتنا در طرف صحرا رو باز کرد ارنج اش گرفت صحرا با حرص بازوشو کشید
_تو فکر کردی اون ترانه برات لّلِیه بچه میشه ..
عطا به طرفش برگشت اون نیش خند همیشگی روی لب هاش بود
_تو الان جلز ولز میزنی واسه موندن خودت تو زندگیت یا واسه بچه ؟
صحرا با چشای گشاد نگاهش کرد
_تو واقعا فکر کردی چه تحفه ای هستی بخوام تو زندگیت بمونم .
با حرص از پله ها بالا رفت عطا نیش خندی زد و دنبالش راه افتاد .
دکتر نگاهی به عطا کرد که پر غرور با کت و شلوار مارک ایستاده بود و اصلا استایل رفتارش شبیه شوهر زنی که رنگ پریده بود صحراچادر مشکی اش کل صورتش قاب گرفته بود .
_برای تعیین سن و سلامتی بچه یک سونوگرافی می نویسم ..
صحرا نیم نگاهی به عطا کرد و یک برگه رو بیرون اورد
_این سونوگرافی دو روز پیش ..
دکتر از دستش گرفت با دقت خوند
یک لنگه ابروش بالا انداخت
_وضعیتت خوبه ..
عطا به دکتر خیره شده بود
_یعنی نیاز به هیچ ازمایش و سونویی نیست؟
دکتر توی برگه ویزیت شروع به نوشتن کرد
_فقط ویتامین ها ..همه چی نرمال...بچه شونزده هفته است
برگه رو مقابل صحرا گرفت
که عطا با خشونت برگه رو گرفت .
دکتر پر اخم گفت
_امیدوارم پسرتون شبیه شما اینقدر خشن و عصبانی نباشه .
عطا مات شد
دکتر فهمید یک اشکالی تو رابطه این زوج وجود داره .
به صحرا نگاه کرد
_اگه مشکلی دارید میتونم یک مشاور معرفی کنم .
عطا کلافه بازوی صحرا رو گرفت و بلندش کرد .
صحرا به دکتر نگاه غمگینی کرد
عطا اینقدر عصبانی بود که صحرا حتی نفس هم نمیتونست بکشه .
فقط با حرص رانندگی میکرد.
صحرا فهمید به طرف خونه باغ میرن
ماشین که وارد محوطه باغ شد .
صدای پارس سگ ها بلند شد .
صحرا ترسیده گفت
_تو که نمیخوای من بندازی تو سگ دونی؟
عطا یک لحظه نگاهش کرد
صحرا با التماس اشک تو چشش جمع شد
_تو رو خدا...از ترس من این بچه یک کاریش میشه ..
همون لحظه صدای بلندتر و نزدیک پارس امد
که صحرا با یک جیغ خفه خودش جمع کرد .
عطا در حال پیاده شدن شماره گرفت
با عصبانیت گفت
_دو پرس ماهیچه بگیر ..بیا این سگ هارو از باغ ببر .
صحرا حتی جرات پیاده شدن هم نداشت
عطا چند تیکه گوشت و استخون تو سگدونی انداخت .
صدای پارس شون کم شد .
در ماشین باز کرد
_برو بالا .
صحرا سریع به طرف پله ها دوید .
بی اختیار وارد اتاق شد روی تخت نشست .
از ترس نفس نفس میزد .
گوشیش زنگ خورد شماره عمو محسن بود .
بغض کرد
_الو عمو ..
محسن باعصبانیت داد زد
_تو کجایی چرا خونه مامان زری نیستی .
صحرا با گریه گفت
_عطا ..عطا من اورده خونه خودش..عمو تو رو خدا به عطی بگو به این دیونه بگه دست از سرم برداره ..
عطا تو قاب در ظاهر شد خیلی خونسرد به طرف صحرا رفت گوشی رو از دستش گرفت و به دیوار کوبید .
صحرا از پشت روی تخت افتاد
عطا گوش هاش سرخ بود .
_تو چرا فکر کردی میتونی من و دور بزنی ...اون برگه سونوگرافی یعنی تاریخ انقضای تو ...
صحرا فقط نگاهش کرد
_میمونی بچم به دنیا امد هرری ..
صحرا پوزخندی زد
_یک زمانی من و تو همین سگدونی انداختی که نسل سگ هات منقرض نشه ...چطور الان بچه بچه میکنی ...
رو برگردوند
_مرام و معرفت همون سگ بهتر از توه ..حاضر بودم طوله اون تو شکمم بود تا تو ی عوضی ..
تو انی لبش سوخت
صحرا ولی کوتاه نیومد جریح تر شد به عطا که از چشاش خشم میبارید گفت
_چیه تمام زورت همین ...نمیخوام تو بابای بچه ام باشی ...بچه من فقط یک مامان داره و تمام ..اگه بابا خواست یک بهترش وبراش گیر میارم .
دست عطا بیخ گلوش نشست و با دندون های کلید شده گفت
_یک کاری نکن قید نه ماه بزنم جفتتون همین جآ چال کنم .
#نویسنده_خانم_زهرا_باقرزاده_تبلور