eitaa logo
صالحین تنها مسیر
237 دنبال‌کننده
17.2هزار عکس
7هزار ویدیو
271 فایل
جهاد اکبر، مبارزه با هوای نفس در تنها مسیر آرامش کاری کنیم ورنه خجالت براورد روزیکه رخت جان به جهان دگر کشیم خادم کانال @Yanoor برایم بنویس tps://harfeto.timefriend.net/16133242830132
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
صالحین تنها مسیر
قسمت(۱۸۰) #دختربسیجی آرام دستکشاش رو در آورد و به چشمام ملتمسانه نگاه کرد و گفت :میشه بریم و خودمو
قسمت(۱۸۱) از حرکت وایستادم و با تعجب به آیدا که به سمت در می دوید نگاه کردم که آرام  کنارم وایستاد و گفت :حتما آقا سعیده!  به چشمای خندونش خیره شدم و با اشاره به آیدا گفتم :این همه تغییر؟! مگه میشه؟  _حالا که شده!  آیدا در حیاط رو باز کرد و بعد دست دادن با سعید دوتایی به سمتمون اومدن.  با رسیدن سعید و آیدا بهمون که دست توی دست هم و با خنده به سمتمون می اومدن با سعید دست دادم و سعید بعد احوالپر سی با من و آرام به سمت  آلاچیق رفت و من رو به آیدا گفتم :آیدا مطمئن باشم که تو خواهر تنبل خودمی ؟  آیدا پشت چشمی برام نازک کرد و رو به سعید گفت : سعید جان! ما می خوایم آدم برفی درست کنیم تو هم می خوای کمکمون کنی؟  با این حرفش من زدم زیر خنده که آرام سقلمه ای بهم زد و جدی نگاهم کرد و  مامان رو به آیدا گفت : سعید تازه رسیده و خسته اس تو هم به جای بازی بیا  برو بهش یه چایی بده.  سعید در حالی که به سمت آیدا میومد و به روش لبخند می زد گفت :من نه خسته ام و نه چایی می خوام.  سعید که حالا به آیدا رسیده بود ادامه داد: خب کجا باید آدم برفی درست کنیم؟! با این حرف سعید گل از گل آیدا شکفت و همگی برای درست کردن آدم برفی  به قسمت پر برف حیاط رفتیم و مشغول درست کردن آدم برفی شدیم.  با تموم شدن کارمون مامان و بابا و مرسانا که تا اون لحظه توی خواب ناز بود هم  بهمون ملحق شدن و همگی کنار آدم برفی ا ی که شال دور گردنش شال گردن من و چشماش دکمه های کاپشن سعید بودن عکس انداختیم.  چهرهی مامان و بابا از شدت گرمای آتیش و صورت ما از شدت سردی برف توی  عکس قرمز بود ولی یه چیز بین همهمون مشترک بود و اون هم لبخند گند ه ای  بود که همه روی لب داشتیم و نه تنها لبامون که چشمامون هم توی عکس می خندیدن.  همه خوشحال بودیم و از ته دل می خندیدیم.  نیم ساعت بعد همه روی مبلی کنار شومینه نشسته بودیم و چایی می خوردیم که با زنگ خوردن گوشیم و دیدن شماره ی پرهام روی صفحه اش از جام  برخواستم و برای جواب دادن از بقیه فاصله گرفتم.  یک ربعی با پرهام که از نرفتن من و آرام به شرکت حسابی شاکی بود حرف زدم و  دوباره به سمت بقیه رفتم و پشت مبل سه نفر های که آرام و آیدا روش نشسته بودن و سرشون به لبتاپ من گرم بود وایستادم.  بابا و سعید گرم حرف زدن با هم بودن و مامان و آوا هم سرشون توی گوشی آوا  بود و در مورد چیزی که به نظر میرسید لباس باشه بحث می کردن.  نگاهم رو از مرسانا که روی زمین نشسته بود و با خودش بازی میکرد گرفتم و کنار  آرام نشستم و پرسیدم: چیکار می کنین؟
قسمت(۱۸۲) آیدا جواب داد: داریم دنبال یه لباس عروس خوشکل می گردیم.  ابروهام رو بالا انداختم که آرام لبتاپ رو جلوم گرفت و گفت :آراد میشه نظرت رو  درباره ی این دوتا لباس بگی ؟  به دو عکس لباس سفید عروس نگاه کردم و گفتم :خوبن!  _کدومش قشنگ تره؟!  دوبار ه به صفحه ی لب تاپ نگاه کردم و گفتم :این  که دوتاش یکین!هر دوتاش شبیه همه!  آرام و آیدا با تعجب به عکسا نگاه کردن و آرام گفت: اینا کجاشون شبیه هم دیگه اس؟  با دقت به عکس خیر ه شدم و وقتی دیدم فرقی با هم ندارن گفتم: من که فرقی  بینشون نمی بینم!  _آراد! خوب دقت کن، این یکی دامنش بیشتر پف داره و روی قسمت بالا تنه اش کمتر کار شده درست بر عکس اون یکی!  آیدا با حرص گفت:ولش کن آرام! آراد و سعید چشماشون همه چیز رو یه جور می بینه کلا! سعید که حرفامون رو شنیده بود با خنده سری تکون داد و گفت :نه خیر خانم!  شما خیلی ریز بین تشریف دارین!  آیدا با گو شیش عکسی رو به آرام نشون داد و گفت : آرام به نظرت رنگ این دوتا  لاک شبیه همه؟  آرام _نه!  آیدا : برا ی جشن نامزدی دوستش به دوتا ناخونم لاک زدم! به یکی صورتی پر  رنگ و یکی دیگه بنفش خیلی کمرنگ تا نظرش رو بپرسم و بعد لاک بزنم  اونوقت آقا برگشته می گه این دوتاش یک رنگه!  سعید رو به من گفت : آراد تو رو خدا نگاه کن ببین دوتاش یک رنگ نیست؟  آرام گوشی رو به سمتم گرفت و من به عکس دو انگشت آیدا نگاه کردم و گفتم :چرا  اینا دوتاش گلبه ی ان!  آرام و آیدا با حرص و چشمای باز نگاهم کردن و من دستام رو بالا بردم و گفتم :خیلی خب بابا! یکیش گلبهیه‌ای و یکی دیگه اش صورتی.  بقیه زدن ز یر خنده و آیدا رو به آرام گفت :به نظر من هم این لباسه که دامنش  بیشتر پف داره بهتره.  آرام روی عکس لباسی که مد نظرشون بود زوم کرد و با ذوق رو به من گفت :خیلی  قشنگه نه؟
قسمت (۱۸۳) به عکس خیره شدم و با تصور آرام توی لباس و رقصیدنش جلوم لبخندی زدم و  گفتم :آره خیلی قشنگه! اینو میشه سفارش داد؟  آیدا به جاش جواب داد : پس چی که میشه ! تازه سایتش خیلی هم معتبره من خودم تا حالا چند بار لباس سفارش دادم و ازشون خیلی هم راضیم!  رو به آرام گفتم : خب! پس سفارش بده همین رو برات بیارن!  آرام لبتاپ رو از روی زانوم برداشت و گفت: تو حالت خوبه؟  _چرا؟  _که می گی سفارش بدم؟!  _خب قشنگه دیگه! من هم ازش خوشم اومده.  آیدا با ذوق گفت : آره آرام! سفارش بده برات بیارن این لباسه واقعا تکه!  آوا با هیجان کنار آیدا وایستاد و به عکس توی لبتاپ نگاه کرد و گفت :وای این چقدر نازه فکر کنم خیلی بهت بیاد آرام!  مامان لب تاپ رو از دست آوا با گفتن این حرف برای نشون دادن  عکسِ ازلباس آرام گرفت و سر جاش نشست .  رو به مامان که با دقت و از پشت شیشه ی عینکش به صفحه ی لبتاپ نگاه می کرد گفتم : نظرتون چیه ؟ مامان با لبخند نگاهم کرد و گفت :به نظر من که عالیه!  آرام لب تاپ رو از دست آوا که بعد دیدن عکس بهش برگردونده بود گرفت و  دوباره به لباس نگاه کرد که من گفتم : پس چرا معطلی ؟ سفارش بده دیگه!  _آراد تو می دونی قیمت این لباس چنده؟  _هر چقدر که باشه مهم نیست.  کنار گوشش آروم گفتم :من میخوام تو رو توی این لباس ببینم.  _ولی آخه....  مامان رو به آرام گفت : عزیزم ما که غیر از تو عروس دیگه ای نداریم و آرزو داریم  بهترین لباس و عروسی رو براتون بگیریم پس اگه دوستش داری سفارشش  بده.  با این حرف مامان آیدا لبتاپ رو از دست آرام گرفت و مشغول سفارش دادن لباس  شد که آرام گفت :از الان خیلی زود نیست؟!  تازه به این سایت ها هم نباید اعتماد کرد.  آیدا بدون اینکه سرش رو بالا بیاره گفت: تا بخوان تحویل بدن کلی طول میکشه و این سایته هم مطمئنه! یه مقدار کم از مبلغ رو آلان میگیرن بقیه ا ش رو موقع تحویل لباس!
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
خوش به‌حال قلب‌هایی، که هر روز؛ رو به یاد تـو، باز می‌شوند... طراوت همه عالم... در گروی تکرار یاد تـوست حضرت صاحب دلم!
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
اِلهى عَظُمَ الْبَلاء ... نبودنت ، همان بلایِ عظیم است ؛     که زمین را تنگ کرده! و اینک... یَا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ وَ الْأَبْصَار... با تحول قلبهایمان به أَحْسَنِ الْحَال ...🍃🌸 از میله‌های غربت هزار ساله رهایت می‌کنیم! و زمین را ؛ از بلایِ هزار لایه... روزمان را با تو ؛ نو می‌کنیم ...❤️
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا