صالحین تنها مسیر
قسمت(۱۸۰) #دختربسیجی آرام دستکشاش رو در آورد و به چشمام ملتمسانه نگاه کرد و گفت :میشه بریم و خودمو
قسمت(۱۸۱)
#دختربسیجی
از حرکت وایستادم و با تعجب به آیدا که به سمت در می دوید نگاه کردم که آرام
کنارم وایستاد و گفت :حتما آقا سعیده!
به چشمای خندونش خیره شدم و با اشاره به آیدا گفتم :این همه تغییر؟! مگه میشه؟
_حالا که شده!
آیدا در حیاط رو باز کرد و بعد دست دادن با سعید دوتایی به سمتمون اومدن.
با رسیدن سعید و آیدا بهمون که دست توی دست هم و با خنده به سمتمون می اومدن با سعید دست دادم و سعید بعد احوالپر سی با من و آرام به سمت
آلاچیق رفت و من رو به آیدا گفتم :آیدا مطمئن باشم که تو خواهر تنبل خودمی ؟
آیدا پشت چشمی برام نازک کرد و رو به سعید گفت : سعید جان! ما می خوایم آدم برفی درست کنیم تو هم می خوای کمکمون کنی؟
با این حرفش من زدم زیر خنده که آرام سقلمه ای بهم زد و جدی نگاهم کرد و
مامان رو به آیدا گفت : سعید تازه رسیده و خسته اس تو هم به جای بازی بیا
برو بهش یه چایی بده.
سعید در حالی که به سمت آیدا میومد و به روش لبخند می زد گفت :من نه
خسته ام و نه چایی می خوام.
سعید که حالا به آیدا رسیده بود ادامه داد: خب کجا باید آدم برفی درست کنیم؟!
با این حرف سعید گل از گل آیدا شکفت و همگی برای درست کردن آدم برفی
به قسمت پر برف حیاط رفتیم و مشغول درست کردن آدم برفی شدیم.
با تموم شدن کارمون مامان و بابا و مرسانا که تا اون لحظه توی خواب ناز بود هم
بهمون ملحق شدن و همگی کنار آدم برفی ا ی که شال دور گردنش شال گردن من
و چشماش دکمه های کاپشن سعید بودن عکس انداختیم.
چهرهی مامان و بابا از شدت گرمای آتیش و صورت ما از شدت سردی برف توی
عکس قرمز بود ولی یه چیز بین همهمون مشترک بود و اون هم لبخند گند ه ای
بود که همه روی لب داشتیم و نه تنها لبامون که چشمامون هم توی عکس می خندیدن.
همه خوشحال بودیم و از ته دل می خندیدیم.
نیم ساعت بعد همه روی مبلی کنار شومینه نشسته بودیم و چایی می خوردیم که با زنگ خوردن گوشیم و دیدن شماره ی پرهام روی صفحه اش از جام
برخواستم و برای جواب دادن از بقیه فاصله گرفتم.
یک ربعی با پرهام که از نرفتن من و آرام به شرکت حسابی شاکی بود حرف زدم و
دوباره به سمت بقیه رفتم و پشت مبل سه نفر های که آرام و آیدا روش نشسته
بودن و سرشون به لبتاپ من گرم بود وایستادم.
بابا و سعید گرم حرف زدن با هم بودن و مامان و آوا هم سرشون توی گوشی آوا
بود و در مورد چیزی که به نظر میرسید لباس باشه بحث می کردن.
نگاهم رو از مرسانا که روی زمین نشسته بود و با خودش بازی میکرد گرفتم و کنار
آرام نشستم و پرسیدم: چیکار می کنین؟
قسمت(۱۸۲)
#دختربسیجی
آیدا جواب داد: داریم دنبال یه لباس عروس خوشکل می گردیم.
ابروهام رو بالا انداختم که آرام لبتاپ رو جلوم گرفت و گفت :آراد میشه نظرت رو
درباره ی این دوتا لباس بگی ؟
به دو عکس لباس سفید عروس نگاه کردم و گفتم :خوبن!
_کدومش قشنگ تره؟!
دوبار ه به صفحه ی لب تاپ نگاه کردم و گفتم :این که دوتاش یکین!هر دوتاش
شبیه همه!
آرام و آیدا با تعجب به عکسا نگاه کردن و آرام گفت: اینا کجاشون شبیه هم دیگه اس؟
با دقت به عکس خیر ه شدم و وقتی دیدم فرقی با هم ندارن گفتم: من که فرقی
بینشون نمی بینم!
_آراد! خوب دقت کن، این یکی دامنش بیشتر پف داره و روی قسمت بالا تنه اش کمتر کار شده درست بر عکس اون یکی!
آیدا با حرص گفت:ولش کن آرام! آراد و سعید چشماشون همه چیز رو یه جور می بینه کلا!
سعید که حرفامون رو شنیده بود با خنده سری تکون داد و گفت :نه خیر خانم!
شما خیلی ریز بین تشریف دارین!
آیدا با گو شیش عکسی رو به آرام نشون داد و گفت : آرام به نظرت رنگ این دوتا
لاک شبیه همه؟
آرام _نه!
آیدا : برا ی جشن نامزدی دوستش به دوتا ناخونم لاک زدم! به یکی صورتی پر
رنگ و یکی دیگه بنفش خیلی کمرنگ تا نظرش رو بپرسم و بعد لاک بزنم
اونوقت آقا برگشته می گه این دوتاش یک رنگه!
سعید رو به من گفت : آراد تو رو خدا نگاه کن ببین دوتاش یک رنگ نیست؟
آرام گوشی رو به سمتم گرفت و من به عکس دو انگشت آیدا نگاه کردم و گفتم :چرا
اینا دوتاش گلبه ی ان!
آرام و آیدا با حرص و چشمای باز نگاهم کردن و من دستام رو بالا بردم و گفتم :خیلی خب بابا! یکیش گلبهیهای و یکی دیگه اش صورتی.
بقیه زدن ز یر خنده و آیدا رو به آرام گفت :به نظر من هم این لباسه که دامنش
بیشتر پف داره بهتره.
آرام روی عکس لباسی که مد نظرشون بود زوم کرد و با ذوق رو به من گفت :خیلی
قشنگه نه؟
قسمت (۱۸۳)
#دختربسیجی
به عکس خیره شدم و با تصور آرام توی لباس و رقصیدنش جلوم لبخندی زدم و
گفتم :آره خیلی قشنگه! اینو میشه سفارش داد؟
آیدا به جاش جواب داد : پس چی که میشه ! تازه سایتش خیلی هم معتبره من
خودم تا حالا چند بار لباس سفارش دادم و ازشون خیلی هم راضیم!
رو به آرام گفتم : خب! پس سفارش بده همین رو برات بیارن!
آرام لبتاپ رو از روی زانوم برداشت و گفت: تو حالت خوبه؟
_چرا؟
_که می گی سفارش بدم؟!
_خب قشنگه دیگه! من هم ازش خوشم اومده.
آیدا با ذوق گفت : آره آرام! سفارش بده برات بیارن این لباسه واقعا تکه!
آوا با هیجان کنار آیدا وایستاد و به عکس توی لبتاپ نگاه کرد و گفت :وای این
چقدر نازه فکر کنم خیلی بهت بیاد آرام!
مامان لب تاپ رو از دست آوا با گفتن این حرف برای نشون دادن
عکسِ ازلباس
آرام گرفت و سر جاش نشست .
رو به مامان که با دقت و از پشت شیشه ی عینکش به صفحه ی لبتاپ نگاه می کرد گفتم : نظرتون چیه ؟
مامان با لبخند نگاهم کرد و گفت :به نظر من که عالیه!
آرام لب تاپ رو از دست آوا که بعد دیدن عکس بهش برگردونده بود گرفت و
دوباره به لباس نگاه کرد که من گفتم : پس چرا معطلی ؟ سفارش بده دیگه!
_آراد تو می دونی قیمت این لباس چنده؟
_هر چقدر که باشه مهم نیست.
کنار گوشش آروم گفتم :من میخوام تو رو توی این لباس ببینم.
_ولی آخه....
مامان رو به آرام گفت : عزیزم ما که غیر از تو عروس دیگه ای نداریم و آرزو داریم
بهترین لباس و عروسی رو براتون بگیریم پس اگه دوستش داری سفارشش
بده.
با این حرف مامان آیدا لبتاپ رو از دست آرام گرفت و مشغول سفارش دادن لباس
شد که آرام گفت :از الان خیلی زود نیست؟!
تازه به این سایت ها هم نباید اعتماد کرد.
آیدا بدون اینکه سرش رو بالا بیاره گفت: تا بخوان تحویل بدن کلی طول میکشه و این سایته هم مطمئنه! یه مقدار کم از مبلغ رو آلان میگیرن بقیه ا ش رو موقع تحویل لباس!
#سلام_امام_زمانم
خوش بهحال قلبهایی، که هر روز؛
رو به یاد تـو، باز میشوند...
طراوت همه عالم...
در گروی تکرار یاد تـوست حضرت صاحب دلم!
#سلام_امام_زمانم
اِلهى عَظُمَ الْبَلاء ...
نبودنت ،
همان بلایِ عظیم است ؛
که زمین را تنگ کرده!
و اینک...
یَا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ وَ الْأَبْصَار...
با تحول قلبهایمان به أَحْسَنِ الْحَال ...🍃🌸
از میلههای غربت هزار ساله رهایت میکنیم!
و زمین را ؛
از بلایِ هزار لایه...
روزمان را با تو ؛ نو میکنیم ...❤️