#ازدواج #زن
💠 ازدواج مایه آرامش
🔻 ما گاهي در مديريت صفات رذيلهي خود مثل غضب و حسد مانده ايم، اينها را که سامان داديم جدا، بعد بايد خالصتر و خالصتر بشويم و صنع خدا اين است که زوجيت را در عالم قرار داد «فيها مِنْ كُلٍّ زَوْجَيْنِ اثْنَيْنِ. رعد/۳» بر بلندترين قلل سعادت و فضيلت يکي از سلسلهي رجال ايستاده است و آن حضرت محمد مصطفي (صل الله عليه و آله و سلم) است و يکي از سلسلهي نساء ايستاده است و آن حضرت صديقهي کبري، فاطمهي زهرا (سلام الله عليها) است.
🔸 با دقت در قرآن ميبينیم که الگودهيهاي قرآن تمام است، براي مرد وجود دارد و براي زن هم وجود دارد چرا که ظرفيت رشد را هر دو، تا بالاترين قلهي کمال دارند. نگاه دين به زن يک نگاه ارزشمندي است (ولو بعضيها قرائت و نحوهي برداشت خود را به عنوان دين القاء کرده باشند)
🔹 زن و مرد براي چه در کنار هم قرار ميگيرند؟ براي سکونت، سکونت يعني چه؟ يعني آرامش روح و روان، آرامش تمام ابعاد زندگي «خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْواجاً لِتَسْكُنُوا إِلَيْها؛ برای شما از جنس خودتان همسرانیدآفرید تا در کنارشان آرامش یابید. روم/۲۱»
#زن
💠 ارزشمندی زن و مرد هر دو باهم
🔻 از همان ابتدا که خداي متعال حضرت آدم را آفريد فرمود: «وَ قُلْنا يا آدَمُ اسْكُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُكَ الْجَنَّةَ؛ وگفتیم ای آدم! تو وهمسرت در بهشت سکونت گیرید. بقره/۳۵» اینجا خطاب کرد تو و همسرت؛ بعد هم که خواست حضرت آدم را هشدار بدهد که وقتی در بهشت وارد شديد خطراتي هم وجود دارد، فرمود: «فقلنا یاآدمُ إِنَّ هذا عَدُوٌّ لَكَ وَ لِزَوْجِكَ. طه/۱۱۷» ای آدم! اين شيطان دشمن تو و دشمن همسر تو است.
🔸 قرآن اينها را موازي پيش ميبرد. انسان ارزشمند است، انسان قابلیت مديريت کردن را دارد، چه زن باشد و چه مرد؛ انسان در راستاي اين مديريت بايد خيلي تعليم و تعلّم را مدنظر قرار بدهد تا رشد کند. تمام مباني فرهنگيِ بهتر شدن، مواد ابلاغ رُسُل بوده است؛ يعني رسالات انبياء در راستاي اين بهينهسازي فضا براي ارتقاء و بهتر شدن و بالاتر رفتن و به قله های فضيلت رسيدن است و اين زمينه براي هر دوي آنها است، منتها اينها در کنار هم ترميم ميشوند، در کنار هم به سکونت و آرامش ميرسند.
┈┄┅═✾•••✾═┅┄┈
حجتالاسلام والمسلمین حاج شیخ جعفر ناصری
🔅عالمى سوخته از آتش آهِ من و توست
این در سوخته تا حشر گواهِ من و توست🔅
💠غربتم را همه دیدند و تماشا کردند
بیپناهی فقط انگار پناهِ من و توست💠
🔹کوچه آن روز پر از دیدۀ نامحرم بود
همۀ روضه نهان بین نگاهِ من و توست🔹
🔸صورت نیلی تو از نفس انداخت مرا
گرچه زهرای من این اول راهِ من و توست🔸
🖤آه از این شعله که خاموش نگردد دیگر
آه از آن روز که بر نی سر ماهِ من و توست🖤
🌸اللهم عجل لولیک الفرج🌸
┄┅┅❁💚❁┅┅┄
20.26M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👚🧥👖👕
#فروشگاه_پوشاک
کودک و نوجوان 👼
دخترانه و پسرانه 👧🧒
تنها مسیری های گرامی ⏬
🔹ما هم پس میگیریم 🤩
🔸هم تعویض میکنیم 🔁
🔹و تا پایان خرید هم کنارتون هستیم 🤝
پس با خیال راااحت خرید کنید ✔️
کلی لباس برای عید هم رسیده
این ماه تهیه کنید قطعا ارزون تر هست 💯
در کانال پوشاک منتظرتون هستیم 👇
http://eitaa.com/joinchat/3165650974C4721867074
🔷👆🌹 این کانال مال یکی از اساتید تنهامسیری هست. بخشی از سرمایه کارشون رو هم خود تنهامسیری ها دادن.
حتما سعی کنید پوشاکی که لازم دارید رو از این کانال تهیه کنید تا خانواده تنهامسیر هر روز بزرگتر و موفق تر بشه.🌹❤️
#رمان_هاد
پارت۱۱۷
- نه، من چون بچش هستم نمی تونم هر کاری دلم می خواد بکنم
- حداقل از خودت دفاع می کردی
- وقتی حرف می زنم عصبانی میشه، دوست ندارم ناراحتش کنم
- اقلا پا میشدی می اومدی بیرون
- دلم تنگ شده بود می خواستم ببینمش. اگر می خواستم دار و درخت ببینم که نمی رفتم اونجا.به قول
سقراط: درختان بیرون شهر چیزی به من یاد نمیدن
شروین متعجب گفت:
- عجب آدمی هستی ها! هرچی دلش خواست بهت گفت اونوقت تو دلت تنگ شده بود؟
شاهرخ با همان لحن ارامش گفت:
- اونم دلش تنگ شده بود. همین داد و قال هاش یعنی براش مهم ام. اون می خواد من خوش بخت باشم
منتها تعریف خوش بختی از دید من و اون یکی نیست اما این به اون معنی نیست که منو دوست نداره
و بعد گویی چهره پدرش را جلوی خودش مجسم میدید لبخندی مهربان زد.
شروین که مثل همیشه با هیجان حرف میزد دست هایش را تکان داد و گفت:
- ولی تو دیگه بزرگ شدی اگر دوستت داره باید بذاره هر جور می خوای زندگی کنی
- هرچقدر هم که بزرگ بشم باز برای اون بچه ام! نمی تونی حس پدرانه اونو ازش بگیری حتی اگر غلط باشه
- حداقل اینقدر تحویلش نمی گرفتی
شاهرخ که از عصبانیت شروین خنده اش گرفته بود گفت:
- حتی اگر همه باورها رو کنار بذارم و کاری به هیچ اعتقادی نداشته باشم، حداقل به خاطر زحمت هائی
که برام کشیده باید احترامش رو نگه دارم. اون وقتی برای من زحمت کشید که من آسیب پذیرترین حالت
رو داشتم. حالا اون پیره و آسیب پذیر. فکر می کنم جاهامون عوض شده. میدونی چند بار لباسش رو
خیس کردم؟ چند بار به حرفش گوش ندادم؟ چند بار عصبانیش کردم ؟ اما همه اون ها باعث نشد مهر
پدریش رو از من برداره. صبورانه همه چیز رو تحمل کرد. حالا من بخوام به خاطر اشتباهاتش براش شاخ و شونه بکشم؟
- اما اون موقع تو بچه بودی
- آدم ها وقتی پیر میشن درست مثل بچه ها زودرنج و نق نقو میشن. خیلی باهم فرق ندارن
شروین فرمان را چرخاند:
- اما اون تو رو از ارث محروم کرد.
- اون پول مال خودشه! می تونه هر کار دلش می خواد .بکنه، ازش طلب ندارم که! در ثانی شاید منو
از ارث محروم کرده باشه اما هیچ وقت منو از فرزندی خودش کنار نذاشته. به خیال خودش می خواد منو ادب کنه
- اگر اینقدر دوسش داری پس چرا نموندی باهاش ناهار بخوری؟ خودت هم میدونی که چقدر دلش می خواست
شاهرخ گفت:
- منم خیلی دلم می خواست
بعد مکثی کرد آهی کشید و ادامه داد:
- من کار خونه بابام رو دیدم. حساب کتاباش رو میدونم. اکثر وقت ها پول نزول می کنه. پولی که تو اون خونه است خوردن نداره
این را گفت و ساکت شد. شروین زیر چشمی نگاهش کرد و چون می دانست که ناراحت است چیزی نگفت.
ادامه دارد....
✍ میم مشکات
صالحین تنها مسیر
#رمان_هاد پارت۱۱۷ - نه، من چون بچش هستم نمی تونم هر کاری دلم می خواد بکنم - حداقل از خودت دفاع می
#رمان_هاد
پارت۱۱۸
فصل بیست وچهارم
شاهرخ برگشت و در حالی که سعی می کرد موهایش را که باد توی صورتش می ریخت از جلوی چشمش کنار بزند رو به هادی که عقب نشسته بود گفت:
- نوشابه گرفتی؟
هادی به علی اشاره کرد و گفت:
- نذاشت! هر چی گفتم از اون مارک های مخصوص نمی گیرم گفت نه، دوغ سالم تره!دکتر بازیش گل
کرد! نباید می آوردیمش. خدا تفریح امروز رو با این مامور بهداشت به خیر کنه!
شاهرخ خندید و به طرف جلو برگشت. از ماشین که پیاده شدند علی به طرفی اشاره کرد و گفت:
- اونجا خوبه هم سایه است هم صاف و صوفه
و وقتی بقیه هم قبول کردند توپ را برداشت و به سمت محل مورد نظر راه افتاد. .هادی داد زد:
- خسته نشی! می خوای من بیارمش؟
علی بدون اینکه برگردد گفت:
- نه، عیب نداره خودم میارم. بالاخره همه باید کار کنن
هادی سری تکان داد و خندید. بعد فرش را زیربغل زد، منقل را هم برداشت و راه افتاد. شاهرخ سبد
ظرف ها را برداشت و دوغ را داخلش گذاشت.
- تموم شد؟ چیزی نیست که من بیارم؟
شاهرخ با لحنی جدی گفت:
- چرا! خودتو!
علی چند تا سنگ را که زیر فرش بود برداشت و هادی فرش را پهن کرد. علی که کفش هایش را که درآورده بود تا فرش پهن شد پرید روی فرش و در حالی که به درخت تکیه می داد و پاهایش را دراز
می کرد گفت:
- عجب جائیه! شاهرخ اون دوغ را بذار توی آب خنک بمونه، هادی؟ تو هم یه نگاه کن سس سالاد
نریخته باشه! شروین قربون دستت تو هم روی نون ها رو خوب بپوشون که خشک نشن
شاهرخ سبد را زمین گذاشت و گفت:
- می گم علی تو این همه فعالیت می کنی خسته نشی! یه روز اومدی تفریح به خودت استراحت بده
علی با قیافه ای حق به جانب گفت:
- چه کار کنم. بالاخره باید یه کسی حواسش به کارها باشه. مجبورم!
هادی گفت:
- پس به خودت فشار نیار
- نگران نباش حواسم هست
شروین از قیافه علی خنده اش گرفته بود. هادی گفت:
- من می گم تا هوا گرم نشده بازی کنیم
- فکر خوبیه، کی با کی بازی کنه؟
بعد از کلی تعویض جا ! بالاخره شاهرخ و هادی با هم افتادند و علی و شروین در یک تیم قرار گرفتند.
علی و شاهرخ در دروازه ایستادند و شروین و هادی هم به عنوان بازیکن حمله! علی بیشتر از اینکه
کاری بکند سرو صدا می کرد. هادی با اینکه کوتاهتر از شروین بود اما قدرت و سرعتش خوب بود.
مخصوصا با دروازه بانی شاهرخ کار برای گل زدن سخت می شد. بالاخره توانست از دست هادی فرار ً
کند. شوت کرد ولی گل نشد. شاهرخ توپ را به هادی پاس داد شروین دنبالش دوید اما هادی با یه دریپل
سریع رد شد و شوت کرد. متأسفانه دروازه بانی علی چندان تعریفی نداشت و خیلی راحت گل شد. سه
ربع ساعتی بازی کردند و بالاخره با پنالتی که نصیب شروین شد توانست بازی را مساوی کند. علی که
ربع ساعتی می شد سمتش را عوض کرده بود ایستاد و نفس نفس زنان گفت:
- آقا من دیگه خسته شدم!
و به طرف درخت رفت.
- خسته یا گرسنه؟
علی نشست، دست هایش را سر زانوهایش انداخت و رو به هادی جواب داد:
- جفتش
- ولی الان برای ناهار زوده
- تا بیاد آماده بشه طول می کشه. شما بازی کنید من غذا رو آماده می کنم
- از رسته فرماندهی به رسته آشپزی منتقل شدن سخت نیست؟
علی کفش هایش را کند و گفت:
ادامه دارد....
✍ میم مشکات