قسمت(۶)
#دختر_بسیجی
به صورت آرایش شده اش خیره شدم و لبخند زدم که خیلی ناگهانی بهم نزدیک
شد و گونه ام رو بوسید.
نگاهم متعجب شد ولی او بی خیال از نگاه متعجب من به چشمام زل زد و
گفت:آراد این مدت که نبودی خیلی بهم سخت گذشت و فهمیدم واقعا بدون تو
نمی تونم زند گی کنم...
وسط حرفش پریدم و نذاشتم جمله اش رو کامل کنه و با جدیت گفتم:رابطهی
من و تو فقط یه رابطه ی دوستانه است دلم نمی خواد برداشت دیگه ای داشته باشی من از اولشم گفتم فقط دوستی!
دیدم که بغض کرد و چشماش خیس شد ولی من واقعیت رو بهش گفتم و دلم نمی خواست بیخود برا ی خودش رویا بافی کنه و بیشتر بهم وابسته بشه.
ماشین رو روشن کردم و در همان حال گفتم: من از صبح کلی کار داشتم و خسته ام،
دوست ندارم امشبم خراب بشه پس لطفا بخند.
اما او که به نظر میرسید می خواد برام ناز کنه صورتش رو ازم گرفت و از شیشه کنارش به بیرون چشم دوخت. من هم دیگه حرفی نزدم وبا پلی کردن آهنگ به
رانندگی م ادامه دادم.
با ر سیدنمون به رستوران از ماشین پیاده شدم و در رو براش باز کردم تا او هم پیاده
بشه که دستش رو تو ی دستم گذاشت و کنارم وایستاد.
دیگه خبری از ناراحتی چند دقیقه قبلش نبود و به روم لبخند می زد خودش می
دونست ناز کردن برا ی من بی فایده است.
قسمت(۷)
#دختربسیجی
پیشخدمت رستوران توی ماشین نشست تا ماشین رو به پارکینگ رستوران ببره و
ما هم دست توی دست هم وارد رستوران شدیم.
من کنار سایه خوشحال بودم، چون دختر ساده ای به نظر میرسید و من بدون
اینکه زیاد بهش توجه کنم او به من محبت می کرد.
من قبل او با چند دختر دیگه هم دوست بودم ولی مدت دوستیم باهاشون به یک
ماه هم نرسید و کنار گذاشتمشون و سایه اولین کسی بود که مدت دوستیم
باهاش به 5 ماه می ر سید.
بعد خوردن شام کنار سایه و کلی چرخیدن توی شهر شلوغ، آخر شب بود که ماشین رو جلوی در خونه شون پارک کردم و او بدون هیچ حرفی در ماشین رو باز کرد
و خواست پیاده بشه که سریع دستش رو گرفتم و گفتم:فکر نمیکنی یه چیزی
رو فراموش کردی؟
با تعجب نگاهم کرد و گفت:نه!.... فکر نکنم!
به عقب برگشتم و پاکت حاوی چند جعبه ی کادویی رو از ر وی صندلی عقب
برداشتم و گفتم: این سوغاتی شماست!
با ذوق پاکت رو از دستم گرفت و گفت:وای! مرسی آراد اصلا فکر نمی کردم یادت
باشه بر ای منم سوغاتی بخری.
به ذوق کردنش لبخند زدم که از ماشین پیاده شد و بعد خداحافظی کردن به سمت
خونه شون رفت.
منتظر نموندم تا وارد خونه بشه وبه سمت خونه حرکت کردم.
وقتی که به خونه ر سیدم ساعت ٢۱ شب بود وسکوت مطلق خونه رو فرا گرفته بود
که به قصد رفتن به اتاقم راهِ پله های مارپیچ گوشه سالن رو در پیش گرفتم.
دست گیرهی در اتاق رو گرفتم و خواستم در رو باز کنم ولی با شنیدن صدای خنده ی آوا از توی اتاقش دستم روی دست گیره بی حرکت موند و ناخودآگاه به سمت
اتاقش کشیده شدم.
به نظر میرسید که آوا مشغول حرف زدن با گوشیش باشه که کمی مکث کرد و
به مخاطبش گفت:من الان روی تختم دراز کشیدم.
_............
_فکر نمی کنی برای عکس فرستادن یه مقدار زود باشه.
از حرفایی که می زد فهمیدم کسی که پشت خطه باید مذکر باشه.
با عصبانیت به اتاقم رفتم و در رو محکم پشت سرم بستم.
با یه حرکت کت و تیشرت جذبی که تنم بود رو درآوردم و خودم رو روی
تخت انداختم.
من خودم کسی بودم که همه جور مهمونی رو می رفتم و با دخترای زیادی هم
دوست بودم ولی اولین و مهمترین چیزی که از طرف مقابلم می پرسیدم سن و
سالش بود و اگه از بیست به بالا بود باهاش دوست می شدم .
هیچ وقت به خودم اجازه نمی دادم با احساس دخترای کم سن و سال بازی کنم، ولی کسی که آوای ۱۶ساله باهاش دوست شده بود آدمی بود که من از همین اول
قسمت (۸)
#دختربسیجی
فهمیدم که این براش مهم نیست طرف مقابلش یک دختر توی سن حساس
بلوغ باشه و به راحتی با احساسش بازی می کنه.
من یک مرد بودم و بهتر از آوا هم جنسای خودم رو می شناختم .
مدت زیادی رو به آوا و کاری که می کرد فکر کردم تا اینکه خوابم برد وصبح با
صدای زنگ گوشیم بیدار شدم.
به تنم**کش و قوس دادم وگوشی رو روی گوشم گذاشتم که صدا ی پرهام توی
گوشم پیچید:
_آراد نگو که هنوز خوابی!
_خواب بودم ولی الان تو بیدارم کردی.
_هیچ می دونی الان ساعت چنده؟
_خب که چی؟
_نا سلامتی تو مدیر عاملی خیر سرت بعد گرفتی تا لنگ ظهر خوابیدی؟! الان تو
باید شرکت باشی نه توی رخت خواب.
_من تا نیم ساعت دیگه شرکتم خوبه؟
_باشه پس می بینمت.
تماس رو قطع کردم و به ساعت گوشیم که9 رو نشون میداد نگاه کردم.
چند روز مسافرت باعث عقب افتادن خیلی از کارهام شده بود و من باید زودتر
به شرکت می رفتم ولی من عادت به صبح زود رفتن به سرکار نداشتم و همین هم
باعث می شد با بابا که خودش کلهی سحر از خونه بیرون می زد بحثمون بشه.
بابا همیشه بهم می گفت مرد باید صبح، شفق از خونه بزنه بیرون و سر شب با
دست پر خونه باشه نه مثل تو که تا لنگ ظهر می خوابی و آخر شب به خونه میای.
ولی گوش من به این حرفا بدهکار نبود و کار خودم رو انجام می دادم و به قول
بابا شبا رو تا نصفه شب بیرون و صبح هم تا دیر وقت توی رخت خواب بودم.
خیلی سریع آماده شدم و بعد اینکه کلی با موهام توی آینه ور رفتم و شیشهی عطر رو روی خودم خالی کردم، به قصد رفتن به شرکت از خونه بیرو ن زدم.
قبل اینکه وارد پار کینگ شرکت بشم و توی حیاط کوچیک برج همون دختر چادری روز قبل رو دیدم که خرمان توی نم نم بارون قدم بر می داشت و به سمت در ورودی برج می رفت .
دوست داشتم حاضر جوابی دیروز ش رو تلافی کنم و به خاطر محجبه بودنش
دستش بندازم، برا ی همین خیلی سریع ماشین رو پارک کردم و وارد لابی برج
شدم .
❣ #سلام_امام_زمانم ❣
ای غایب از نظر ها کی میشود بیایی
برقع زرخ بگیری صورت به ماگشایی
هم دست تو ببوسم هم دور تو بگردم
هم رونِما ستانی هم #رو به ما نمایی
جانم شود فدایت تابشنوم ندایت
دائم زنم صدایت #یابن_الحسن کجایی
#الّلهُـمَّ_عَجِّــلْ_لِوَلِیِّکَـــ_الْفَـرَج
🌹تعجیل درفرج #پنج صلوات🌹
🌼🌺🌼🌺🌼
ولادت قهرمان فصاحت و بلاغت و مظهر مهربانی و عطوفت
عقیله بنی هاشم، زینب کبری علیها السلام مبارک باد.
🌺🍃🌺🍃🌺
🌺خدا را بحق مولود مبارک امروز قسم دهیم، بحق اسمای حسنایش، تا برساند ظهور منجی عالَم را،
و عیدی عالَمیان، ظهور منجی عالَم باشد ان شاءالله🌺
✨🍃✨🍃✨
آیت الله میرزا احمد سیبویه از آقای شیخ حسین سامرایی که از اتقیای اهل منبر در عراق بودند نقل کردند:
در ایامی که در سامرا مشرف بودم در روز جمعه ای طرف عصر به سرداب مقدس رفتم دیدم غیر از من احدی نیست حالی پیدا کردم و متوجه مقام حضرت صاحب الامر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) شدم.
در آن حال صدایی از پشت سر شنیدم که به فارسی فرمود :
به شیعیان و دوستان بگویید که خدارا به حق عمه ام حضرت زینب (سلام الله علیها) قسم دهند که فرج من را نزدیک گرداند.
📚ستاره درخشان شام ص330.
🌺🍃🌺🍃🌺
ما ریزه خوار سفره احسان زینبیم
مدیون لطف و فضل فراوان زینبیم
🍃🍃🍃
࿐᪥•💞﷽💞•᪥࿐
🌸 #حدیث_روز
❣امام سجاد (علیه السلام) خطاب به حضرت زینب (سلام الله علیها) ⇩ :
↫🌺 تو به حمد الهی ، عالمی خدایی هستی و از دانش دیگران نیاموختهای ، و فهمیدهای ، بی آنکه لازم باشد دیگران به تو بفهمانند .👌✔️
📚{الاحتجاج ج2 ، ص 109 }
#میلاد_حضرت_زینب
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
•♢❤️🌱♢•
"عـــشــق از روز ازل آیــنـه دار زیــنــب اســت.✨
صــبــر مـــا از صـــبــر و عـــزم اســتــوار زینــب اســـت🕊🌱
در جـــهان آفــریـنـش بـیـن زن هــا روزگار🌎💫
تــشــنــۀ شــهــد ولایــت از وقــار زینـب است❣"
#میلاد_حضرت_زینب
✅نتیجه بالاتر از گل زدن به آمریکا
🔸می دانید چرا دیشب خداوند در فوتبال کمک نکرد که پیروز بشویم؟
✍خداوند هدف بالاتری داشت می دید مدتی است عده ای شعار بی شرف بی شرف سر می دهند و مردم باشرف ایران را به بی شرفی متهم می کنند ! می خواست امتحان کند تا باشرف ها از بی شرف ها مشخص شوند و معلوم شود بی شرف کیست.
.
✍تمام کسانی که دیشب پای تلویزیون از باخت ایران ناراحت شدند ایرانی باشرف هستند و کسانی که از باخت تیم ملی ایران و پیروزی آمریکا خوشحال شدند بی شرف هستند!!
✍حالا فهمیدید که نتیجه فوتبال چقدر جالب بوده است؟!
✍خداوند می فرماید*لیبلوکم ایکم احسن عملا* یعنی خداوند شما را امتحان می کند تا مشخص شود که کدام یک از شما در میدان عمل صادق ترید.
✍ #روانبخش
🇮🇷 تحلیل سیاسی و جنگ نرم
http://eitaa.com/joinchat/1560084480C6ad9c44032