فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
نام زیبای پــدر💖
با سیم و زر
باید نوشت
خوب و عالی
با عـیاری معتبر باید نوشت
برکت نـان و نمک از همـت
والای اوست💖
این چنین گویم
که نامش تاج سر باید نوشت
پیشاپیش روز پدر مبارک🌸🎊🌸
11.28M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 رهبر انقلاب در دیدار دستاندرکاران کنگره ۲۴ هزار شهید تهران: کشورهای اسلامی باید شریانهای حیاتی رژیم صهیونیستی را قطع کنند. امت اسلامی در آینده نه چندان دور پیروزی مردم غزه را خواهد دید.
✅با بدون سانسور متفاوت بیاندیشید👇
@BDON_SANSOR
⚠️ افشاگری بیسابقه جانکری درباره برجام و دروغهای دوستان ایرانیاش؛
▪️ما دیگر با هیچ جنگی نمیتوانیم ایران را آنطور که برجام خلع سلاح کرد، ناتوان کنیم!
▪️برجام یک دلار هم برای ایران درآمد نداشت!
▪️بنا نداشتیم هیچگاه به همان اندک تعهدات برجامی عمل کنیم اما ترامپ نباید علنی از برجام خارج میشد!
▪️ایرانیها به فرمان ما و هزینه خودشان صنعت هستهای کشورشان را جمع کردند و خوشحال بودند!
🔺به گزارش باشگاه خبرنگاران جوان، وزیر خارجه امریکا در دوران اوباما در هم اندیشی دانشگاه جرج واشنگتن با همکاری مدارس الیوت (موسسه مطالعات امنیت و تعارض) و سیگور مرکز مطالعات آسیایی گفت: ما دیگر با هیچ جنگی نمیتوانیم ایران را آنطور که برجام خلع سلاح کرد، ناتوان کنیم! متاسفم که سیاست جهانی آمریکا دچار عوام زدگی شده است. اگر بایدن به برجام برمیگشت برای مهار ایران و گروههای وابستهاش نیاز به هیچ جنگی نداشتیم.
جان کری ادامه داد که وقتی حماس تجربه ایران در برجام را دید که چطور دست خالی برگشت، تصمیم خودش را گرفت و عملیات طوفان الاقصی را پی ریزی کرد.
کری درباره رئیس جمهوری سابق ایالات متحده گفت: ترامپ در همهی زمینهها به ایالات متحده آمریکا خیلی ضربه زد اما در کنار گذاشتن مذاکره با ایران بیش از رفتن کابوهای خیابان خواب طرفدارش به ساختمان کنگره به اقتدار آمریکا صدمه وارد کرد.
جان کری افزود پیش از مذاکرات، ایران علاوه بر قدرت نظامی نوپا و نفوذ منطقهایش، اقتصادش قوی بود و درآمد نفتی داشت.
🔺این سیاستمدار آمریکایی ادامه داد که مقایسه کنید وقتی ایران در سال ۲۰۱۳ پروژه هوا فضا شبیه برنامههای بین المللی ناسا را اجرا کرد، موجود زنده به جو فرستاد؛ درحالی که بودجه ناسا چند ملیتی تامین میشود و ایالات متحده فقط بخشی از هزینهی پرتابها را برعهده دارد. همین ایران در سال ۲۰۲۰ نمیتوانست حقوق کارکنان خود را بپردازد!
وی افزود: خروج ترامپ از برجام همان بود که ما انجام داده بودیم، به شرطی که علنی نمیشد. ما بنا نداشتیم هیچگاه به همان اندک تعهدات عمل کنیم همانطور که پرزیدنت اوباما به هیچ تعهدی درباره ایران عمل نکرد! مشکل کار ترامپ جلوی دوربین بود که باعث شد ایران هم خارج شود.
جان کری با اشاره به اینکه درآمد نفتی ایران در هفته بعد از پاره کردن برجام روزانه یک میلیون دلار شد، گفت: در آن زمان نفت از ۷ دلار به بالای ۴۰ دلار رفت. جواد ظریف و روحانی در ایران به مردم برای برجام از مزایا گفتند که اینقدر پول و سرمایه آورده و ما مطمئن بودیم برجام یک دلار هم درآمد نداشت، میشنیدیم و هیچ نمیگفتیم! اما شما گاهی ما را مجبور میکردید بگوییم برجام برای ایران هیچ آوردهای ندارد که حرف ما دست آویز احزاب تندرو علیه دوستان ما در ایران میشد!
🔻وی افزود: روحانی هنوز هم از درآمد برجام میگوید که با پولهای برجام میادین نفت را توسعه داده و دریاچه احیاء کرده است درحالی که این کارها با خلق پول بود و اثر تورمی آن کاملاً پیدا است! ما با توافق برجام، نه تنها ایران را مهار کرده بودیم بلکه با تامین آرامش و تزریق آن به منطقه نفتی خاورمیانه و آبراههای خلیج فارس و دریای سرخ قیمت نفت را از بالای ۱۰۰ دلار به زیر ۲۰ دلار آوردیم و منافع همپیمانان خود را هم به دست آوردیم!
این سیاستمدار آمریکایی گفت: خنده دار است؛ خبر "سی ان ان" پس از امضای برجام که گفت مدتی برخی پالایشگاههای آمریکا از ایران بی واسطه نفت خام وارد کردند درست بود و آن خبر واردات بنزین از ایران هم صحت داشت اما این در حالی بود که قیمت نفت کمتر از ۱۰ دلار بود.
جان کری ادامه داد: دیگر با عملیات ۷ اکتبر در غزه و زد و خوردهای پایگاههای ایالات متحده در عراق و سوریه و حملات یمن امکان صحبت در مورد احیای برجام منتفی شده است؛ هرچند احیای برجام و بازگشت به حد توسعه هستهای ایران در ۲۰۱۵ ممکن نیست.
🔺وزیر خارجه سابق امریکا در پایان گفت: ما از "دستورالعملهای سخت" دوران احمدی نژاد و جرج بوش و باراک اوباما به اینجا رسیده بودیم که ایرانیها به فرمان ما و هزینه خودشان صنعت هستهای کشورشان را جمع کردند و خوشحال بودند و افتخار میکردند که یکی از ما در یک جایی بگوید ایران به تمام تعهداتش عمل کرده است و حق دارد انرژی صلح آمیز هستهای هیچ یا همان زیر ۳/۵ درصد داشته باشد! دیگر احیای برجام، نه ضرورتی دارد نه دردی را دوا میکند.
#سرطان_اصلاحات
#خیانت_افسادطلبان
@basirat283
صالحین تنها مسیر
#پست۱۱۰ 🌷#واژگونی *** محسن باراد رو توی بغلش تکون داد و چشم از پنجره گرفت، پشت پنجره عطا در حال صح
#ادامه_پست۱۱۰
پاشیم راه بیفتیم بریم اونجا بگیم که چی !
عطی تو بشقاب عطا پلو کشید
_منم با نظر صحرا موافقم ..
صحرا دستاش رو خشک کرد و روی صندلی نشست و باراد رو از بغل عطا گرفت
_میتوتی زنگ بزنی یک وقت ملاقات بگیری؟
عطا هی قاشقش رو پر و خالی میکرد غرق فکر بود
_بهتره من نیام .!
محسن با دهن پر گفت
_واقعاً من اصلا نمیفهمم عطا دلیلت محکمه پسند نیست !
صحرا تکه مرغی رو توظرف عطا گذاشت
_میریم هممون باهم میریم.
سعی کرد آرامش تونگاهش رو به عطا هم منتقل کنه ..
عطی اولین قاشق رو توی دهنش گذاشت
بعد با خنده گفت
_هیچ وقت فکر نمیکردم یک روز یک خانواده خوب داشته باشم که کنارشون نهار بخورم و اون ها هم برام دلگرمی باشن برای پیدا کردن خانواده ام
عطا نفس گرفت نگاهش کرد اون میفهمید عطی چه درد هایی کشیده ...
#نویسنده_خانم_زهرا_باقرزاده_تبلور
#پست۱۱۱
🌷#واژگونی
***
صحرا شیشه باراد رو توی دهنش داده بود که تو خواب داشت شیر میخورد .
عطی به طرفش چرخید
_بده من شیشه رو بخواب ..
صحرا نفس گرفت
_خوابم نمیبره ..
عطی نگاهی به محسن کرد که پتو رو دور خودش پیچیده بود کنار بخاری خوابیده بود .
صحرا نگران گفت
_چرا عطا نمیاد تو یخ زد بیرون !
عطی نگاهش کرد و لبش یک وری بالا رفت
_نگرانشی؟
صحرا اخم کرد
_الان جاش نیست ...شرایط فرق کرده ..
عطی خنده بی صدایی کرد
_دوسش داری؟
صحرا شیشه تموم شده ی باراد رو از دهنش در آورد و کنار تخت گذاشت
عطی با همون لبخند تکرار کرد
_اگه دوسش نداشتی حاضر نمیشدی بچه اش رو نگه داری ..اصلا ازش بچه دار نمیشدی ..
صحرا نگاهش نکرد روی تخت چهار زانو نشست به پنجره خیره شد شاید تا اخر عمرش اون اتفاق که بین خودش و عطا افتاده بود مثل راز براش محفوظ باشه ..
عطی هم متقابلا روی تخت نشست زانو هاش رو بغل گرفت با لبخند نگاهش کرد
_عطا مثل یک شیر درنده و زخمی بود ولی تو رامش کردی ...اوه کی فکر میکرد عطا شیک بشینه نهار زرشک پلو با مرغ بخوره ..کی فکر میکرد عطا از کار و بیزینس بزنه بیاد ور دل خانمش که نازش رو بخره؟؟ ..
صحرا چپ چپ نگاش کرد دهنش رو کج کرد
_چقدرم عطا بلده ناز بخره!
عطی شونه بالا انداخت
_تو جنس ناز کشیدن هاش رو میدونی بدجوری هم به دلت نشسته ..
صحرا پشت چشم نازک کرد
عطی نگاهش کرد
_دوسش داری؟
صحرا نفس گرفت صدای اهومی از ته حلقش بیرون امد
عطی دستشو گرفت
_ از دوست داشتن عطا نترسی ...اون ادمی نیست که چهار شب بری روی تختش و دلشو بزنه ..اون دنبال آرامش و خانواده است، اون خیلی زخم خورده.
صحرا نگاهی به پنجره کرد
_من وقتی واسه اولین بار دیدمش یک حالی شدم انگار هزار سال بود میشناختمش ...حتی وقتی منو دزدید تا انتقام بگیره انگار یک ریسمان هر چند پوسیده بود تا از زندگی سگی که داشتم خلاص بشم ...
عطی مهربون گفت
_ولی تو ریسمان محکم زندگی عطا شدی اونو از زندگی سگیش نجات دادی !
با سر به پنجره اشاره کرد
_برو صداش کن بیاد الان بهت احتیاج داره !
صحرا هودی اش رو روی تیشرت اش تن کرد و به طرف حیاط رفت
عطا روی تاب نشسته بود دستاش رو از سرما زیر بغلش داده بود و غرق فکر بود .
_یخ زدی بیا تو حداقل ..
عطا با اخم صحرا رو نگاه کرد
_چرا بیداری تو ...
صحرا کنار عطا رو تاب نشست
_خوابم نمیبره ..یعنی عطی هم بیداره ..
عطا دستش رو دور شونه صحرا محکم حلقه کرد .
_فکر میکنی فردا چی میشه!
صحرا شونه بالا انداخت
_هرچی بشه تو بابای بارادی ...داداش عطی جونی ..
عطا چپ چپ نگاش کرد
_و شوهر تو !
صحرا خودش بیشتر تو بغل عطا جمع کرد
_من میترسم !
عطا اخم کرد
_اینده ترس نداره چیزی که بخواد پیش بیاد ..پیش میاد!
صحرا نوچی کرد و چونه اش رو بالا انداخت :
_از تو میترسم !
عطا ابروهاش بالا پرید
_من ترس دارم ...الان که کُرک و پری برامون نمونده ..
صحرا سرش رو روی شونه عطا گذاشت
_کینه هات منو میترسونه ...
عطا سکوت کرد و صحرا ادامه داد
_بابامو ببخش ...ترانه رو ببخش ..اونا بیشتر به خودشون بد کردن
عطا نفس گرفت
_از وقتی برام مهم نیستن یعنی بخشیدمشون !
صحرا با اشک به عطا خیره شد
_تو دوست داری خدا تو رو اینجوری ببخشه ؟...درست و حسابی ببخش .
عطا کلافه پوفی کشید
_میگی چکار کنم؟
صحرا نفس گرفت
_ادم هایی رو که ازشون کینه داری ببخش به آدمهای زیر دستت ظلم نکن .
به طرف عطا برگشت رخ به رخ
_عطا من نمیخوام بچه مون با نون حروم بزرگ بشه ...
عطا نفس گرفت از درد های وحشتناک سرشو تو دست گرفت خم کرد
صحرا دلش سوخت اونو تو آغوشش گرفت
_من تا اخر آخرش باهاتم عطا باهم همه چی رو میسازیم جوری که خدا راضی باشه نه خلق خدا ...باور کن تو هم به آرامش میرسی ..
عطا گردنش رو کج کرد و نیم رخ به طرف صحرا متمایل شد
_حس میکنم دوباره به دنیا امدم به عطای قبلی شک دارم ...
صحرا بازوش رو محکمتر گرفت
_تو بابای خوبی برای باراد هستی ...من حرفمو پس میگیرم هر کسی اسم تو روش باشه تا آخر عمرش زیر چتر حمایت تو هستش ...این ته خوشبختیه هم برای من هم برای باراد .
عطا صاف نشست با لبخند یکوری نگاهش کرد
_تو امشب یک چیزیت میشه ها !
صحرا بلند خندید
عطا بلند شد
_من آدم بده قصه ام به من نمیاد خوب بودن ...
صحرا چشاشو تو حدقه چرخوند سر به آسمون بلند کرد
_وای خدا دوساعت یاسین تو گوش خر خوندم ...
عطا قهقه زد
_دختره سرتق زبون دراز...تو چجوری شدی همه زندگیم؟؟؟
#نویسنده_خانم_زهرا_باقرزاده_تبلور
#پست۱۱۲
🌷#واژگونی
***
هر چهار نفر روی صندلی های چرمی اتاق انتظار نشسته بودن مرد جوانی با ریش بلند و یقه بسته پشت میزی نشسته بود ..
باراد نق نق می کرد صحرا بلند شد و بچه رو راه میبرد .
عطا از استرس هی پاشو تکون میداد .
مرد جوان گفت :
_اگه میخواین بچه رو بخوابونید اتاق بغل نمازخونه است وخالی !
صحرا نگاهی به عطا کرد که اصلا حواسش نبود محسن بلند شد
_بیا عمو جون ..
باراد یکدفعه نق نق هاش تبدیل به جیغ شد
عطا نوچی کرد و بلند شد
_چی شده ؟
عطی سریع شیشه باراد رو اماده کرد
صحرا هی بچه رو تکون میداد
_نمیدونم چشه ..
محسن جغجغه رو پشت سرش تکون داد
عطی هول زده گفت
_زشته اینجا ببریمش بیرون ..
_چی شده باباجان !
همه به طرف صدا برگشتن ...عطا مات شده به پیر مرد مقابلش نگاه کرد که صورت سفید با محاسن بلند سفید داشت یک ردای بلند تنش بود چشم های روشن شبیه خودش داشت و یک لبخند آرامش بخش روی لبهاش بود .
نزدیک صحرا امد و دستش رو طرف باراد دراز کرد :
_چه پسر قند عسلی ..
باراد هم که گریه اش بند امده بود دست هاشو طرفش دراز کرد
پیر مرد باراد رو بغل گرفت
_چی شده بابا جان ...
صحرا به عطا خیره شد که محو اون پیر مرد شده بود .
رو به مرد جوان کرد
_آقا مرتضی میگفتین مهمان دارم من نمازمو کوتاه میکردم ..اونم مهمان به این عزیزی ..
مرد جوان لبخندی زد ببخشیدی گفت
پیر مرد به طرف اتاق اشاره کرد
_بفرمایید داخل !
محسن اولین نفر بود که به خودش اومد و وارد اتاق شد .
اتاق دارای پنجره هایی بزرگ و یک نور گیر بود،
گوشه ی اتاق یک سجاده، قرآن و یک دست مبل ساده بود .
باراد هنوز بغل پیرمرد بود
_من در خدمتم !
عطی از استرس دست صحرا رو گرفت .
عطا کنار پنجره ایستاده بود و به بیرون خیره شده بود
محسن گلویی صاف کرد
_ببخشید مزاحم وقتتون شدیم !
پیرمرد با تسبیح دانه سبزش با باراد بازی میکرد لبخندی زد
_شما رحمتید ..
مکث کرد و ادامه داد
_حتما برای اقامه سنت عقیقه این شیرین پسرمون امدین !
عطا به طرف پیر مرد برگشت
_شما چند سال پیش تو روستا دنبال برادر زاده تون بودید؟
پیر مرد خنده از لبش رفت مات چهره عطا شد
دستش به رعشه افتاد
_تو یادگار برادرمی ...سید عطا .
عطا لبش یک وری بالا رفت
_من و خواهرم عطی که وقتی مادرم بدنیا اوردش سر زا رفت .
نگاه پیرمرد به صورت صحرا و عطی بود که روی عطی نشست
_یا خدا ..شما ها چقدر شبیه پدر خدابیامرزتون هستین ..
عطی با اشک نگاهش کرد
_من عطی ام و همسرم
دستش طرف محسن گرفت
پیر مرد سر تکون داد
_وای وای خدا پناه میبرم به تو چرا اینقدر غافل بودم از شماها ..
و بعد باراد رو بوسید
و رو به عطا کرد
_پس این شیرین پسر نوه برادرم منه؟؟ ..
عطا چنگی به موهاش زد
پیر مرد به صحرا نگاه کرد
_میدونستی همسرت نظر کرده است بابا جان ...
صحرا به عطا خیره شد
#نویسنده_خانم_زهرا_باقرزاده_تبلور
#پست۱۱۳
🌷#واژگونی
_میدونستی که همسرت نظر کرده است بابا جان ..
صحرا به عطا خیره شد .
عطا لب گزید
_میشه از پدرم بگید !
پیر مرد لبخندی زد
_ما دوتا برادر بودیم که پدرمون عالم روحانی بود الانم مقبره اش شده محل حاجت روستا ...برادرم پسر ارشد بود زنش هم سیده خانم بود که در حجب و حیا زبان زد بود و پدرش مرد زحمت کشی بود برادر من بعد بیست سال زندگی بچه اش نمیشه خواب میبینه پیاده رفتن زیارت اقا بهشون انگشتر عقیقی داده همون فرداش عزم سفر میکنن وقتی از سفر میان سیده خانم مادرتون شمارو آبستن بودن ...شما هم در روز ولادت همون آقا به دنیا امدین ...چه شب پر برکتی بود اون شب بعد از مدتها خدا بارون رحمتش رو نازل کرده بود ...
عطا با چشای گرد و وحشت زده به پیرمرد خیره شده بود .
تو وقتی زبون باز کردی پدر خدابیامرزت بهت قرآن یاد داد ولی عمرش به دنیا نبود یک روز خبر تصادفش رو اوردن مادرت خیلی غصه اش گرفته بود گفتیم بره روستا پیش ایل و تبارش شاید حالش بهتر بشه ولی وقتی رفتیم پی اش گفتن اصلا اینجا نیامده خیلی دنبالتون گشتم ...ولی قسمت نبود که پیداتون کنم منم پسرم مبتلا به مریضی لاعلاجی شده بود درگیر اون شدم و در پیدا کردن تون کم کاری کردم، بعد ده سال پرس جو از این روستا به اون روستا رفتن فهمیدم توی یک روستای دور افتاده پیش سید اقا خادم مسجد زندگی میکردین که وقتی مُرد شما ها امدین شهر ...من سر قبر سیده خانم مادرتون رفتم ازش حلالیت خواستم
مرد غم زده نوچ نوچی کرد
_سی سال خیلی دنبالتون گشتم ..
پیرمرد باراد رو بوسید و بغل صحرا داد و دست روی شونه عطی گذاشت که داشت گریه میکرد
_خدا منو ببخشه ..باباجان من اصلا نمیدونستم برادرم یک دختر دست گلی مثل تو داره کاش عمرش قد میداد بچه هاش رو میدید ..
عطا وارفته روی صندلی نشست ..
پیرمرد نگاهی به عطا کرد...
_حلالم کنید باباجان ..
عطا حس میکرد دهنش خشک شده ..
_من میخوام برم قبر پدرمو پیدا کنم .
پیرمرد لبخندی میزنه
_حتما باباجان ...حتما
عطا بعد خداحافظی زودتر از بقیه پایین آمد، حال عجیبی داشت دستاش میلرزید سیگاری در آورد ولی لرزش دستاش اینقدر زیاد بود که نمیتونست فندک رو بزنه کلافه سیگار رو توی جوی آب پرت کرد ..
صحرا نگران نزدیکش رفت...
_عطا حالت خوبه؟؟ ..
چشم های روشن عطا لبریز اشک بود ولی فقط نگاهش میکرد....
_من کی بودم الان چه حیوونی شدم ..
صحرا لب میگزید ..
محسن دست روی شونه عطا گذاشت...
_سویچ رو بده من رانندگی میکنم ..
عطا ریموت ماشین رو بهش داد خودش در عقب رو باز کرد و مثل مسخ شده ها سوار ماشین شد ..صحرا کنارش نشست ..
عطی فین فین میکرد و به عقب برگشت و به صورت رنگ پریده عطا خیره شد...
_دیدی سید آقا راست میگفت عطا ..!
عطا فقط بی حرف به روبه رو زل زده بود ..انگار تمام مسیر در حال مرور خاطراتش از بچگی تا الان بود همه اون روزها وقتی بچه بود حافظ قران شد و جایزه برد وقتی خونه سید آقا زندگی میکرد وقتی سید آقا مُرد وقتی عطی رو بردن خونه یاری و اون چقدر ضجه زد و به در و دیوار کوبید چقدر کتک خورد وقتی یاری مُرد و با عطی فرار کردن حتی بچه سیاه و کبود عطی رو که مامان زری از شکم عطی بیرون کشید...
بعد تو اون تعمیرگاه از صبح تا شب عرق ریخت عاشق ترانه شد و با بدبختی عقدش کرد و بعد اون تصادف و طلاق غیابی ترانه و دقیقا از وقتی یاد گرفت چجوری واسه خواسته هاش بجنگه و راه دور زدن رو یاد گرفت تاالان ...همه تو ذهنش رژه میرفت
و بیشتر از همه چیزی که اذیتش میکرد چقدر ادم های نزدیکش رو بخاطر خدا مسخره کرده بود اوج حماقتش این بود که هیچ وقت هیچکس حق نداشت اسم خدا رو جلوش ببره. ..
سرش تیر کشید وقتی نفسش آه مانند بیرون امد اسم خدا هم باهاش زمزمه میشد .
صحرا به نیم رخ عطا خیره شده بود میدونست در ظاهر آروم این ادم یک جنگ تمام عیار در تمام وجودش در گرفته..
#نویسنده_خانم_زهرا_باقرزاده_تبلور
#پست۱۱۴
🌷#واژگونی
ماشین کنار پمپ بنزین نگه داشته بود ..
عطا با حرص پک های عمیقی به سیگار میکشید ..
محسن با یک پاکت از مغازه سوپر مارکت کنار پمپ بنزین بیرون امد
نزدیک عطا شد
_نیومدن هنوز ؟
عطا به داخل ماشین نگاه کرد که باراد غرق خواب تو پتو پیچیده شده ..
نه ای گفت
_حالت خوبه عطا ؟
عطا به محسن خیره شد
_تا حالا حالم به این خوبی نبوده و هیچوقت اینقدر نترسیده بودم ..
محسن پاکت داخل ماشین گذاشت
_ترس از چی؟
عطا نفسش با دود بیرون داد
_ترس اینکه پونزده سال زندگیم چه حیوونی بودم ..
محسن ابرو بالا انداخت
_بهتره از این بترسی که از الان به بعد قرار چجور آدمی باشی ؟
عطا دستش به رعشه افتاد فیتیله سیگار روی زمین انداخت
_همیشه فکر میکردم خیلی قدرتمندم ولی الان ...خیلی ذلیلم ..خیلی ..
محسن نگاهش از عطا به صحرا و عطی داد که از سرویس بهداشتی کنار پمپ بنزین میآمدن ..
دستشو صمیمانه روی کتف عطا زد
_سعی کن به گذشته فکر نکنی اگه بعد این درست کردی قدرتمندی ..
عطا بی حس و جون داخل ماشین نشست ..
خم شد بطری ابی رو از تو پاکت برداشت لاجرعه سر کشید ..
و تمام اون مسیر تا روستا رو دوباره ساکت بود فکر میکرد .
وقتی به روستا رسیدن عطی ذوق زده گفت
_وای اینجا خونه مادر و پدرمون بوده ..
عطا نگاهش به جای جای روستا چرخوند ولی هیچ چیز براش آشنا نبود ...
محسن به گلدسته های بلند فیروزه ای رنگ اشاره کرد
_فکر کنم امامزاده ای که عموتون میگفت همون جاست ..
محسن هر چه می روند تصویر امام زاده برای عطا پر رنگ تر میشد انگار یکی به قلبش چنگ زده بود .
ماشین توی جاده خاکی پایین امام زاده نگه داشت ..
عطا بی اختیار از ماشین پیاده شد نگاهش به در باز امام زاده بود
یک حوض ابی با فواره که در حال چرخش بود ..
چند بچه که داشتن همون حوالی بازی میکردن ..
عطا مثل آدم های مسخ شده نزدیک در امام زاده شد
چند نفر نماز جماعت میخوندن همون بیرون ایستاد زل زد به ضریح نقره ای ..
یکنفر صداش زد
_آقا بفرمایید تو ..
عطا فقط نگاهش به ضریح بود انگار همه چی مثل خواب یادش امد نگاه روشن پدرش ...دست های حنا بسته مادرش ..
_آقا ؟
محسن از پشت سرش گفت
_ببخشید ما دنبال قبر سید ابراهیم میگردیم ؟
مرد لبخندی زد
_ها حتما حاجت دارید ؟
محسن نگاهی به عطا کرد
مرد جلوتر راه افتاد
_این سید و پدرش گره از مشکلات خیلی روستایی هارو باز کردن ..
محسن به عطا نگاه کرد که انگار پاهایش داشت وزن سنگینی رو میکشید ..
وارد قبرستون پشت امام زاده شدن ..
عطا سخت نفس میکشید
مرد با دست قبری که دور تا دورش درخت بودرو نشون داد
_این قبر پدر اقا سید نور به قبرش بباره ..من که ازش چیزی یادم نمیاد ولی همیشه ذکر خوبیش بوده ..
بعد قبر دیگه ای کنار همون نشون داد
_این قبر پسرش سید ابراهیم چیزی از خوبی های پدر کم نداشت ..
عطا با گام های بلند خودش به قبر رسوند .
مرد لبخندی زد
_حاجت روا باشین ..
محسن لبخندی زد
مرد ادامه داد
_من خودم بچه ام نمیشد زنم متوسل میشد به این سید ها حالا هم پسر دارم رشید و با خدا زنم اسم پسرمون به اسم پسر گمشده سید ابراهیم عطا گذاشته ..
و بعد آهی کشید
_حاج اقا خیلی دنبالشون گشت ولی پیداشون نکرد ..
محسن نگاهی به عطا میکنه که روی دوزانو کنار قبر نشسته
_این سید عطاست !
مرد با چشای گرد شده به عطا نگاه میکنه ..یکدفعه جلو می آد
_ای وای ببخشید آقا ...بزارید دستتون ببوسم ...شما کجا بودی آقا ...شما چشم و چراغ ای روستای بودی ..امید مردم ای روستا ...
عطا چشم میبنده محکم موهاشو تو مشت میگیره
_من توی جهنم خودم بودم ...
#نویسنده_خانم_زهرا_باقرزاده_تبلور