#پست۱۰۳
🌷#واژگونی
***
عطی بچه رو بغل صحرا داد
صحرا لپ تپلی باراد رو بوسید.
عطی نگران گفت
_واقعا تصمیمت اینه؟
صحرا انگشتش رو روی صورت باراد کشید هومی از ته حلقش در امد
_عطا دوست داره صحرا ..اینکار رو نکن باهاش ..
صحرا لب گزید
_دوسم داره چون فکر میکنه داره از دستم میده ..عطا عاشق انحصار طلبی خودشه نه من ..دو روز دیگه وقتی هر روز منو دید و عشقبازی هاش رو توی تخت بامن کرد همه چی براش دور تکرار افتاد دوباره من میشم دختر مردی که همیشه نقشه انتقام اش رو میکشیده ...
عطی سکوت کرده بود میدونست تو این یک هفته هیچ کس نتونسته بود صحرا رو راضی کنه حتی طوبی خانم .
صحرا شیشه ی باراد رو توی دهنش داد
_میدونی عطا چقدر کینه ایه ..اون حتی از خدا هم بخاطر بدبختی هاش کینه گرفت .
صحرا با چشای خیس و با پربغض گفت:
_من چجوری بهش اعتماد کنم ؟
طوبی خانم سینی چای رو روی میز گذاشت و با اخم به عطی گفت:
_حالا چرا رفته داداگاه عدم تمکین گرفته من که بهش گفتم راضیش میکنم؟
صحرا پوف کلافه ای کشید و چشاشو چرخوند:
_مامان جان خیلی ناراحتی از این خونه میرم ؟
طوبی خانم براق شد:
_مثلا کجا ؟ حتما پیش اون بابای نامردت که معلوم نیست کدوم گوریه ...بری بشینی تو خونه ی اون زنیکه عفریته زیر بچه علیل اشو جمع کنی همینو میخوای؟؟ ..
بعد غرغر کنان گفت :
_فکر کرده باباش خیلی مرده ؟...بغل باز کنه بگه آره بیا دخترم ...اون کل زندگی مارو پای هوس بازی هاش سوزوند !
با عصبانیت راه رفته رو برگشت و گفت:
_میدونی از چی این پسره خوشم میاد ؟ ..مرد !..مرد! توعه نفهم نمیدونی وقتی یک مرد دوست داشته باشه یعنی چی !
صحرا باراد رو محکمتر به خودش چسبونده بود..
پیامکی روی گوشیش اومد که یک لبخند محو روی لب هاش نشوند وارد مخاطبین شد و روی اسم محمد مهدی معین زد صفحه باز شد مضمون پیامش یک بیت شعر عاشقانه بود و اون قلب قرمز رنگ استیکر ها رو لمس میکنه و قلب تپش وار توی صفحه تلگرام محمد مهدی معین پست میشه
#نویسنده_خانم_زهرا_باقرزاده_تبلور
صالحین تنها مسیر
#پست۱۰۳ 🌷#واژگونی *** عطی بچه رو بغل صحرا داد صحرا لپ تپلی باراد رو بوسید. عطی نگران گفت _واقعا
#پست۱۰۴
🌷# واژگونی
اون قلب قرمز رنگ استیکر ها رو لمس میکنه و قلب تپش وار توی صفحه تلگرام محمد مهدی معین پست میشه ...
عطی زیر چشمی گوشی صحرا رو نگاه میکنه .
وقتی تلفن طوبی خانم زنگ میخوره عطی پچ پچ وار میگه
_کارت اشتباه صحرا؟
صحرا کاملا متوجه میشه که عطی فهمیده
پوزخندی میزنه
_من یک زندگی با عشق میخوام ..یک ادم شبیه خودم .
عطی با چشاش به بچه تو بغل صحرا اشاره میکنه
_پس باراد چی ؟؟ حس مادران ات چی؟؟
صحرا نیش خندی میزنه
_تو حامله نمیشی بخاطر کودک همسری که داشتی و مرده زایی ...باراد با وجود تو کمبود من حس نمیکنه .
عطی با تاسف سر تکون داد
_خود تو چی؟
صحرا غمزده باراد به خودش چسبوند آهی کشید
_یکجوری باهاش کنار میام .
****
عطا همینطور که دراز کشیده بود رو کاناپه با عصبانیت تبلت روی میز انداخت و هدفون از گوشش در اورد .
شماره طوبی خانم گرفت
_بگین صحرا بیاد پایین !
طوبی خانم کلافه نفس گرفت
_فکر کردی من بگم میاد ؟
عطا با یک حرکت از روی کاناپه بلند شد عصبانی داد زد
_نیاد کل این ساختمون رو سرتون خراب میکنم !
صدای گمپ گمپ دویدن رو پله ها شنید در باز کرد
طوبی خانم با هول وارد شد
_عطا اینجوری کنی بدتره !
عطا با عصبانیت گفت دو هفته دندون رو جیگر گذاشتم قانونی عمل کردم سر عقل بیاد صدامو بالا نبردم سر عقل بیاد ...
طوبی خانم لب گزید
_باشه باشه راضیش میکنم !
ولی عطا با تمام قدرت داد زد
_صحرا بیا پایین !
صحرا بالای پله ها ایستاده بود دست هاش تو جیب هودی اش کرده بود پر اخم نگاهش میکرد
_من زیر دست تو نیستم که اینجوری سر من و خانواده ام هوار میکشی ..
عطی بچه به بغل پشت سرش پایین امد
_عطا شَر درست نکن ..با داد و فریاد که چیزی درست نمیشه !
عطا بی اعتنا به عطی گفت
_چی تو گوشیش دیدی؟
چشای عطی و صحرا گرد شد
صحرا بُهت زده گفت
_تو خونه من دوربین گذاشتی؟
عطا یک فریاد دیگه زد
_گفتم چی دیدی؟
طوبی خانم رو صورتش کوبید
_خدا مرگم بده !
عطی ساکت به صحرا خیره شده بود
صحرا ترسیده بود ولی سعی کرد بروز نده ..سرش بالا گرفت
_عطا من نمیخوامت ...تو هم دیگه تو زندگی من نیستی ..من خودم برای اینده ام تصمیم میگیرم ..
طوبی با حرص گفت
_ببر صداتو دختر نمیبینی عصبانیه ؟
صحرا نفس گرفت
_عطا همیشه عصبانی بوده تا حالا روی خوشش دیدین؟ ..تا حالا مهربونی هاش دیدین؟ ..عطا هر چی خودش بخواد میشه جزو منافعش بقیه برن به درک .
عطا پوزخندی زد و نزدیک امد رخ به رخ صحرا
_تو چقدر با من زندگی کردی که ادعا میکنی من روی خوش ندارم ؟
صحرا رو بر گردوند
عطا کمی مکث کرد و بعد باراد از بغل عطی بیرون کشید
ریموت ماشین زد
بازوی صحرا گرفت
صحرا سعی کرد مقاومت کنه
_کجا من میبری ؟
عطا با همون نیش خند و حرص گفت
_میریم تا روی خوشم بهت نشون بدم ...
#نویسنده_خانم_زهرا_باقرزاده_تبلور
#پست۱۰۵
🌷#واژگونی
یک ساعت بود که تو ترافیک برای خروج از شهر بودن
صحرا نق زد
_باراد هیچی پوشک و لباس نداره گرسنش هم هست ...من با یک لباس اوردی بیرون حتی روسری ندارم مجبورم کلاه هودی رو سر کنم ..
عطا بی اعتنا رانندگی میکرد
باراد شروع به گریه کرد
صحرا اون هی تکونش میداد
عطا تو لاین فرعی انداخت کنار داروخونه نگه داشت ..صحرا سریع تلفن اش از جیبش بیرون اورد کلی پیام داشت و تماس های بی پاسخ تو صفحه محمد مهدی معین رفت تند تند تایپ کرد "عطی و عطا فهمیدن یک چیزایی بیشعور تو خونه دوربین گذاشته بوده کلی داد و هوار زد الانم داره ما رو میبره ولی نمیدونم کجا ما حالمون خوبه رفته واسه باراد شیر بگیره"
گوشی رو دوباره تو جیبش گذاشت.
عطا با یک پلاستیک شیر خشک و شیشه و فلاسک اب جوش و پوشک سوار ماشین شد
هنوزم اخم داشت .
صحرا باراد که داشت گریه میکرد بغل عطا داد
تند تند خودش داشت شیشه شیر اماده میکرد همینطور که شیشه رو تکون میداد نگاهش به عطا افتاد که موهای روشن باراد میبوسید و میگفت
_اروم پسرم آروم ..
و هی سعی میکرد با جا سویچیش حواسش پرت کنه .
صحرا بغض کرد از دیدن این صحنه دستش دراز کرد
_بده بغل من .
وقتی شیشه رو تو دهن باراد گذاشت سعی کرد اشک هاش پس بزنه فقط آروم گفت
_تو حتی پدر بودن هم بلد نیستی ..
عطا نگاهی بهش کرد بی اعتنا ماشین روشن کرد
صحرا با حرص گفت
_الان مارو داری میبری ناکجا اباد اخه اگه پدر بودن بلد بودی میفهمیدی با بچه کوچیک بدون امکانات نباید به جاده بزنی ؟
عطا سکوت کرده بود
صحرا جرات بیشتری به خرج داد
_تو حتی شوهر خوبی هم نیستی ؟
عطا چپ چپ صحرا رو نگاه کرد
_...
....
#نویسنده_خانم_زهرا_باقرزاده_تبلور
#پست۱۰۶
🌷#واژگونی
شب از نیمه گذشته بود که به یک روستا رسیدن .
روستایی که درختانی بزرگ و پر از انار های نارس داشت .
عطا مقابل املاکی نگه داشت
صحرا بُهت زده گفت
_اینجا کجاست ؟
عطا کتش رو تن کرد
_اینجا روستایی هست که من بزرگ شدم ...بشین کلید بگیرم میام .
وقتی عطا پیاده شد صحرا سریع وارد صفحه معین شد
_ما حالمون خوبه ما رو اورده یک روستایی که میگه توش بزرگ شدم .
صحرا وقتی عطا رو خوش و بش گویان با یک مرد دید که همراه یک پسر بچه نزدیک شد فورا گوشی رو توی جیبش گذاشت
مرد روستایی نزدیک ماشین شد
_سلام خانم من لطف علی هستم.
صحرا کلاه هودی رو پایین تر کشید
_سلام .
لطف علی سر به زیر انداخت
_من به سید عطا میگم بیاین منزل ما تعارف میکنه ...
صحرا یک خیلی ممنونی از ته حلقش در امد
عطا سوار ماشین شد استارت زد پسر بچه عقب نشست
_ممنون .
و راه افتاد ..پسر بچه که از نشستن تو ماشین کیفور بود گفت
_اقا برین جلوتر توی اون کوچه بپیچید ..
عطا آروم رانندگی میکرد
_کلاس چندمی؟
پسر دماغش رو بالا کشید
_کلاس هفتم ..
بعد دستشو به علامت اشاره بالا اورد
_همین جاست ..
صحرا به خونه باغی نگاه کرد
عطا و پسر بچه پیاده شدن .
عطا در رو باز کرد
صحرا بچه به بغل پیاده شد ..
پسره جلوتر راه افتاد و درها رو باز و برق هارو روشن میکرد، یک خونه داخل یک باغ انار بود هوای سرد پاییز سوز وحشتناکی داشت .
صحرا بچه رو محکمتر به خودش چسبوند
_اینجا یخ میزنیم از سرما !
عطا سعی کرد بخاری رو روشن کنه
_اقا قلق داره !
پسر بچه خودش بخاری رو روشن کرد.
صحرا نگاهی به دور تا دور خونه کرد یک دست مبل و یک تخت دو نفره و یک آشپزخونه ی کوچیک داشت.
عطا بلند شد
_من میرم این بچه رو برسونم یک چیزهایی هم بخرم میام ..
صحرا بی اعتنا بچه بغل کنار بخاری کز کرده بود...
#نویسنده_خانم_زهرا_باقرزاده_تبلور
صالحین تنها مسیر
#ادامه_پست۱۰۶ عطا که رفت، صحرا نگاهی به گوشیش کرد، کلی پیام و تماس بی پاسخ داشت، میخواست بره تو صف
#پست۱۰۷
🌷#واژگونی
***
عطا ماشین داخل خونه باغ اورد پاکت های خرید رو توی خونه گذاشت دید صحرا بچه رو محکم بغل کرده و کنار بخاری خوابیده ...
پتو رو از روی تخت برداشت روی اون ها کشید.
کتری رو روی گاز گذاشت نگاهش به گوشی صحرا افتاد که پیام امد ..
گوشی رو برداشت تو صفحه تلگرام رفت که دید از صفحه محمد مهدی معین پیام داره پوزخندی زد شماره اش رو گرفت سویشرتی از توی پاکت در اورد تن کشید به طرف باغ رفت .
صدای محسن تو گوشی پیچید
_الو چی شده عمو جون ..
_واقعا من چی فرض کردی محسن ؟
نفس کلافه محسن پیچید :
_صحرا حالش خوبه؟
عطا سیگاری روشن کرد و کام گرفت :
_آره خوبه ! خوابیدن ..
محسن نوچی کرد
_نقشه صحرا بود میخواست تحریکت کنه !
عطا بلند خندید
_تو چرا اخه مرد ..خیر سرت چهار کلاس سواد داری و سنی ازت گذشته چرا دل به بچه بازی هاش دادی؟
محسن سکوت کرد و عطا ادامه داد
_من زن مو میشناسم حتی بهتر از تو که عموش هستی اون دختری نیست که اهل خیانت باشه، اون از دل هر شرایط بدی میخواد بهترین اتفاق رو بوجود بیاره ..
آه اش با دود بیرون داد
_من بهش خیلی بد کردم خودش هم میدونه که پشیمونم ولی نمیخواد من یادم بره که چی بهش گذشته !
محسن سکوت شکست
__نمیدونم واقعا تصمیمش چیه؟؟ .
عطا پوزخندی زد
_اگر با من نبودش هیچ میلی چرا بشکست ظرف من لیلی ..نگران نباش
#نویسنده_خانم_زهرا_باقرزاده_تبلور
#پست۱۰۸
🌷#واژگونی
عطا پیشونیش رو با دو انگشت فشار میداد
_صبح میام حرف میزنیم ..
لطف علی دوباره تعارف کرد
_منیر خیلی اصرار میکنه بیاین اینجا .
عطا که انگار تمام فکرش یک جای دیگه بود به خیلی ممنون بسنده و تلفن رو قطع کرد.... .
صدای نق نق باراد نگاه صحرا رو از عطا گرفت... .
صدای لطف علی که گفته بود "مرده که ادعا میکرد عموتونه، مرتب در ذهن صحرا تکرار میشد. .."
صحرا حس کرد لباس باراد خیس شده و ناگهان آه از نهادش بلند شد ..
_تمام لباس هاش رو خیس کرده .
عطا از فکر بیرون اومد و نزدیکش شد....
_خوب عوض کن ..
صحرا نوچی کرد.....
_میترسم سرما بخوره !
عطا به بخاری که تا آخرین حد شعله ش زیاد بود نگاهی کرد ...
_تو برو لباس هاش اماده کن من درستش میکنم ..
صحرا تند تند چند تکه لباس از توی پاکت برداشت... ..
عطا پتو رو روی سر خودش گرفت و دست هاش رو به حالت باز قرار داد....
_بیا زیر پتو لباس عوض کن ..
صحرا هم با گریه های بی امان باراد لباس هاش رو عوض و کاملا بدنش رو تمیز کرد... ..
صحرا قربون صدقه صورت سرخ از گریه باراد میشد .
عطا یاد مادرش افتاد صدای جیغ های عطی وقتی که به دنیا امد ..
چرا از مادرش فقط همین یادش مونده و یک صورت مهربون با چشم های آبی ..
_عطا بگیرش !
عطا گیج به صحرا نگاه کرد....
صحرا باراد رو مقابل عطا گرفت....
_خوبی؟؟؟؟ چند بار صدات زدم ...یکدقیقه بگیرش شیرش رو اماده کنم .
عطا بارادو بغل گرفت و بهش خیره شد با خودش گفت شاید حق با صحراست من پدر بدی هستم ...هیچ وقت پدرش یادش نمیومد، گاهی خواب مادرش رو میدید ولی پدرش رو نه ..
عطا سرش رو روی متکا گذاشت ...
_به نظرت باراد پنج سالش بشه چیزی از خاطرات من و تو یادش میاد..
صحرا که شیشه رو تکون میداد با چشای گرد به عطا نگاه کرد....
عطا دوباره به باراد نگاه کرد....
_من چرا چیزی یادم نمیاد ...؟
صحرا باراد رو بغل گرفت و کنار عطا دراز کشید....
_مگه میشه ..من خیلی چیزها یادمه ..به زور مهدکودک میرفتم ...دعواهای مامان و بابام ...یادمه یکدفعه عمو نبود پشت در موندم مامانم دانشگاه بود و عین خیالش نبود .
عطا با خنده روی نوک دماغ صحرا زد....
_ذهن نیست که، دفترچه خاطراته پس فقط مصلحتی منو یادت نمیومد ..
صحرا پشت چشمی نازک کرد...
_بازی خوبی بود ولی دستم برات رو شد ..ولی عطا اولش واقعا هیچی یادم نبود همه چی برام گنگ و گیج بود به هرچی فکر میکردم برام اشنا بود ولی دقیقش یادم نبود ..
بعد آهی کشید
_باراد رو که بغل میکردم حس عجیبی داشتم بهش ولی ..
عطا بغلش کرد:
_میدونم عزیزم خیلی سخت بوده!
صحرا با وجود حس امنیت و گرما ته دلش قرص شد و تا ادامه بده و احساساتی رو به زبون بیاره که خودش هم ازشون میترسیده .
_وقتی مریض بودم از همه چی میترسیدم ..از سینه هام شیر میومد ولی انگار عقلم قد نمیداد بخاطر چیه حتی وقتی مامانم منو حمام میبرد جای بخیه هارو بهش گفتم گفت بخاطر اینکه عملت کردن .اصلا نپرسیدم انگار تو برهوتی بودم که هیچی برات مهم نیست و انگار دلت میخواد یکی دستت رو بگیره و از این برهوت بیرونت بکشه، تا همه چی یادت بیاد ..
عطا محکمتر صحرا رو بغل کرد و گفت منم الان تو برهوتم ..
صحرا به طرف عطا برگشت با حالت ترحم لباش رو غنچه کرد و چشاش پر از اشک شد
_الهی بمیرم ..چه بد.. تو اصلا مامان و بابات رو ندیدی !
عطا به صحرا خیره شد قلبش محکمتر می کوبید حس اینکه غیر خودش و عطی یک نفر دیگه داره برای بدبختیش غصه میخوره و درکش میکنه انگار تمام دنیا داشتن میفهمیدنش ..
لبخندی رو لبش نشست هیچ وقت گذشته ی اون حتی واسه ترانه هم مهم نبود
صحرا دوباره غصه وار گفت
_تو خیلی سختی کشیدی ..خدا مواظبت هست .
ایندفعه عطا با اوردن اسم خدا از زبون صحرا لبخندی زد و اونو محکمتر به خودش چسبوند
_اره خدا مواظبم بوده که تو و باراد رو بهم داده ..
صحرا بینیش چین داد
_نخیر هم از این خبرا نیست من صبح اول وقت میرم خونه مون ..
عطا از خستگی پلک هاش سنگین شد پتو رو بیشتر روی خودشون کشید .
*
عطا تو ماشین نشسته بود به خط کج و کوله لطف علی خیره شده بود که توی یک تکه برگه اعدادی رو نوشته بود. ردیف اعداد، رعشه به تن عطا انداخته بود .
تلفن اش زنگ خورد
عطا با دیدن اسم سعید کلافه تماس پاسخ داد
_کجا رفتی تو عطا ؟
عطا استارت زد
_چی شده باز ؟
سعید خوشحال گفت
_یک خبر خوب مناقصه دبی رو بردیم ..باید خودت بیای پای قرار رو داد
عطا اخم کرد
_الان گیرم نمیتونم ..
سعید عصبانی گفت
_یعنی چی چند ماهه که کار و زندگی تو ول کردی !
عطا بی حوصله فرمونو پیچید
#نویسنده_خانم_زهرا_باقرزاده_تبلور
#پست۱۰۹
🌷#واژگونی
_دفتر پاسخگویی به احکام شرعی بفرمایید ...
عطا مات شد تلفن رو قطع کرد و دوباره گرفت
_دفتر پاسخگویی به احکام شرعی در خدمتم ...
عطا نفس گرفت با خودش فکر کرد حتما عموش کارمند اونجاست
_من با اقای طباطبایی کار داشتم !
مرد خیلی سرد گفت
_هر سئوالی باشه ما طبق احکام پاسخگو هستیم !
عطا کلافه گفت
_نه نه من سئوالی ندارم با شخص خود اقای طباطبایی کار دارم .
مرد مکث کرد و دوباره ادامه داد
_حاج اقا خودشون مستقیم پاسخگو نیستن اگه میخواین حضوری ببینیدشون بهتون وقت میدم دو روز دیگه از نجف میان ..
تن عطا لرزید سعی کرد صداش نلرزه
_اقای طباطبایی چکاره اند اونجا .
مرد گلویی صاف کرد
_اقا شما به دفتر ایشون تماس گرفتید بعد نمی دونید که ایشون جزو علما هستن...
عرق از تیره پشتش راه گرفت و تلفن بدون خداحافظی قطع کرد .
از ماشین پیاده شد .
مثل آدم آهنی ها شده بود انگار تمام افکار با سرعت در ذهنش رژه میرفت الان خودش چی معرفی میکرد .
در رو باز کرد صحرا باراد رو بغل کرده بود و روی تاب آهنی تو افتاب تاب سواری میکرد به صحرا خیره شد
صحرا براش دست تکون داد
_عطا باراد دندون در اورده بیا ببین ..
عطا به طرفشون رفت .
صحرا بلند شد و با ذوق گفت
_به مامان زنگ زدم براش آش دندونی درست کنه ..
وقتی قیافه عطا رو دید لبخند رو لبش ماسید
_چی شده عطا ؟
عطا رو پله های سرد نشست
صحرا هول و دستپاچه گفت
_پاشو ..اینجا یخ میزنی بریم داخل....
و دست زیر بازوی عطا انداخت .
عطا گیج بلند شد وارد خونه شدن .
صحرا سریع یک لیوان اب از یخچال بیرون اورد یک مشت قند توش ریخت به طرف عطا رفت
_چی شده عطا ؟
عطا ناباور سر تکون داد
_تمام این مدت که عموم دنبالم میگشته فکر میکردم مثل بابام یک رعیت کشاورز یا عمله بنا بوده باشه ..من بابامو ندیدم ولی سیدآقا بهم گفته که بابات کشاورز بود و زمستون ها گچ کاری میکرد ..
صحرا قاشق رو توی لیوان میچرخوند .
عطا لب گزید
_این چه بازیه خدا ...با خودم میگفتم عموم حتما ببینه من به جایی رسیدم بهم افتخار میکنه تازه زیر بال و پر اونا رو هم میگیرم ...فکر میکردم اون یک ادم بدبخت بی پول مثل عطای گذشته هستش ولی ..
صحرا دستش ثابت موند به عطا خیره شده بود .
عطا دست رو صورتش کشید
_عموی من یک آیت الله معروفه که یک پاش نجفه یک پاش اینجا ..
صحرا چشاش گرد شد
_دیدیش ؟گفتی برادرزاده اشی؟
عطا پوزخند زد
_فکر کن یک پیرمرد با اون همه دبدبه و کبکبه خدا شناسی و ایت الهی منو توی کت و شلوار و کروات ببینه ...اون یک پاش نجف واسه آدم سازی خلق رو برگشته به خدا من یک پام دبی واسه گرفتن مناقصه ساخت کازینو واسه همون از خدا برگشته ها ...چی مون شبیه هم هست بنظرت ؟
صحرا اخم کرد
_خوبه ...خوبه میخوای تا آخر عمرت بهش چیزی نگی ؟
عطا نوچی کرد
_میشه به نظرت؟ ..من و عطی حقمونه بدونیم بابامون کی بوده ..
صحرا آهی کشید
_تو حتی فامیلتم عوض کردی ؟ دلم میخواست باراد طباطبایی باشه تا زرنگار !
عطا چپ چپ نگاش کرد
_از همه زندگی گذشته خودم متنفر بودم
دست به سرش گرفت
_باید زنگ بزنم عطی بیاد ...
#نویسنده_خانم_زهرا_باقرزاده_تبلور
#پست۱۱۰
🌷#واژگونی
***
محسن باراد رو توی بغلش تکون داد و چشم از پنجره گرفت، پشت پنجره عطا در حال صحبت با عطی بود.
و آهسته به صحرا گفت:
_واقعا عموشون ایت الله هستش ؟
صحرا همینطور که برنج دم میکرد شونه ای بالا انداخت
_عطا که اینجوری میگه !
و چند فنجون چای ریخت
_مامان رفت اراک ؟
محسن روی صندلی اشپزخونه نشست
_آره رفتش!
صحرا مردد گفت
_از بابا خبری نداری؟
محسن سر تکون داد
_فعلا افتاده رو دور لج لجبازی از اون دختره هم جدا شده ..
صحرا نگران گفت
_الان کجاست پس ؟
محسن آهی کشید
_یک خونه نزدیک کارگاه اجاره کرده ...از بچه های کارگاه شنیدم که با یکی از کارگر های خانم صیغه کرده .
صحرا هینی کشید و جلوی دهنش رو گرفت .
_مامان نفهمه !
محسن کلافه سر تکون داد و بلند شد
از پشت پنجره داد زد
_بیاین تو یخ زدین از سرما .
عطا نگاهی به محسن کرد و پک آخر رو به سیگارش زد .
عطی هنوز به درخت انار زل زده بود و نوک بینیش قرمز بود از سرما و اشک .
_عطی بهترین راهش اینه که تو بری ببینیش ؟
عطی سر تکون داد
_من برم که چی بشه ؟
عطا ته سیگارش رو انداخت
_اخه من برم که عمق فاجعه است طرف ببینه یک عمر دنبال برادرزاده ای می گشته که الان آبروش رو تهدید میکنه که بدبختیم .
عطی فین فین کرد
_اونا اصلا نمیدونن من وجود دارم ...اونا دنبال تو امدن ..
عطا کلافه به آسمون نگاه کرد
عطی بلند شد
_ولی دوست دارم بدونم مامان و بابامون کی بودن، یادته اقا سید همیشه به بچه ها که مسخرمون میکردن میگفت همه شما آرزوتونه جای اینا باشید .
عطا پوزخندی زد
_ولی هیچ وقت نگفت ..کاش حداقل یک نشونی میداد!
عطی شالش رو محکمتر دور خودش پیچید و گفت :
_اجل مهلتش نداد ...وگرنه میگفت .
عطا به طرف در ورودی رفت
_بیا بریم داخل خونه که سرما میخوری ..
عطی نگاهش کرد
_کاش نمی اومدی این روستا ..من دارم دیوونه میشم عطا ..انگاری تمام این کوچه ها بهترین و بدترین خاطرات منو توی گوشم جیغ میکشن .
عطا کلافه چنگ به موهاش زد
_میگم همین فردا محسن ببرتون ..
عطا وارد خونه شد باراد دستاش رو باز کرد تا بغلش بره .
عطا باراد رو بغل کرد و بوسید به طرف اشپزخونه رفت .
صحرا نگاهی به عطی کرد و پچ پچ وار گفت :
_عطی جون گریه کرده ؟
عطا پوف کلافه ای کشید
_اینجا رو دوست نداره !
صحرا چونش لرزید
_الهی بمیرم چقدر درد کشیده .
عطا از درد و خشم چشم رو هم گذاشت
_به محسن میگم فردا شماها رو ببره !
صحرا چشاشو گرد کرد
_من نمیام !
#نویسنده_خانم_زهرا_باقرزاده_تبلور
#پست۱۱۱
🌷#واژگونی
***
صحرا شیشه باراد رو توی دهنش داده بود که تو خواب داشت شیر میخورد .
عطی به طرفش چرخید
_بده من شیشه رو بخواب ..
صحرا نفس گرفت
_خوابم نمیبره ..
عطی نگاهی به محسن کرد که پتو رو دور خودش پیچیده بود کنار بخاری خوابیده بود .
صحرا نگران گفت
_چرا عطا نمیاد تو یخ زد بیرون !
عطی نگاهش کرد و لبش یک وری بالا رفت
_نگرانشی؟
صحرا اخم کرد
_الان جاش نیست ...شرایط فرق کرده ..
عطی خنده بی صدایی کرد
_دوسش داری؟
صحرا شیشه تموم شده ی باراد رو از دهنش در آورد و کنار تخت گذاشت
عطی با همون لبخند تکرار کرد
_اگه دوسش نداشتی حاضر نمیشدی بچه اش رو نگه داری ..اصلا ازش بچه دار نمیشدی ..
صحرا نگاهش نکرد روی تخت چهار زانو نشست به پنجره خیره شد شاید تا اخر عمرش اون اتفاق که بین خودش و عطا افتاده بود مثل راز براش محفوظ باشه ..
عطی هم متقابلا روی تخت نشست زانو هاش رو بغل گرفت با لبخند نگاهش کرد
_عطا مثل یک شیر درنده و زخمی بود ولی تو رامش کردی ...اوه کی فکر میکرد عطا شیک بشینه نهار زرشک پلو با مرغ بخوره ..کی فکر میکرد عطا از کار و بیزینس بزنه بیاد ور دل خانمش که نازش رو بخره؟؟ ..
صحرا چپ چپ نگاش کرد دهنش رو کج کرد
_چقدرم عطا بلده ناز بخره!
عطی شونه بالا انداخت
_تو جنس ناز کشیدن هاش رو میدونی بدجوری هم به دلت نشسته ..
صحرا پشت چشم نازک کرد
عطی نگاهش کرد
_دوسش داری؟
صحرا نفس گرفت صدای اهومی از ته حلقش بیرون امد
عطی دستشو گرفت
_ از دوست داشتن عطا نترسی ...اون ادمی نیست که چهار شب بری روی تختش و دلشو بزنه ..اون دنبال آرامش و خانواده است، اون خیلی زخم خورده.
صحرا نگاهی به پنجره کرد
_من وقتی واسه اولین بار دیدمش یک حالی شدم انگار هزار سال بود میشناختمش ...حتی وقتی منو دزدید تا انتقام بگیره انگار یک ریسمان هر چند پوسیده بود تا از زندگی سگی که داشتم خلاص بشم ...
عطی مهربون گفت
_ولی تو ریسمان محکم زندگی عطا شدی اونو از زندگی سگیش نجات دادی !
با سر به پنجره اشاره کرد
_برو صداش کن بیاد الان بهت احتیاج داره !
صحرا هودی اش رو روی تیشرت اش تن کرد و به طرف حیاط رفت
عطا روی تاب نشسته بود دستاش رو از سرما زیر بغلش داده بود و غرق فکر بود .
_یخ زدی بیا تو حداقل ..
عطا با اخم صحرا رو نگاه کرد
_چرا بیداری تو ...
صحرا کنار عطا رو تاب نشست
_خوابم نمیبره ..یعنی عطی هم بیداره ..
عطا دستش رو دور شونه صحرا محکم حلقه کرد .
_فکر میکنی فردا چی میشه!
صحرا شونه بالا انداخت
_هرچی بشه تو بابای بارادی ...داداش عطی جونی ..
عطا چپ چپ نگاش کرد
_و شوهر تو !
صحرا خودش بیشتر تو بغل عطا جمع کرد
_من میترسم !
عطا اخم کرد
_اینده ترس نداره چیزی که بخواد پیش بیاد ..پیش میاد!
صحرا نوچی کرد و چونه اش رو بالا انداخت :
_از تو میترسم !
عطا ابروهاش بالا پرید
_من ترس دارم ...الان که کُرک و پری برامون نمونده ..
صحرا سرش رو روی شونه عطا گذاشت
_کینه هات منو میترسونه ...
عطا سکوت کرد و صحرا ادامه داد
_بابامو ببخش ...ترانه رو ببخش ..اونا بیشتر به خودشون بد کردن
عطا نفس گرفت
_از وقتی برام مهم نیستن یعنی بخشیدمشون !
صحرا با اشک به عطا خیره شد
_تو دوست داری خدا تو رو اینجوری ببخشه ؟...درست و حسابی ببخش .
عطا کلافه پوفی کشید
_میگی چکار کنم؟
صحرا نفس گرفت
_ادم هایی رو که ازشون کینه داری ببخش به آدمهای زیر دستت ظلم نکن .
به طرف عطا برگشت رخ به رخ
_عطا من نمیخوام بچه مون با نون حروم بزرگ بشه ...
عطا نفس گرفت از درد های وحشتناک سرشو تو دست گرفت خم کرد
صحرا دلش سوخت اونو تو آغوشش گرفت
_من تا اخر آخرش باهاتم عطا باهم همه چی رو میسازیم جوری که خدا راضی باشه نه خلق خدا ...باور کن تو هم به آرامش میرسی ..
عطا گردنش رو کج کرد و نیم رخ به طرف صحرا متمایل شد
_حس میکنم دوباره به دنیا امدم به عطای قبلی شک دارم ...
صحرا بازوش رو محکمتر گرفت
_تو بابای خوبی برای باراد هستی ...من حرفمو پس میگیرم هر کسی اسم تو روش باشه تا آخر عمرش زیر چتر حمایت تو هستش ...این ته خوشبختیه هم برای من هم برای باراد .
عطا صاف نشست با لبخند یکوری نگاهش کرد
_تو امشب یک چیزیت میشه ها !
صحرا بلند خندید
عطا بلند شد
_من آدم بده قصه ام به من نمیاد خوب بودن ...
صحرا چشاشو تو حدقه چرخوند سر به آسمون بلند کرد
_وای خدا دوساعت یاسین تو گوش خر خوندم ...
عطا قهقه زد
_دختره سرتق زبون دراز...تو چجوری شدی همه زندگیم؟؟؟
#نویسنده_خانم_زهرا_باقرزاده_تبلور
#پست۱۱۲
🌷#واژگونی
***
هر چهار نفر روی صندلی های چرمی اتاق انتظار نشسته بودن مرد جوانی با ریش بلند و یقه بسته پشت میزی نشسته بود ..
باراد نق نق می کرد صحرا بلند شد و بچه رو راه میبرد .
عطا از استرس هی پاشو تکون میداد .
مرد جوان گفت :
_اگه میخواین بچه رو بخوابونید اتاق بغل نمازخونه است وخالی !
صحرا نگاهی به عطا کرد که اصلا حواسش نبود محسن بلند شد
_بیا عمو جون ..
باراد یکدفعه نق نق هاش تبدیل به جیغ شد
عطا نوچی کرد و بلند شد
_چی شده ؟
عطی سریع شیشه باراد رو اماده کرد
صحرا هی بچه رو تکون میداد
_نمیدونم چشه ..
محسن جغجغه رو پشت سرش تکون داد
عطی هول زده گفت
_زشته اینجا ببریمش بیرون ..
_چی شده باباجان !
همه به طرف صدا برگشتن ...عطا مات شده به پیر مرد مقابلش نگاه کرد که صورت سفید با محاسن بلند سفید داشت یک ردای بلند تنش بود چشم های روشن شبیه خودش داشت و یک لبخند آرامش بخش روی لبهاش بود .
نزدیک صحرا امد و دستش رو طرف باراد دراز کرد :
_چه پسر قند عسلی ..
باراد هم که گریه اش بند امده بود دست هاشو طرفش دراز کرد
پیر مرد باراد رو بغل گرفت
_چی شده بابا جان ...
صحرا به عطا خیره شد که محو اون پیر مرد شده بود .
رو به مرد جوان کرد
_آقا مرتضی میگفتین مهمان دارم من نمازمو کوتاه میکردم ..اونم مهمان به این عزیزی ..
مرد جوان لبخندی زد ببخشیدی گفت
پیر مرد به طرف اتاق اشاره کرد
_بفرمایید داخل !
محسن اولین نفر بود که به خودش اومد و وارد اتاق شد .
اتاق دارای پنجره هایی بزرگ و یک نور گیر بود،
گوشه ی اتاق یک سجاده، قرآن و یک دست مبل ساده بود .
باراد هنوز بغل پیرمرد بود
_من در خدمتم !
عطی از استرس دست صحرا رو گرفت .
عطا کنار پنجره ایستاده بود و به بیرون خیره شده بود
محسن گلویی صاف کرد
_ببخشید مزاحم وقتتون شدیم !
پیرمرد با تسبیح دانه سبزش با باراد بازی میکرد لبخندی زد
_شما رحمتید ..
مکث کرد و ادامه داد
_حتما برای اقامه سنت عقیقه این شیرین پسرمون امدین !
عطا به طرف پیر مرد برگشت
_شما چند سال پیش تو روستا دنبال برادر زاده تون بودید؟
پیر مرد خنده از لبش رفت مات چهره عطا شد
دستش به رعشه افتاد
_تو یادگار برادرمی ...سید عطا .
عطا لبش یک وری بالا رفت
_من و خواهرم عطی که وقتی مادرم بدنیا اوردش سر زا رفت .
نگاه پیرمرد به صورت صحرا و عطی بود که روی عطی نشست
_یا خدا ..شما ها چقدر شبیه پدر خدابیامرزتون هستین ..
عطی با اشک نگاهش کرد
_من عطی ام و همسرم
دستش طرف محسن گرفت
پیر مرد سر تکون داد
_وای وای خدا پناه میبرم به تو چرا اینقدر غافل بودم از شماها ..
و بعد باراد رو بوسید
و رو به عطا کرد
_پس این شیرین پسر نوه برادرم منه؟؟ ..
عطا چنگی به موهاش زد
پیر مرد به صحرا نگاه کرد
_میدونستی همسرت نظر کرده است بابا جان ...
صحرا به عطا خیره شد
#نویسنده_خانم_زهرا_باقرزاده_تبلور
#پست۱۱۳
🌷#واژگونی
_میدونستی که همسرت نظر کرده است بابا جان ..
صحرا به عطا خیره شد .
عطا لب گزید
_میشه از پدرم بگید !
پیر مرد لبخندی زد
_ما دوتا برادر بودیم که پدرمون عالم روحانی بود الانم مقبره اش شده محل حاجت روستا ...برادرم پسر ارشد بود زنش هم سیده خانم بود که در حجب و حیا زبان زد بود و پدرش مرد زحمت کشی بود برادر من بعد بیست سال زندگی بچه اش نمیشه خواب میبینه پیاده رفتن زیارت اقا بهشون انگشتر عقیقی داده همون فرداش عزم سفر میکنن وقتی از سفر میان سیده خانم مادرتون شمارو آبستن بودن ...شما هم در روز ولادت همون آقا به دنیا امدین ...چه شب پر برکتی بود اون شب بعد از مدتها خدا بارون رحمتش رو نازل کرده بود ...
عطا با چشای گرد و وحشت زده به پیرمرد خیره شده بود .
تو وقتی زبون باز کردی پدر خدابیامرزت بهت قرآن یاد داد ولی عمرش به دنیا نبود یک روز خبر تصادفش رو اوردن مادرت خیلی غصه اش گرفته بود گفتیم بره روستا پیش ایل و تبارش شاید حالش بهتر بشه ولی وقتی رفتیم پی اش گفتن اصلا اینجا نیامده خیلی دنبالتون گشتم ...ولی قسمت نبود که پیداتون کنم منم پسرم مبتلا به مریضی لاعلاجی شده بود درگیر اون شدم و در پیدا کردن تون کم کاری کردم، بعد ده سال پرس جو از این روستا به اون روستا رفتن فهمیدم توی یک روستای دور افتاده پیش سید اقا خادم مسجد زندگی میکردین که وقتی مُرد شما ها امدین شهر ...من سر قبر سیده خانم مادرتون رفتم ازش حلالیت خواستم
مرد غم زده نوچ نوچی کرد
_سی سال خیلی دنبالتون گشتم ..
پیرمرد باراد رو بوسید و بغل صحرا داد و دست روی شونه عطی گذاشت که داشت گریه میکرد
_خدا منو ببخشه ..باباجان من اصلا نمیدونستم برادرم یک دختر دست گلی مثل تو داره کاش عمرش قد میداد بچه هاش رو میدید ..
عطا وارفته روی صندلی نشست ..
پیرمرد نگاهی به عطا کرد...
_حلالم کنید باباجان ..
عطا حس میکرد دهنش خشک شده ..
_من میخوام برم قبر پدرمو پیدا کنم .
پیرمرد لبخندی میزنه
_حتما باباجان ...حتما
عطا بعد خداحافظی زودتر از بقیه پایین آمد، حال عجیبی داشت دستاش میلرزید سیگاری در آورد ولی لرزش دستاش اینقدر زیاد بود که نمیتونست فندک رو بزنه کلافه سیگار رو توی جوی آب پرت کرد ..
صحرا نگران نزدیکش رفت...
_عطا حالت خوبه؟؟ ..
چشم های روشن عطا لبریز اشک بود ولی فقط نگاهش میکرد....
_من کی بودم الان چه حیوونی شدم ..
صحرا لب میگزید ..
محسن دست روی شونه عطا گذاشت...
_سویچ رو بده من رانندگی میکنم ..
عطا ریموت ماشین رو بهش داد خودش در عقب رو باز کرد و مثل مسخ شده ها سوار ماشین شد ..صحرا کنارش نشست ..
عطی فین فین میکرد و به عقب برگشت و به صورت رنگ پریده عطا خیره شد...
_دیدی سید آقا راست میگفت عطا ..!
عطا فقط بی حرف به روبه رو زل زده بود ..انگار تمام مسیر در حال مرور خاطراتش از بچگی تا الان بود همه اون روزها وقتی بچه بود حافظ قران شد و جایزه برد وقتی خونه سید آقا زندگی میکرد وقتی سید آقا مُرد وقتی عطی رو بردن خونه یاری و اون چقدر ضجه زد و به در و دیوار کوبید چقدر کتک خورد وقتی یاری مُرد و با عطی فرار کردن حتی بچه سیاه و کبود عطی رو که مامان زری از شکم عطی بیرون کشید...
بعد تو اون تعمیرگاه از صبح تا شب عرق ریخت عاشق ترانه شد و با بدبختی عقدش کرد و بعد اون تصادف و طلاق غیابی ترانه و دقیقا از وقتی یاد گرفت چجوری واسه خواسته هاش بجنگه و راه دور زدن رو یاد گرفت تاالان ...همه تو ذهنش رژه میرفت
و بیشتر از همه چیزی که اذیتش میکرد چقدر ادم های نزدیکش رو بخاطر خدا مسخره کرده بود اوج حماقتش این بود که هیچ وقت هیچکس حق نداشت اسم خدا رو جلوش ببره. ..
سرش تیر کشید وقتی نفسش آه مانند بیرون امد اسم خدا هم باهاش زمزمه میشد .
صحرا به نیم رخ عطا خیره شده بود میدونست در ظاهر آروم این ادم یک جنگ تمام عیار در تمام وجودش در گرفته..
#نویسنده_خانم_زهرا_باقرزاده_تبلور
#پست۱۱۴
🌷#واژگونی
ماشین کنار پمپ بنزین نگه داشته بود ..
عطا با حرص پک های عمیقی به سیگار میکشید ..
محسن با یک پاکت از مغازه سوپر مارکت کنار پمپ بنزین بیرون امد
نزدیک عطا شد
_نیومدن هنوز ؟
عطا به داخل ماشین نگاه کرد که باراد غرق خواب تو پتو پیچیده شده ..
نه ای گفت
_حالت خوبه عطا ؟
عطا به محسن خیره شد
_تا حالا حالم به این خوبی نبوده و هیچوقت اینقدر نترسیده بودم ..
محسن پاکت داخل ماشین گذاشت
_ترس از چی؟
عطا نفسش با دود بیرون داد
_ترس اینکه پونزده سال زندگیم چه حیوونی بودم ..
محسن ابرو بالا انداخت
_بهتره از این بترسی که از الان به بعد قرار چجور آدمی باشی ؟
عطا دستش به رعشه افتاد فیتیله سیگار روی زمین انداخت
_همیشه فکر میکردم خیلی قدرتمندم ولی الان ...خیلی ذلیلم ..خیلی ..
محسن نگاهش از عطا به صحرا و عطی داد که از سرویس بهداشتی کنار پمپ بنزین میآمدن ..
دستشو صمیمانه روی کتف عطا زد
_سعی کن به گذشته فکر نکنی اگه بعد این درست کردی قدرتمندی ..
عطا بی حس و جون داخل ماشین نشست ..
خم شد بطری ابی رو از تو پاکت برداشت لاجرعه سر کشید ..
و تمام اون مسیر تا روستا رو دوباره ساکت بود فکر میکرد .
وقتی به روستا رسیدن عطی ذوق زده گفت
_وای اینجا خونه مادر و پدرمون بوده ..
عطا نگاهش به جای جای روستا چرخوند ولی هیچ چیز براش آشنا نبود ...
محسن به گلدسته های بلند فیروزه ای رنگ اشاره کرد
_فکر کنم امامزاده ای که عموتون میگفت همون جاست ..
محسن هر چه می روند تصویر امام زاده برای عطا پر رنگ تر میشد انگار یکی به قلبش چنگ زده بود .
ماشین توی جاده خاکی پایین امام زاده نگه داشت ..
عطا بی اختیار از ماشین پیاده شد نگاهش به در باز امام زاده بود
یک حوض ابی با فواره که در حال چرخش بود ..
چند بچه که داشتن همون حوالی بازی میکردن ..
عطا مثل آدم های مسخ شده نزدیک در امام زاده شد
چند نفر نماز جماعت میخوندن همون بیرون ایستاد زل زد به ضریح نقره ای ..
یکنفر صداش زد
_آقا بفرمایید تو ..
عطا فقط نگاهش به ضریح بود انگار همه چی مثل خواب یادش امد نگاه روشن پدرش ...دست های حنا بسته مادرش ..
_آقا ؟
محسن از پشت سرش گفت
_ببخشید ما دنبال قبر سید ابراهیم میگردیم ؟
مرد لبخندی زد
_ها حتما حاجت دارید ؟
محسن نگاهی به عطا کرد
مرد جلوتر راه افتاد
_این سید و پدرش گره از مشکلات خیلی روستایی هارو باز کردن ..
محسن به عطا نگاه کرد که انگار پاهایش داشت وزن سنگینی رو میکشید ..
وارد قبرستون پشت امام زاده شدن ..
عطا سخت نفس میکشید
مرد با دست قبری که دور تا دورش درخت بودرو نشون داد
_این قبر پدر اقا سید نور به قبرش بباره ..من که ازش چیزی یادم نمیاد ولی همیشه ذکر خوبیش بوده ..
بعد قبر دیگه ای کنار همون نشون داد
_این قبر پسرش سید ابراهیم چیزی از خوبی های پدر کم نداشت ..
عطا با گام های بلند خودش به قبر رسوند .
مرد لبخندی زد
_حاجت روا باشین ..
محسن لبخندی زد
مرد ادامه داد
_من خودم بچه ام نمیشد زنم متوسل میشد به این سید ها حالا هم پسر دارم رشید و با خدا زنم اسم پسرمون به اسم پسر گمشده سید ابراهیم عطا گذاشته ..
و بعد آهی کشید
_حاج اقا خیلی دنبالشون گشت ولی پیداشون نکرد ..
محسن نگاهی به عطا میکنه که روی دوزانو کنار قبر نشسته
_این سید عطاست !
مرد با چشای گرد شده به عطا نگاه میکنه ..یکدفعه جلو می آد
_ای وای ببخشید آقا ...بزارید دستتون ببوسم ...شما کجا بودی آقا ...شما چشم و چراغ ای روستای بودی ..امید مردم ای روستا ...
عطا چشم میبنده محکم موهاشو تو مشت میگیره
_من توی جهنم خودم بودم ...
#نویسنده_خانم_زهرا_باقرزاده_تبلور