صَــبـورا
تایمایی که از خستگی چشمام به زور بازه قشنگ جنازهایام که داره حرکت میکنه😅🚶♂
تنها چیزی که تو این روزا بهم انرژی ادامه دادن میده
امید به هیئته..:)🚶♂
خب
مهمونا رفتن
یک روزِ دیگه هم جلوی آدمهایی
که یه روز مهمترین و دوستداشتنی ترین
بخش زندگیت بودن، نقش بازی کردی و
ادای صمیمیت گذشته رو در آوردی
و یکروز دیگه هم موفق شدی چشمات
رو روی رفتارهای کنایهآمیزشون ببندی
و تظاهر کنی متوجه منظورشون نیستی
انگار نه انگار که میدونی دارن به خاطر
کار خدا و تشکیلات حضورت رو تحمل میکنن.
حالا آروم چراغها رو خاموش کن،
روضهت رو پلی کن،
و انقدر گریه کن تا یاد بگیری اون خندهها
و خاطرهها و دوستیها، هیچوقت قرار
نیست برگردن عزیزم..🫱🏻🫲🏻
ولی من همه سختیا رو تحمل کردم چون که محرمت داشت از راه میرسید ، اما الان که داره دهه اول تموم میشه تموم غم عالم ریخته رو سرم ..(((؛
همیشه محرمها زود میگذره، کاش میشد برگردیم به اولین شب محرم. من هنوز خیلی گریه به روضهها بدهکارم...
کاش در طول روز انقدر خسته شم که شب
قبل اینکه گوشیو بگیرم دستم بخوام اینجا
یا هرجا چیزی بنویسم خوابم ببره .
بنظرم میزان فعالیت امروز کافی بود برای
خواب بودنم، منتهی مسئله خستگی نیست،
مسئله فکر کردنه،فکر کردن خودش یتنه
حریف همه خستگیا و صدتا ملاتونینه .