تو تاریخ علاوه بر اتفاق ها، سنتهای الهی هم تکرار میشن.
توی ماجرای عثمان، یه سنت الهی رو میشه دید؛ اینکه وقتی ظلم و استبداد از یه حدی بگذره و صدای مردم بلند بشه، بالاخره اون خروش، اون ظلم رو به عقب میرونه.
این فقط یه اتفاق تاریخی نیست؛ یه قاعدهست که بارها خودش رو نشون داده!
شاید برای همینه که وقتی به امروز نگاه میکنم، حس میکنم صدای ملتهایی که سالها زیر بار ظلم بودن، دیگه از همیشه بلندتر شده...
تاریخ فقط قصهی گذشته نیست؛ گاهی داره آینده رو هم نشونمون میده.🙂
یه نکتهی قشنگ دیگه هم توی نهجالبلاغه هست...✨
امیرالمؤمنین(ع) به مردم میفهمونن که اگه یه روز دیدین باطل پر سر و صدا شد، قدرت پیدا کرد یا تعدادش زیاد به نظر رسید، نترسید!!
رهبر انقلاب یه تعبیر قشنگ دارن؛ میگن: «چه زیان از کثرت باطل که مانند چناری تهیمغز و پوک است.»
_گاهی باطل فقط بزرگ دیده میشه، نه اینکه واقعاً بزرگ باشه.
آخرش هم تاریخ فقط دو مسیر رو نشونمون داده؛
⬅️یا سمت حقی، یا سمت باطل.
وسط این دوتا، منطقهی امنی وجود نداره.
ولایت یعنی انتخابِ جبههی حق؛ و وقتی از این مسیر فاصله بگیری، کمکم وارد زمینِ طرف مقابل میشی؛ حتی اگر خودت اسمش رو چیز دیگهای بذاری...
توی همین ماجرای عثمان...
با اینکه محاصرهی عثمان رو قبول نداشتن، امیرالمؤمنین(ع) اجازه نمیدادن آب رو به روی اون و خانوادهش ببندن.
انگار حضرت میخواستن یه اصل رو یادمون بدن؛ قرار نیست دشمنی، انسانیت رو از ما بگیره.
جامعهی اسلامی قبل از هر چیز، جامعهی فضیلت و اخلاقه و حتی توی سختترین درگیریها هم نباید از این مسیر خارج بشه.🌿
گاهی با خودم فکر میکنم شاید همین نگاه باعث شده باشه که امروز هم بعضی هدفها، با اینکه در دسترس هستن، از دایرهی اقدام خارج بمونن؛ چون قرار نیست برای مقابله با ظلم، هر روشی رو انتخاب کنیم.👌🙂
🖊#صبورا_نوشت
میگف ازش پرسیدم برای امام زمان چقدر انفاق کردی؟ گفت من که پولی ندارم درآمدی ندارم گفتم وقت و هنر و زبان و ابرو و چشم و گوش و دل و دغدغه مندی و نیت و.. اینا رو هم نداری؟ گفت خبر نداشتم.
ما دنبال چیزای بزرگ میگردیم اما ی آدم با صاف کردن گوشه ی فرش روضه امام حسین هم عاقبت بخیر میشه با ی لبخند به آدمی که محبت نیاز داره هم عاقبت بخیر میشه با آب دادن دست کسی که تشنه ست هم عاقبت بخیر میشه
میگن هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد
" مهم نیته " نکته و مکانش اینجاست.
صَــبـورا
هوا انقــدر گرمـه کـه ؛ هر بـار میریـم بیـرون ادمِ پختهتـری میشیــم🥤.
تنها چیزی که تو تابستون میچسبه، زمستونه مگه نه!؟
دیگه کم مونده یه بچه از خودش فیلم بگیره بگه:
سید مجید نقطهزن؛
دیگه رنگ و اینا مهم نیست،
فقط توروقرآن بزن.
ما برای رسیدن به این روز، فقط درس نخوندیم...
بزرگ شدیم.
از نیمکتهای کلاس اول تا استرسهای دوازدهم، از زنگ تفریحها تا شبهای امتحان، یه عالمه چیز عوض شد؛ جز خاطرههایی که موند.
حالا آخرین امتحان هم گذشت...
بعضی پایانها شبیه پایان نیستن؛
بیشتر شبیه ایستادن وسط راهن؛ یه لحظه نگاه کردن به پشت سر، به همهی روزایی که گذشت، و بعد ادامه دادن...
+دوازده سال گذشت؛ با خندهها، اضطرابها، امتحانها و آدمهایی که بخشی از خاطراتمون شدن:)