به یه سنی رسیدم که
نه حرمت سن و سالمو نگه میدارن،
نه مراعات کم سن و سال بودنمو میکنن!
و این چند روزِ مانده به محرم، پیکرِ نحیفِ خود را از لا به لای روزهای پُر تنش و نیمه مهربانِ نیمه بیرحم، کشان کشان به دنبالِ روحی که در میانِ اشكها و روضههاست میآورم.
کاش تو قطرههایِ
بارون حرم حل میشدم
و چن دقه رو سنگفرشای
خونهی امامحسین(ع) آروم
و یواش و شفاف مینشستم
به آسمون نگا میکردم
و بعد تموم میشدم.
بیاثر و آثار و تموم و پایان :)
فکر کن ادما تو همین دنیا هم به داد هم نمیرسن بعد کی میخواد بعد مرگت کنارت باشه به دادت برسه ؟ همین ادما که بخاطرشون دنیا و اخرتتو خراب میکنی؟فعککک نکنم
شیخ سعدی فرمود:
میانِ خلق ندیدی که چون دویدمت از پی؟
زهی خجالتِ مردم..
تا اینجا آدم با شعر میاد جلو. میگه لابد چه خجالتی کشیدم که دویدم از پی تو و اعتنایی نکردی. امّا:
زهی خجالتِ مردم، چرا به سر ندویدم!
ای بابا.
بنظرم زندگی رو اونی برد که فهمید باید همه چیزو رها کنه ،باید بگذره و انقدر خودشو ، ذهنشو درگیر اون اتفاق نکنه .. اونی برد که تونست با همه چیز کنار بیاد و خودشو درگیر مسائل نکنه ، اما میدونی من اصلا اینطوری نیستم و توی مغزم کلی چرا پنهانه که جوابی براشون پیدا نمیکنم،هرشب میشینم بهشون فکر میکنم اما در آخر به جوابی نمیرسم ، کاش میشد تو زندگی به هیچی فکر نکرد و هیچ استرسی وجود نداشت .