او آرام، بیصدا و بیهیاهو، در دامان افکار پوچ و ناچیز خویش فرو میرود؛ گویی جانش آهستهآهسته در گرداب وهم و خلأ، بیآنکه دستی برای نجاتش باشد، رنگ میبازد و در سکوتی جانفرسا محو میشود، تا آنجا که حتی رنج بودن نیز در برابر این سقوط خاموش، رنگ معما میگیرد و قلبش، با تمام تپشهای خستهاش، در حصار اندوهی بیانتها، آرامآرام ترک برمیدارد.
هدایت شده از اون؟
او نمیداند،او هیچچیز نمیداند،آنگاه که گرگهای شهر برایش کمین کرده بودند،خود را به دام آنها سپرد،بیآنکه ترسی داشته باشد؛بیآنکه حتی اندکی درنگ کند.و چه رقصها که او با خاطرات خویش کرده است،و چه آوازها که برای افکار پوچ خود خوانده است.او آرام میرود در پستوهای نمور ذهن خویش،جایی که دیوارها از نفس او هم سردترند،جایی که سکوت مثل موریانه به جان استخوانهای شب افتاده است.او میرسد به اتاقی بیپنجره،بیچراغ،بینام،و در آنجا تمام سایههایش بر زمین میافتند و دیگر هیچکدام شبیه او نیستند.در آن پستوها صدایی نیست،جز خشخش ترس که آرام از لای ترکهای جانش بالا میرود.و او همچنان بیواکنش میگذرد،مثل کسی که سالها پیش از خودش مهاجرت کرده باشد.